تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

به گوش ها اعتماد نکن ، هرچه میکشیم از این دو گوش ِ بی حصار است ، حروفی که به هم چسبانده می شوند و لباس ِ شعبده ی احساس و فلسفه می پوشند و به میهمانی ِ تسخیر ِ روح و روان ما می آیند ، گاهی عبارتی گاهی مصراعی به چنان آتش فشانی تبدیل می شود که هستی آدمی را می گدازد و به خاکستر تبدیل می کند ، گوش ها درگاه ِ بی حفاظی هستند که نه یاد داده اند و نه یاد گرفته ایم که چگونه باز و بسته نگهشان داریم .

دیوانه انگشتان ِ سبابه ی دودست را در گوش هایش فرو کرده بود و فریاد کنان می دوید و می گفت : به گوش ها اعتماد نکنید !   به گوش ها اعتماد نکنید ! 

چوپان کودک  ِ  پابرهنه ای سر  ِ راه  ِ او سبز شد ، دیوانه ایستاد و کودک ادامه داد که وقتی به صحرا می رود جز صدای باد و بع بع  ِ گوسفندان چیزی نمی شنود ، چرا مرا  به نشنیدن دعوت می کنی ؟ دیوانه از او پرسید تا بحال گرگ دیده ای ؟ گفت نه !  باز پرسید آدم دیده ای ؟ گفت بله !

دیوانه صورتش را به شکل گرگ درآورد و گفت من گرگم یا آدم ؟

کودک گفت آدمی که به شکل گرگ درآمده است دیوانه با آن شلوار گشاد و پیراهن پاره اش به خنده افتاد و به تقلید از گرگ ها راه میرفت و به تقلید از انسان ها حرف می زد ....

تشخیص راهنما از چاهنما به همان اندازه دشوار است که تشخیص  ِ تو از دیگران !

تویی که چون سایه ای می آیی و می روی ، نه آمدنت را و نه رفتنت را ، که رنگ ِ حضورت محو می شود در صورتکهایی که یکی  زن است و دیگری مرد ، یکی کودک است و دیگری پیر ، یکی ....

پیامبر می گوید وقتی دو دل می شوی به قلبت رجوع کن ! ولی دیوانه در تهی ِ سینه اش در برابر پرسش ها و پاسخ ها دل دل می زند .

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  87/03/25ساعت 11:53  توسط راوی  | 

سال ها بود که بدون هیچ برنامه و نظمی مینوشتم برای دلم برای خوانده نشدن ، نوشتن آرامم میکرد و گاهی نیز آرامشم را در مینوردید ، اگر ننوشتنم طولانی می شد به حالت بغض می رسیدم و آنگاه شعری متولد می شد ، بهار پشت بهار و پاییز در پی پاییز می گذشت ، بودند کسانی که انتظارشان را حس میکردم و سیاهه نویسی هایم را می خواندند و طلب ِ آنها گاه مرا به مطلب ِ جدیدی هدایت میکرد ، وبلاگ دریچه ی تازه ای بود که گشوده شد دوستان جدید خواننده های جدید و نگاه هایی که گاه می پسندید گاه نقد میکرد و عاملی شده بود که بخشی از نوشته ها در قالبی از شخصیت های مجازی فرصت ارائه پیدا کند .

پس از مدتی شماری از بازدید کننده ها در حلقه ای نانوشته ، جمعی خالص و صمیمی را بوجود آوردند ولی بتدریج هر کدام به دلیلی دیگر نمی نوشتند از در و پنجره ی خانه شان غبار نمی روبیدند و آن جمع ِ بیش از پنجاه نفر از انگشتان یک دست کمتر شد .

در این مدت من پر کار تر شده بودم ولی اشتیاقی به بروز کردن نداشتم شخصیت های راوی و دیوانه و پیامبر بسیار زنده و قابل لمس شده بودند و هرکدام میخواستند بیشتر حرف بزنند ولی من گاه آن ها به سکوت وامیداشتم گاه تنها نظاره میکردم و گوش می گرفتمشان .

حالیا میخواهم مرتب تر این خانه را آب و جارو کنم و ضمن حفظ عزیزانی که هنوز هستند و مینویسند آن حلقه نا نوشته را باز تر کنم باز تر و باز تر  ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  87/03/08ساعت 13:48  توسط راوی  | 
 
  بالا