تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

خیابان از شهر خالیست ، در کوچه ها خون می جوشد از خشم ، نه کبوتری که سپیدانه بال بگسترد نه شاخه ی زیتونی که آرام جان شود ، کودکی تکه پاره می شود چه کسی اشک می ریزد چه کسی می خندد ؟ تصویر های سیاه در هم ضرب می شود صدا به صدا نمی رسد ، اما یکی در گوشه ای دور به رقص لعبتکانی دل انگیز خیره مانده است  به سیگارش پک عمیقی می زند و روی صفحه ای که در برابرش گشوده است در جای خالی یک مربع ، تیک میزند یعنی انجام شد .

این آتش از چه بر می خیزد ؟ ما در برابر ِ دیدگانمان فقط شعله ها را می بینیم ، چوب می سوزد لباس می سوزد ، لاستیک می سوزد آدم می سوزد همه در حین سوختن زبانه می کشند ، به ما شعله ها را نشان میدهند اما چه کسی هیزم به هیزم می بندد ؟

وقتی تو میدانی که جماعتی دل ندارند چگونه دل می سوزانند !؟

یکی در گوشه ای دیگر بعد از قیلوله ای سنگین تنش را به دست دلاک می سپارد خرناسه می کشد و در منحنی ِ تخیلاتش به سمت اوج پیش میرود ، او خود را صعود کرده می بیند ....

کودکان اما هنوز ارزان ترین کالایی هستند که به فروش می رسند گاه زنده گاه مرده !

 |+| نوشته شده در  87/10/21ساعت 11:56  توسط راوی  | 
 
  بالا