|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
سوار ِ برگ ِ خُشک ِ خاطره جدا شدم ز شاخه های زرد ِ زندگی ،
در آسمان رها شدم
و باد
برگ ِ خُشک را به ارتفاع می بَرَد ،
چه کوچک اند خانه ها !
به حرکت نقاط ِ تیره خیره مانده ام
چه کوچک اند سایه ها !
شهاب ِ ثاقبی مرا به ذکر ِِ ممتد ِدرخت ِ پیر ِ معرفت دچار میکند
به باد ِ شرزه اعتماد نیست ...
دوری و نزدیکی فقط به انصاف و مروت بسته نیست به خلق و خو نیز نظر دارد ، منیت های ساختگی ، کیش شخصیت های مهوع ، خود بزرگ بینی های مسخره و خیلی از عوامل دیگر در ساز و کارند که آدم ها را به هم نزدیک یا دور می کند .دوره ی ما از نظر اتفاق ها و حوادث در گذر تاریخ ، بس نادر بود و کم یاب ! ولی اگر تاریخ را به اندام بشر تشبیه کنیم ما در بد ترین جایش بدنیا امدیم جوانی کردیم و به میانه سالی رسیدیم .
انتظار داشتن از کودکانمان که آرزوهای برنیامده ما را زندگی کنند عمق ناموفقی و نارضایتی ما را از آنچه که گذشت نشان می دهد .
علت پراکندگی ، پراکنده گی نیست ! دوست ِ من ! خوب که نگاه می کنم فقط امروز ، فردا می شود و دیگر هیچ ...
از برف تا بنفشه
پرسه می زند بوسه
و با شکوفه در باد
طعم ِ گس ِ یاد
پراکنده می شود
***
باور کنم بهار را ؟
بر دیوار ِ حوصله
من چشم گذاشته ام ....
|
|