|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
ناامید ، بی تفاوت ، فراموش کار و بی حوصله : این است سرنوشت دیوانه ای که می خواست جای سیاهی را با سپیدی عوض کند .!
راوی : دیوانه فرق سیاه و سپید را نمی دانست !
شاخه : ما به روز ها ی بی خورشید عادت کردیم .
پیامبر : به سرعت ِ برق و باد روز ها و سال ها سپری می شوند ، همچنانکه در ذهن ِ جمعی و مشترک ما انسانها تغییرات به کندی صورت می پذیرد .
.....
شما : ؟
(دارالفنون)
نه ! "حياتي" در كار نيست، مژه برهم نمي زنم ولي به واقع حياتي در كار نيست، كنجكاوانه از گوشه ي "حياط" نگاه مي كنم ، انگار نه انگار كه از اين جا بديع الزمان فروزانفر برآمد و بزرگ دانشكده ي ادبيات تهران شد، كمال الملك نقاش را پرورانده است، علي اكبر خان داور را يك حرف و دو حرف آموخت تا پايه گذار دادگستري مستقل ايران شود، سرم گيچ ميرود نام ها و نشانه ها به حركت در ميآيند پاي بر پلكان تاريخ مي گذارم و پايين ميروم چه هياهويي بر پاست گوش كن ! چشم هايت را ببند و گوش كن ! صداي ميرزا تقي خان امير كبير را ميشنوي كه دارالفنون را افتتاح مي كند صدوپنجاه سال پيش بود ....ولي افسوس كه بوي چندش آور زباله هاي تاريخ مرا به خود ميآورد و اين سفر را كوتاه ميكند از پلكان زمان بالا ميآيم و به حسرت نگاه ميكنم در اين روزگار به چه روزي افتاده است، در گوشه اي زباله ها و در گوشه ي ديگر خرت و پرت هاي پس مانده ي بي مصرف ... از توپخانه بوي دود ميآيد ، اي پرده خوان! چرا پرده ي خرافه گشوده اي ؟
آه! آري در ابتداي خيابان ناصر خسرو مدرسه دارالفنون اين نماد و نطفه ي اصلاحاتي كه در دوران قاجار و عصر ناصري شكل گرفت اكنون به خرابه ميماند .
ديوانه كه بر لبه ي ديوار نشسته بود و لبخند تلخي به لب داشت ( باور نمي كنم از آن خنده هاي شيطنت آميزش خبري نباشد! ) گفت :
پيامبر! ياد خطابه ي واپسين امير در حمام فين كاشان افتاده ام كه به فرستادگان مرگ گفت شما دستور كشتن مرا با خود داريد چگونگي اش را بعهده خودم بگذاريد و آنگاه رو به دلاكش كرد و از او كه وارسته و پاكترين در آن جماعت بود بدستور خواست كه رگش را بزند و درحاليكه خون از رگانش فوران ميكرد ادامه داد مرگ سخت است اما شوق رفتن از ميان شما مرگ را بر من آسان ميكند ...
پيامبر كه درخود فرو شده بود در حياط مدرسه ي دارالفنون قدم ميزد و زير لب زمزمه ميكرد با نوايي كه براي ديوانه و من (راوي) قابل شنيدن بود :
امروز با ديدن اين مدرسه ي مخروبه ي تاريخ و رواق منظر پوسيده اي كه بوي كهنگي و مردگي از آن منتشر مي شود در ادامه به تجربه دريافتم كه جماعت روشنفكر هرگز به دنبال كشف حقيقت نبوده است هميشه بدنبال اثبات اين نكته بوده اند كه حقيقت برابر است با ايدئولوژي كه خود برگزيده اند و چه سخن ها كه از اين مقال برآيد .
آري آري آري يك قرن و نيم گذشته است ولي طنين آن شوقي كه مرگ را به امير آسان ميگردانيد همچنان باقي است ، فرستادگان مرگ را ببين !!!
در حياط مدرسه دارالفنون تنها من بودم و پيامبر و ديوانه ...
|
|