تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

داستانی نه تازه اما نو چون بنفشه ی بر باد

(۱)

هنگام آن رسیده است که دندانهایت را در یک بوسه ی گرم و طولانی همچون شیری گرم بنوشم * لبخند زد بوسیدمش و آتشی بیکباره تمام وجودم را شعله ور کرد .

گفت یک لذت کوچک ؟

گفتم یک اقیانوس ِ درد که به امواجی سهمگین التهاب درونش را آرام میکند ، آتش فشانی که تنها با جاری شدن به سردی میگراید ، زلزله ای که پیش از انهدامی سهمگین به لرزه های کوچکی بسنده میکند ...

خندید و گفت : دوباره چه وقت ؟

گفتم : چه وقت چی ؟

گفت : هنگام آن میرسد ؟

آنگاه مثل گنجشگ ها که بر شاخه های سپیده دمان ِ بهاری جیک جیک کنان  هیاهو می کنند برخاستیم و چون ابری متراکم به بارانی دم اسب وار باریدیم  و در سایه ی شعله های متواتر بود که اضطراب برای مدتی سر بر بالین آرامش گذاشت .

***

روز ها در سایه ی هم بودیم شب ها چشم در چشم ماه ، جان شیفته را من میخواندم او گوش بود ژان کریستف را او میخواند من گوش بودم ، دلدادگی به مبارزه جان میداد روزنامه ، شور نشاط ، گریز و فرار ....

در یکی از صبح دمان پاییزی بود که برای چند روزی به ویلای عمو داریوشش در بابلسر رفته بود و سپس بدرخواست ِ پدرش  از آنجا یکراست به همدان رفته بود پیش ِ عمه نصرتش اگرچه روز هایی بود که من پر مشغله بودم ولی هر روزم بی سایه سر میشد و شبم بی ماه کم کم تحملم بسر می آمد و در یک تماس شباهنگامی که معمولا به چند کلمه خلاصه می شد گفتم :

گاه شمالی شبی گه همدانی شبی

ای تو در این بادیه پیوسته گم

کی بزنم جام به گلگون ِ خم

.....

هنوز ارابه ی خورشید به میانه آسمان نرسیده بود که چشم در چشم هم دوخته دست بدست هم گره خورده از حلاوت دیدار شیرینی خیرات میکردیم یکی برای او یکی برای من ، ما دو تن بودیم ، با شمشیر های آخته و زره ای که جای جایش از زخم های کهنه ی جهل شکافته بود ، مردابی ست این سرزمین زمانیکه سلسله مراتب ِ انسانیش بر اساس اندیشه نیست نیلوفران این مرداب به اشک ِ مهتاب بسنده می کنند .

 

ادامه مطلب  (قسمت های ۲و۳و۴)

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  86/09/25ساعت 16:42  توسط راوی  | 

بسا کسان ز وطن دور و در وطن هستند

در سوگ ژاله اصفهاني -

باز غربت، شاهد از کار ايستادن قلبي بود که از ميهن جز بيست و اندي سال نديد اما بيش از 60 سال

به هر گوشه ‏جهان که رسيد گلي کاشت به نام ميهن و براي ميهن:‏‎ ‎ژاله اصفهاني.‏

خبر مرگ هميشه ساده است:‏‎ ‎‏"ژاله اصفهاني، شاعر نامدار ايراني، ديروز در بيمارستاني در لندن

درگذشت".‏

اما زندگي ژاله، ساده نبود:‏‎ ‎‏"ژاله اصفهاني در سال ۱۳۰۰ شمسي در اصفهان به دنيا آمد. او که نام

اصلي اش، مستانه ‏سلطاني است در سيزده سالگي نام خود را به ژاله تغيير داد و همين سال بود که

اولين شعرش را سرود. اولين کتاب ‏شعر ژاله اصفهاني با عنوان گل هاي خودرو در سال ۱۳۲۳ در تهران

منتشر شد. ژاله اما در سال ۱۳۲۵مجبور به ‏ترک خاک ايران شد و به اتحاد جماهير شوروي رفت؛ به

همراه همسرش: شوهرش، شمس الدين بديع تبريزي، افسري ‏جوان که سوداي آزادي و عدالت براي

کشورش را داشت و همين امر ۶۰ سال زندگي در غربت را براي ژاله رقم زد".‏

وي در غربت اما تن به اندوه نسپرد و کوشيد با شعر و با کار، جهان سخت گير را اهلي خويش کند. ‏

هم مجموعه شعرهايش را به چاپ رساند و هم از تحصيل باز نماند. دکترايش را در همان سال ها

گرفت.او که "شاعر ‏اميد" ناميده مي شود، پس از انقلاب اسلامي به ايران بازگشت.ايراني که اندک

زماني بيش آزادي را نديد و باز اين ‏مهاجرت بود و غربت که پيش چشمان وي، راه مي گشود. او اين بار

"غرب" را برگزيد: لندن.‏

ژاله اصفهاني با درد زندگي کرد اما مغلوب آن نشد. در غم، بزرگ شد، اما شادي را از ياد نبرد. او

ناليدن نمي ‏دانست، او مي دانست ارزش اميد را.‏‎ ‎‏"او حتي در شعرهايي که از دردمنديهاي انسان

روزگار خود سخن مي گويد، ‏همدردي مي کند، اما از درد نمي نالد، و مي کوشد که براي گلهاي به

ستم پژمرده باغ بشريت، آفتاب و باران باشد، و ‏رنگ و بوي اميد را در آنها زنده کند". چرا که وي "شاد

بودن" را هنر مي دانست:‏

بشکفد بار دگر لاله رنگين مراد

غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود

من نگويم که بهاري که گذشت آيد باز

روزگاري که به سر آمده آغاز شود

روزگار دگري هست و بهاران دگر

شاد بودن هنر است، شاد کردن هنري والاتر

ليک هرگز نپسنديم به خويش

که چو يک شکلک بي جان شب و روز

بي خبر از همه خندان باشيم

بي غمي عيب بزرگي است که دور از ما باد

کاشکي آينه اي بود درون بين که در آن خويش را مي ديديم

آنچه پنهان بود از آينه ها مي ديديم

مي شديم آگه از آن نيروي پاکيزه نهاد

که به ما زيستن آموزد و جاويد شدن

پيک پيروزي و اميد شدن

شاد بودن هنر است گر به شادي تو دلهاي دگر باشد شاد‏

مجموعه شعر "زنده رود" او در مسکو منتشر شد و پس از آن‏‎ ‎‏"اگر هزار قلم داشتم، البرز بي

شکست، اي باد شرطه، ‏خروش خاموشي، سرود جنگل، ترنم پرواز، موج در موج و شکوه شکفتن

منتشر شده است". گزيده اي از اشعار او هم ‏با عنوان ‏Migrating Birds‏ (پرندگان مهاجر) به زبان

انگليسي انتشار يافته است. شعر در قطار، قصه مهاجرت ‏هاي اوست:‏

در قطار

اين شاعر آزاده، که "زندگي را صحنه هنرمندي خود مي داند" هرگز از غربت نناليد؛ ميهنش ايران بود و

خانه اش ‏جهان. "محمود کيانوش، شاعر، داستان نويس و منتقد ادبي که از سال ۱۹۷۵ تا به حال در

لندن مي زيسته است، در ‏کتابي با عنوان «شعر فارسي در غربت» نمونه هايي از شعرهاي شاعران

ايراني در غربت را از حيث احساس غربت ‏زدگي بررسي مي کند و مي گويد: شاعري مثل ژاله

اصفهاني که از آغاز جواني جبراً در غربت زيسته است، و بعد از ‏انقلاب ۱۹۷۹ مدتي کوتاه به ايران

رفت، اما نتوانست خود را با تحولات ناساز سازگار کند و به غربت بازگشت، ‏دوران دوري از وطن برايش

چنان به درازا کشيده است که در شعر شود آيا مي گويد:‏

ياد تو

قطره قطره مي چکد از چشمم‏

روي تو‏

رفته رفته مي رود از يادم.‏

او با اينکه روي وطن را، چهره طبيعي وطن را، رفته رفته فراموش کرده است، ياد وطن به صورت «يک

آسمان ‏ستاره ابراندود» در آيينه روح او مانده است، و اکنون، بعد از يک شکست تاريخي ديگر، با آرزوي

ديرين خود مي ‏پرسد: ‏

آيا شود که در افقي روشن‏

ديدار تو دوباره کند شادم؟"[بي بي سي]‏

و افق روشن براي او " برقراري يک نظام دموکراتيک در کشور" بود. افقي که ديدنش به وي قد نداد، و

چون چنين ‏شد در "نه برکه، نه رود" به همه جهان پناه برد که هماره خانه اش ماند:‏

مرا بسوزانيد

و خاکسترم را

بر آبهاي رهاي دريا بر افشانيد، ‏

نه در برکه، ‏

نه در رود:‏

که خسته شدم از کرانه هاي سنگواره‏

و از مرزهاي مسدود.‏

او که چون "پرنده مهاجر" دلش به "تشويش" بود هميشه، اما اين را به تجربه و با خوانش تاريخ آموخته

بود که:‏

به باغ، باد بهار آيد و بدون شما ‏

شکوفه هاي درختان سيب باز شود ‏

پس:‏

منقدان بنويسيد هرچه مي خواهيد ‏

ولي نگوئيد اين را که ‏

ژاله ترک وطن کرد

‎ ‎بسا کسان ز وطن دور و در وطن هستند ‏

بسا که در وطن استند، از وطن دوران ‏

ز بخت تيره ندانند چشم دل کوران ‏

که بت پرستي هرگز وطن پرستي نيست ‏

ژاله اصفهاني که در تاجيکستان و آذربايجان و مسکو به عنوان ژاله زنده رودي شناخته مي شود، با

همين نگاه است که ‏مي سرايد:‏

مي پرسي از من ‏

اهل کجايم؟ ‏

من کولي ام ‏

من دوره گردم. ‏

پرورده ي اندوه و دردم ‏

بر نقشه ي دنيا نظر کن ‏

با يک نظر از مرز کشورها گذر کن ‏

بي شک نيابي سرزميني ‏

کانجا نباشد در به در هم ميهن من.‏..

و بدين سان بود که ژاله، که مي پنداشت:‏

زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست ‏

هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود ‏

صحنه پيوسته به جاست ‏

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد

رفت و مردماني به جا گذاشت که با هر مسلک و مرام، نغمه هاي زندگي را که او سرود، از ياد

نخواهند برد.

 

 

 |+| نوشته شده در  86/09/11ساعت 9:57  توسط راوی  | 
 
  بالا