|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
بیاد آر !
یکانش هفت بود و دهگانش شش صدگانش سیصدو هزارگانش تا همیشه ی تاریخ :
نفس ِ آسمان در سینه ی زمین چنان حبس گشته بود که صدا هیچ از صدای جنبنده ای بر نمی خاست گویی سوار بر باد ِ نانجیبی ، ابر ِ سیاهی به سرعت ِ برق نزدیک می شد .
آب ِ رودخانه چون همیشه در رفتاری یکنواخت بود ، صبح ظهر شب،سپیده آفتاب ظلمت، تولد زندگی مرگ ، اما در آن جراحت ِ بیداد سکوت بود و سکوت بود و سکوت ،....
راش های جوان دسته دسته فرو می افتادند ، جنگل بان مرده بود ، جنگل به قانون ِ خود در تصرف ِ گرگ و پلنگ و شیر اما نه ! در تصرف کفتار ها و گراز ها بود ، نسلی خشکید و سوخت ، همه ی راش ها در دل اقیانوس ِ مهر داشتند و در سر آرزوی سبز ....
نیمه تابستان بود روز بود مثل امروز بود ، هر کس که از هر کجای این سرزمین عبور می کند حس می کند که به پرچم شان هنوز باد می خورد و بوی عشق و استواری منتشر می شود .
|
|