تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

انتظار ...انتظار...انتظار ....

گویی در نهاد ِ بشر میل ِ به انتظار مثل ِ نیازی که کودکی  نسبت به والدینش احساس می کند موج می زند ، تمایلی که هرچه جا افتاده تر باشی کمتر بروز می کند و هرچه خام تر باشی ، نارس تر باشی  بیشتر جلب نظر می کند .

قبل از آنکه بپیچی تصور میکنی که شاید حادثه ای ترا تهدید می کند ، سرعت را کم میکنی ، منتظر میمانی تا آنچه را نمی بینی نزدیکتر شود عینی تر شود و آنگاه که پیچ را از سر گذراندی آرام میشوی و اگر مسیر مستقیم الخطی ادامه ی راه بود بر پدال ِ گاز پای می فشری و دور می شود تا پیچی دیگر ... هر چه این بزنگاه های ناشناخته بیشتر باشد طی  ِ طریق تو سینوسی تر و نا استوار تر می شود .

لازم نیست تمام پیچ های مسیر های نا رفته را بشناسی ، نیاز نیست که پشت ِ تمام  ِ دیوار های بلند را دیده باشی ، شاید کافی باشد که از سفر های طولانی و عذاب آور درون خویش به سلامت گذشته باشی ، هرچه ناخودآگاه ما پرملاط تر باشد قوی تر باشد و آگاهانه تر شکل گرفته باشد ، نیاز ِ ما به انتظار برای کشف حقایق کمتر می شود و منتظر بودن را از خود دور میکنیم .

فردا قرار نیست اتفاقی بیافتد ! منتظر اتفاقی هستید ؟

دیوانه گفت آدم ها فقط دلشان را به اگر ها و مگر ها خوش میکنند ، اینکه گفته می شود گذشته چراغ راه آینده است ، برای اینست که ببینیم مفهوم ِ انتظار ِ کور و جاهلانه چقدر مسخره و ابلهانه است ، اتفاق ها را ما می سازیم گاهی با بی تفاوتی هایمان گاهی با حضوری با شکوه و فعالانه مان ، و فراموش نکنیم که مجموعه ی خود ساخته ی زندگی ِ هر کس ، به اندازه ی عرضه و توان ِ آن شخص مساحت دارد نه بیشتر نه کمتر !

هرچه کلان تر نگاه می کنیم یعنی ساعت ها را در روز ها و روزها را در ماه ها و ماه ها را در سال ها و سال های خورشیدی را در سال های نوری می بینیم  به بیهودگی  ِ و فرسودگی ِ مفهوم ِ انتظار پی میبریم

منتظر نباشید نه شاه زاده ی خندان بر اسب ِ سفید ِ اصلاح طلبی میاید و نه شعارهای نفتی کسی را وعده ای غذا می شود ، پروا کردن مجاز نیست  بشتابید بشتابید که تنها و تنها همت چاره ساز است ......

 |+| نوشته شده در  87/09/24ساعت 11:37  توسط راوی  | 

غريبانه به کوچه زدم آنجا که بوي ياد هاي رفته را ميداد چقدر صدايت کردم چقدر ناله چه قدر آه ، چشمانت بسته بود نمي ديدي ام ، گوشهايت گرفته بود نمي شنيدي ام ، ميرفتي و ميرفتي هيچ اما نمي گفتي !  سنگفرش خيابان هنوز قرمز بود و برگ هاي سبز ،  شبنم که نه اشک در چشمانشان بود شبنم که از اسمش پيداست روز ها نميآيد ....

هر چه پاپتي ست دور خودش جمع کرده اين جمله را هميشه خان عمو ميگفت و تو عصباني ميشدي  و داد ميزدي شما ميدانيد چرا چرا شکمتان بزرگ شده  است ؟؟؟ چون از شکم پاپتي ها انتگرال گرفتي و او هرگز نفهميد تو چه ميگوئي چون نمي خواست بفهمد  شکمش را دوست داشت....

کمر کوچه ي تقدير

کمي بالاتر

نهر ابي ست که از خاطره سر ميگيرد

و موازات خيال ميرود زير پي ي منزل من

خانه من باغ است

پر از سوسن و ياس

پر از اطلسي هاي دم بخت

ياس من را اما ...سوسنم را ....

تو هم سهراب را دوست نداشتي ولي تعجب کردي و گفتي من اين شعر را از سهراب نشنيده بودم و من خنديدم که خوب آخه اين شعر سهراب نيست هنوز توي هيچ کتابي نرفته و تو باصداي بلند خنديدي و مرا غرق در بوسه کردي .روزهاي بنفش با جيغ هاي خاکستري و خطوط قرمزي که گنجشکها را از گربه ها جدا ميکرد.

گفتم حيوانات گياهخوار غذاي حيوانات گوشتخوارند و تو گريه کردي و من گريه کردم ياد گنجشکها افتاديم ياد قصاب باشي ياد فراش باشي ياد ....ديگر کوچه ... تو ميرفتي  چقدر صدايت کردم چقدر ناله چه قدر آه ، چشمانت بسته بود نمي ديدي ام ، گوشهايت گرفته بود نمي شنيدي ام ، ميرفتي و ميرفتي هيچ اما نمي گفتي ! تو بر دوش پرندگان به سمت آسمان پرواز ميکردي ...چه قدر گريه کردم ....کوچه اما هنوز ... من  اما خاکستري ام و ديگر صدايي نيست..
 |+| نوشته شده در  87/09/07ساعت 16:6  توسط راوی  | 
 
  بالا