تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

پیامبر بر بالای تخته سنگی ایستاده  و از شهری سخن میگفت  که از آن باز گشته بود :

به آن شهر که رسیدم مردمانی متفاوت دیدم عده زیادی مفلوک و چروکیده و رنجور بودند عده کمی شاد و سرحال و سالم ، با هم بودند در هم بودند ولی  مثل هم نبودند .

به نوع بیماری و آسیب ِ آدمیانی که گرفته و رنجور بودند فکر میکردم به نظر میرسید که از نور و گرمای آفتاب بی بهره اند سوز سرما صورت هایشان را سوزانده ، شب برایشان تاریک نیست روز برایشان روشن نیست لبخند را نمی بینند و در هوای اشک ، دل هیچکدامشان صاف نشده است ولی چگونه است که در کنارشان هستند آدمیانی که از طبیعت بهره کافی برده اند ؟

کم کم به آنها نزدیک شدم و رازهای پنهانشان را بر من گشودند .

اول از نام  شهر شان پرسیدم گفتند  " طاچه قا " گفتم به چه معنایی گفتند " طبیعت ، آب ِ چشمه قلب است "  در اندیشه ای طولانی غرق شدم به خورشید و ماه و ستارگان به ابر و آب و باران به خاک و دشت و جنگل به نسیم و باد و طوفان به محبت و مهر و عشق به زنجیر و بند و آزادی به شور و شعور و شعر به آنچه که در زمان اتفاق میافتد و بر زمین ، اندیشه  کردم  ، اول از نام  شهر شان پرسیدم  و دیگر هیچ نپرسیدم  نام شهرشان بود طبیعت ، آب چشمه قلب است ! یعنی در آنجا هرکس به اندازه ی قلبش از مواهب طبیعت بهره می برد آنکه سیاه دل است طبیعت در روز روشن خورشید را از او دریغ می کند آنکه زور میگوید زمین را زیر پایش به لرزه در میآورد آنکه دروغ میگوید اصوات زیبا را نمی شنود آنکه حسادت میکند پروانه ها را عنکبوت و سنجاقک ها را رطیل می بیند ، طبیعت در آن شهر به اندازه ی  روشنایی  ِ قلب ِ آدم ها در چشمه ی وجودشان آب زلال می ریزد .

اکثر آنها مغضوب ِ طبیعت بودند و عده ی قلیلی که ساده ، صمیمی ، صادق و عاشق بودند در آسایش و آسودگی زندگی میکردند ، دیوانه با آن شلوار گشاد و بالاپوش ِ جل و سوراخ سوراخش با پای برهنه به میان سخنان پیامبر پرید و گفت اینجا ولی شهر دیگری است آدم ها به اندازه ی سیاهی قلبشان طبیعت را پیمانه میکنند هر که زورگو تر مرفه تر ، هر چه مرفه تر زورگوتر ، هر چه نامرد تر آسوده تر ، اگر ساده باشی میپیچانندت اگر صادق باشی ابله میپندارندت اگر صمیمی باشی بر پشتت مینشینند و هی هی کنان تازیانه به کپل های برآماسیده ات میزنند ، پیامبر کجاست این شهر " طاچه قا " ؟ چقدر طبیعتش عادل است و چقدر مروج کیش مهر است  ، مردم  ِ سرزمین ِ من فراموشکارند حافظه ی تاریخی شان هر از چند گاهی پاک می شود یادشان رفته است که گل و گلوله فقط در یک گاف و لام با هم مشترک هستند و همیشه فراموشی سر آغاز خاموشی است .

جمعیتی که بدور تخته سنگ ِ خطابه ی پیامبر نشسته بودند یک گوششان به دیوانه بود یک گوششان به پیامبر ولی با چشمشان آب ِ چشمه ی قلبشان را نگاه میکردند و با عقلشان آن را اندازه می گرفتند .

 |+| نوشته شده در  86/06/14ساعت 16:54  توسط راوی  | 
 
  بالا