تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

بیاد آر !

یکانش هفت بود و دهگانش شش صدگانش سیصدو هزارگانش تا همیشه ی تاریخ :

نفس  ِ آسمان در سینه ی زمین چنان حبس گشته بود که صدا هیچ از صدای جنبنده ای بر نمی خاست  گویی سوار بر باد  ِ نانجیبی  ، ابر ِ سیاهی به سرعت  ِ برق نزدیک می شد .

آب ِ رودخانه چون همیشه در رفتاری یکنواخت بود ، صبح ظهر شب،سپیده آفتاب ظلمت، تولد زندگی مرگ ، اما در آن جراحت ِ بیداد سکوت بود و سکوت بود و سکوت ،....

راش های جوان دسته دسته فرو می افتادند ، جنگل بان مرده بود ، جنگل به قانون  ِ خود در تصرف  ِ گرگ و پلنگ و شیر اما نه ! در تصرف کفتار ها و گراز ها بود ، نسلی خشکید و سوخت ، همه ی راش ها در دل اقیانوس  ِ مهر داشتند و در سر آرزوی سبز ....

نیمه تابستان بود روز بود مثل امروز بود ، هر کس که از هر کجای این سرزمین  عبور می کند حس می کند که به پرچم شان هنوز باد می خورد و بوی عشق و استواری منتشر می شود .

 

 |+| نوشته شده در  87/05/29ساعت 13:53  توسط راوی  | 
 
  بالا