|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
با صدای سایش ِ برگ
باد ِ ولگرد جار می زند :
پاییز ! پاییز ! پاییز ! ....
من آویز ِ تُرد ِ شاخه ی مهتاب
از نهایت ِ شب لبریز ! لبریز ! لبریز ! ...
دارکوبی لحظه هایم را به ضربی تند می کوبد
بر درخت ِ خُشک ، اما پلک بسته ، ریشه گسترده ، اما خواب ........
بي درنگ ميگذرند سال هاي ميخي ، هر كدام به بلندي يك آه بر تابوت زندگي مي نشينند ، چنان سنگين بر آن ها ميكوبيم كه انگار نفس ِ مرده در سينه ي زنده حبس كرده ايم ، ما مجسمه هاي متحرك در كسوت گوسفندان شير دادن و از گاو ها نشخواركردن را مي آموزيم به ديده ي بي منت اوراق ِ كهنه را ورق مي زنيم و از لابلاي برگ هايش به باستاني ترين فسيل ها لبخند ميزنيم ؛ اميد هايمان بادهايي هستند كه به ريسمان ِ ترديد آويخته اند آرزو ها قطره هايي هستند كه از غربال اقيانوس جهل و نابخرديمان مي چكند .
آنكه درچشمان تو خيره ميشود ميخواهد اعتمادت را جلب كند دلش به حالت ميسوزد در گرما كلاه از سرت بر ميدارد تا خنك شوي در سرما كلاه بر سرت ميگذارد تا گرم تر شوي ؛ گيتا ! به چشمان هيچ كس نگاه نبايد كرد .
حكايت بابا آب داد نيست گيتاي من اين آب است كه از سر چشمه ي گل آلودي سرازير ميشود اي كاش بابا در تولدش اين همه قرن تاخير نداشت و ما فرزندان ِ قبيله ي بر جاي مانده از عصر ِ آهن و برنج و مفرغ نبوديم .
ناگزير است فاصله ولي مگر چند بار متولد مي شويم ؟ آرام تر ! آرامتر ! اين سال هاي ميخي را اينقدر محكم بر تابوت زندگي مكوب ! سايه هاي موازي ِ حضورت را در قلبم كه سنگفرش شده است حاضر غايب نكن ! باور كن كه من هميشه " بر پا " مي دهم وقتي كه خاطره اي مي گذرد از مسير ِ رفت و آمد روز ها و وارد كلاس ِ لحظه هاي " بي در تو بودن " مي شود .
تويي كه ديگر نمي شناسمت ميداني كه مدت زيادي است كه مقصد را پشت سر گذاشته ام و به مبدا مي انديشم ، تعادل ِ درونم انگيزه وار مثل دوچرخه تا زمانيكه حركت مي كند برقرار مي شود چون بايستد فرو ميريزد ...
|
|