|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
شکوفه های صورتی ، سپید ، زرد ، همراه با شاخه های خشکیده ولی پا سفت کرده ی درد ، بهار در راه بود که ما زیر ِ برف ها بودیم ، بهار آمد ما آب شدیم و رفتیم .
چقدر کم اتفاق می افتد که میان ِ رفتار طبیعت و حال و هوای ساکنین ِ این مرز و بوم اتفاق ِ نظر حاصل شود و همانگونه که درخت و آب و آتش با ساز ِ فصل ها همساز می شوند نوع ِ بشر نیز میتوانست گرفتار ِساز ِ مخالف نباشد ودر یک همسرایی ِ ساده و صمیمی مشارکت کند با ابر ها ببارد با درختان شکوفه دهد و با پرندگان ، بهار را به پرواز در آورد .
شاید اگر چشم ها را ببندیم
شاید اگر گوش ها را بگیریم
شاید اگر دست ها را در جیب کنیم
شاید اگر سکوت کنیم اگر رودخانه ی ذهنمان را راکد کنیم
شاید اگر .... بتوانیم بهار را به درونمان ببریم حس کنیم و همراهی اش کنیم
ولی جریان ِ زندگی اجتماعی در هیچ نقطه ای قطع نمی شود پیوسته است گاهی رگبار ِ تند و گاهی که بیشتر شاهدش می شویم : خشک سالی .
هر چه از کژی های اجتماع دور تر می شوم ، طبیعت ِ شکوهمند ِ بهاری بیشتر به " تنهایی " به " درونم " سرازیر می شود .
|
|