تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

نه نیازی به بته جقه دوزی نیست پولک ها بر پیراهن ِ خاطرات می درخشند ، سیاه برای تلخ سپید برای  شیرین و کم نیستند قرمز ها برای از یاد نبردن ها .

گیسوان ِ یاد را هر بهانه ای شانه می کند گاهی موخوره ها ی حسرت ، گره می اندازد بر تارهای به هم بافته لیک ، با سر انگشتان ِ باران زده آرام آرام آن ها را باز میکنم ، چه وسواسی دارد لحظه های ناب وقتی به شانه می چسبد و از یاد ها کنده می شود و در برابر چشمانت ظهور می کند ، من آن ها را با چسب ِ دل بر صفحه ی روز ها می چسبانم و زیرشان می نویسم پولک های سربی .

هنوز برف می بارد برف ها را اگر پارو نکنید کم کم آب می شوند ولی گاه سقف را لکه دار می کنند و گاه آن را فرو میریزند ، چرا همیشه نظاره می کنیم ؟

بیرون ِ از من، رودخانه در بسترش جاری ست بهار از پس ِ زمستان می آید و فرزندان در آغوش ِ مادران به خواب می روند ...

راستی مگر نه اینکه هزاربار گفتم سلام گفتم درود؟ اما گویی مقام ِ سخن حضیض بود ! آن ها که شیطان را بندگی میکنند در خانه ی پیامبران دود می شوند و به هوا می روند ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  86/11/27ساعت 18:44  توسط راوی  | 
 
  بالا