تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

سوار  ِ برگ ِ خُشک ِ خاطره جدا شدم ز شاخه های زرد ِ زندگی ،

در آسمان  رها شدم

و باد

برگ ِ خُشک را به ارتفاع می بَرَد ،

چه کوچک اند خانه ها !

به حرکت نقاط ِ تیره خیره مانده ام

چه کوچک اند سایه ها !

شهاب ِ ثاقبی مرا به ذکر ِِ ممتد ِدرخت ِ پیر  ِ معرفت دچار میکند

به باد ِ شرزه اعتماد نیست ...

 

دوری و نزدیکی فقط به انصاف و مروت بسته نیست به خلق و خو نیز نظر دارد ، منیت های ساختگی ، کیش شخصیت های مهوع ، خود بزرگ بینی های مسخره و خیلی از عوامل دیگر در ساز و کارند که آدم ها را به هم نزدیک یا دور می کند .دوره ی ما از نظر اتفاق ها و حوادث در گذر تاریخ ، بس نادر بود و کم یاب ! ولی اگر تاریخ را به اندام بشر تشبیه کنیم ما در بد ترین جایش بدنیا امدیم جوانی کردیم و به میانه سالی رسیدیم .

انتظار داشتن از کودکانمان که آرزوهای برنیامده ما را زندگی کنند عمق ناموفقی و نارضایتی ما را از آنچه که گذشت نشان می دهد .

علت پراکندگی ، پراکنده گی نیست ! دوست ِ من ! خوب که نگاه می کنم فقط امروز ، فردا می شود و دیگر هیچ ...

 

از برف تا بنفشه

پرسه می زند بوسه

و با شکوفه در باد

طعم  ِ گس  ِ یاد

پراکنده  می شود

  ***

باور کنم بهار را ؟

بر دیوار ِ حوصله

من چشم گذاشته ام ....

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  88/02/05ساعت 10:46  توسط راوی  | 
 
  بالا