تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

آنقدر خاطره ها را حجامت کردم تا به استخوان ِ پوکیده رسیدم

تو از راه دور آمده ای اما

غبار بر دل ِ من نشسته است

بنشین !

تفسیر کن

میان ِ خِرد تا جهل فاصله چند فرسخ بود که از میان ِ این قبیله ، ساطور ، فصل مشترک ِ انسان شد

نگاه کن !

برای حفظ ِ تعادل در انتهای هر مصرع یک جمجمه می جنبد

تا سرنوشت ِ مقدر بی هیچ اساعه ای به ارکان ِ عروض اتفاق افتد ،

تو همچنان آزادی ، دستانت را دراز کن و از سیب های کرم خورده یکی را انتخاب کن

تو آزادی تا هر ستاره ای را که میخواهی به خود نسبت دهی

ولی برای فکر کردن ، برای گفتن برای نوشتن برای زندگی کردن

دستورالعمل های از پیش تعریف شده است که می باید رعایت کنی 

اگر ریشه هایت را قطع کنی خشک میشوی اگر بمانی گندیده می شوی،

مگر میان ِ خِرد تا جهل فاصله چند فرسخ بود

که از میان ِ این قبیله ، ساطور ، فصل مشترک ِ انسان شد ؟

 

 |+| نوشته شده در  86/08/22ساعت 8:38  توسط راوی  | 

( ۲ )

من و او دو تن بودیم او آسمان را هدایت میکرد من زمین را ، باد و ابر و ماه و خورشید از آن او بود آب و درخت و آیینه از آن من ، در پاسخ به سوال تو سکوت میکنم شاید بله شاید حق با تو باشد و زمین میتواند جهنم سیاره ی دیگری باشد شاید !

عطر شاخه های نارنج در مسیر جاده مرا به سمت تو میکشاند ، خرما پزون بود که تو از جنوب به شمال رفتی و من پا بر آستانه ی محدوده ی محصور گذاشتم و شب ها روی تخت بند بودم هر وقت که سر میچرخاندم چشمم به شلاق های متعدد با کاربرد های متنوع می افتاد یکی برای باد کردن یکی برای پاره کردن یکی برای بعد از پارگیدر آن لحظه من به یاد تازیانه ی سرهنگ می افتادم وقتی که بر ترک اسب چموشش می نشست و آن را هی میکرد ، فریادم به شیهه ی اسبی سیاه میمانست که از درد به خورد میپیچد ، تو مالک آسمان بودی من صاحب جهنم سیاره ی دیگر ، خرماپزون بود که من دو شقه شدم و نیمه دیگرم به سرزمین مرغ های دریایی رفت ، عطر نارنج مرا مست میکند خمره ی دلم ترک می خورد سبویم می شکند و شیارهای عمیقی تنم را به قسمت های نا متساوی تقسیم میکند .

نگاه من به صخره ها دوخته شده بود تو بکارتت را با خدا در میان گذاشتی ، خدا آسمان ها و باد و ابر و ماه و خورشید را نپذیرفت ، باران به بارش آغاز شده بود و از آن پس زمین رو به سردی گرایید ، دریا ها یخ زدند و سرمای سوزنده مثل تازیانه سرهنگ به سر و روی شاخه های نارنج فرود آمد ، من سنگ شدم به شکل صخره ای نیمه برهنه که از شرمگاهش خون فواره می زد ، دیگر خدایی در کار نبود .

عادت ، عشق را به تعویق نمی اندازد آغازش را به پایان می برد و روز هایی که در پی  ِ عادت شب میشوند ورق های مچاله ای هستند که از تقویم تاریخ کنده و در سطل زباله ی سن و سال آدم ها ریخته می شوند ، عشق حدیث زلالگی تازگی و نو نو شدن است حتی اگر یک شیار تازه  بر پشت ِ اشتیاق به دانستن و اعتراض به ندانستن امروز را با دیروز متفاوت کند .

ما زمین را گرم کردیم خدای را به آسمان ها فرستادیم خورشید را خواستیم که دوباره بر شاخه های نارنج بتابد و از دل صخره ها آدم ها را بیرون کشیدیم .

 

 

 

( ۳ )

سال ِ نحسی بود آن ها که کله هایشان گرد و چشم هایشان قرمز و دستانشان سیاه بود با تبر به جان درختان ِ جوان افتادند ، می سوزاندند می انداختند از شاخه ها نیزه می ساختند ، برگ ها را می جوشاندند و از آن ها عصاره ای می گرفتند  به نام  ِ انزجار و این تلخابه را چون دارکوب بر تن سپیدارها  حک میکردند ، سال ِ نحسی بود ، همه ی پرندگان منتظر بودند همه در صف بودند همه باید زخمی می شدند تفاوت در نوبتشان بود ، رودخانه های خروشان در مسیرهای مارپیچ سر های بریده را به دریا ها می بردند تا کشتی های سپاه  ِ امید بر پرچم هایشان نشانه های ماندگار بنشانند  .

تو با پای برهنه تمام راه را دویده بودی ، جان ِ شیفته ات مثل ِ آهویی مضطرب از میان ِ شاخه های بریده در سرزمینی سوخته از چنگ ِ شکارچیان رهیده بود ، سراغ  ِ مرا می گرفتی من نشانه نداشتم ، گاه دود بودم گاه چوبی سوخته ، گاه شاخه ای شکسته بودم گاه در صف انتظار ، جنگل سراسیمه بود ، نبض  ِ خاک تند می زد تو با تاول های چرکین در میان ِ چکاچاک ِ شمشیرها به رقصی خیال انگیز عظمت ِ عشق را به رخ می کشیدی و آن ها که کله هایشان گرد و چشم هایشان قرمز و دستانشان سیاه بود از حقارتی مزمن رنج می بردند.

در امتداد ِ نگاه من با ماه ، آنجا که خورشید را در آنسوی زمین به زنجیر کشیده بودند تنها یکی نام از نیام ِ قلبم به سمت ِ ستاره ها پرتاب می شدو همچون آذرخشی وسعت ِ تهاییم را نور باران می کرد ، تو مثل ِ سوزنبانی بودی که پیش از رسیدن ِ واگن های ترس و نا امیدی از مسیر مقابل ریل را تعویض می نمودی تا قطار انگیزه و احساس و عشق از ایستگاه  ِ متروک به سلامت عبور کند ، دیگر کودکان ِ کنار ِ خط نبودند که با تیر و کمانشان شیشه های یک عمر حسرت ِ به دل مانده را هدف بگیرند ، از میان ِ آهن و دود و اشک و امید ، ترنم  دل انگیزی برخاسته بود ....

 

                                                             (۴)

سپیده تازه سر زده،  چراغ  ِ خانه ها هنوز خاموش ، خیابان ها اتوبوس های شرکت واحد را  می کشند ، سکوت ِ بامدادی همچون نسیم ِ سردی در کوچه ها خمیازه می کشید ، شب چادر ِ سیاهش را از سر بر میداشت روز در حال ِ نفس نفس زدن بود .

در پشت این لحظات ِ کند گذر کمتر کسی می دانست که در پای جویبار ِ تپه های مجاور ِ زاگرس ، صد ها ماهی  ِ سیاه  ِ کوچولو در آب خفه شده اند ،" مرغ سکوت مرگی فجیع را در آشیانه به بیضه نشسته بود"*  در آن هنگام عده ای در خواب بودند عده ای خواب زده بودند و عده ای نیز خود را به خواب زده بودند ، و ماهی های مشوش  در پای جویبار ِ تپه های مجاور ِ زاگرس  منتظر ِ خفه شدن بودند .

شمار مردگان بسیار بود گورستان جدیدی باید ، تا بی نشان بمانند اما تابش ِ خورشید بر چنار ها ، کاج ها و سپیدارها ، قدرت ِ روبه تزاید ِ نور را برخ میکشید کم کم تمام ِ روز روشن شد و زمزمه ها آغاز گردید .

مرگ ِ خان ِ بزرگ اکتای، جانشین چنگیز، بر اثر افراط در نوشیدن شراب بود ، بیاد آر ! سر های بر دار ، تن های در خاک و صدا های، دیگر سکوت، دیگر خاموش ، مستی ِ تا سر حد مرگ را به دنبال داشته است .

طوفان فرو نشسته بود آثار ِ بر جای مانده از امواج ِ سترگ و باد های درهم کوبنده به سراسر ِ ساحل، رنگ ِ تیره ای می داد و رهگذرانی که حسرت را بر دوش می کشیدند با چشمانی اشکبار گاهی قدم گاهی شیون گاهی فریاد می زدند ، تاریخ به سختی ورق خورد ، بر شانه های درخت ِ تر هزار باره تبر نشسته بود .

نگاه ما ظل ِ ابروانی هفت وش ساعت ها به دور دست ها خیره می ماند اگر چه لبهای ما بسته ولی دل هایمان در سخن بود، تابستان ِ بیرحم یخ ِ آرزوهای بر باد رفته را آب می کرد پاییز با آن آسمان ِ سربی و خورشید ِ خسته در راه بود .

* الف بامداد

 

 |+| نوشته شده در  86/08/17ساعت 11:54  توسط راوی  | 
 
  بالا