تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

 شکوفه های صورتی ، سپید ، زرد ، همراه با شاخه های خشکیده ولی پا سفت کرده ی درد ، بهار در راه بود که ما زیر ِ برف ها بودیم ، بهار آمد ما آب شدیم و رفتیم .

چقدر کم اتفاق می افتد که میان ِ رفتار طبیعت و حال و هوای ساکنین ِ این مرز و بوم اتفاق ِ نظر حاصل شود و همانگونه که درخت و آب و آتش با ساز ِ فصل ها همساز می شوند نوع  ِ بشر نیز میتوانست گرفتار ِساز ِ مخالف نباشد ودر یک همسرایی  ِ ساده و صمیمی مشارکت کند با ابر ها ببارد با درختان شکوفه دهد و با پرندگان ، بهار را  به پرواز در آورد .

شاید اگر چشم ها را ببندیم

شاید اگر گوش ها را بگیریم

شاید اگر دست ها را در جیب کنیم

شاید اگر سکوت کنیم اگر رودخانه ی ذهنمان را راکد کنیم

شاید اگر .... بتوانیم بهار را به درونمان ببریم حس کنیم و همراهی اش کنیم

ولی جریان ِ زندگی اجتماعی در هیچ نقطه ای قطع نمی شود پیوسته است گاهی رگبار ِ تند و گاهی که بیشتر شاهدش می شویم : خشک سالی .

هر چه از کژی های اجتماع دور تر می شوم ، طبیعت ِ شکوهمند ِ بهاری بیشتر به " تنهایی "  به " درونم " سرازیر می شود .

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  87/01/17ساعت 13:21  توسط راوی  | 
 
  بالا