تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

  به استقبال تعبیر پروانه :

 معبر ِ انبوه  ِِ خواب های خرگوشانه ی انتظاری عبث ،

عابر  ِ كهنسال  ِ پسکوچه های پیچ پیچ ِ نه بن بست  ِ اعتمادی باران زده ،

كجاست  ؟ تعبیر  ِ دغدغه ی تاریخ ِ ِ سوخته ی  سرزمین ِ  آنك  ايران  اينك  ويران  ؟

جار چي جار مي زند !

آسوده بخوابيد !

اما كرگوشان  فرياد جگر خراش  ِ جوانه هاي خونين را ؛ پرنده هاي نيم بسمل را

از چشم هاي بي تفاوتي شان نمي بينند .

بیداری ِ خفته ی این همه نفس  كشاني كه از وجودشان

هيچ غباري بر آيينه ي هستي بر نمي تابد .

اما بر بام های حیرت هیزم های انباشته؛ از صاعقه ی عظیم  ِ آگاهی به آتش کشیده خواهد شد

 و خواب از چشم ِ زنجیره بندان خواهد در ربود .

بر بالاي دماوند ايستاده ام

و شكوه  ِ انسانيت  ِ مرده را فرياد مي كنم :

من معبرم !   ای انسان !

من عابرم !   ای انسان !

من تعبیر معمای هستی ام  !

اكنون چه کسی مرا بیدار می کند ؟؟؟!

 |+| نوشته شده در  86/05/31ساعت 12:7  توسط راوی  | 

کف آلود ، خشمگین ، وحشیانه موج های خروشان ِ تردید و تشویش، سنگینی ِ رام نشدنی ِ خود را بر شن های سکون و ترس همچون کوبه ی آواری دیوار شکن فرو می ریخت .

در فاصله ی میان ِ دو موج  تکه ای از سرخ ترین خاطره ی زمین را دستی در میان هلهله ی غریوانه ی کوسه های خونخوار به آسمان می برد ، ساحل کنایه ای از شرم ِ شادی کش بود ، تکه های  شکسته ی تخته پاره های امید همراه  با زنجموره ی  کودکان ِ کهنسال .

از پشت پنجره های سیمانی هیچ کودک برهنه ای دیده نمی شود روز را با چراغ باید روشن کرد ، سقف ِ کوتاه انتظار ها به دلگیری ِ آدمیان ِ بلند قامت می انجامد ، ستونی در کار نیست از کاه به کوه رسیده اند از کرشمه به دیلمان .

در جمع ِ من و تو مایی نیست در جمع منها شده ایم تنها شده ایم و مثل صفر در هر بی حرکتی که ضرب می شویم به هیچ می رسیم به پوچ می رسیم به نقطه ی عطف ِ نیستی ، چیزی میان ِ بودن و نبودن ، چیزی میان منهای یک و یک ، در نظرم شکل هندسی ِ وهم ِ اجتماعی هذلولی است چرا که کانون ِ جهلی مرکب به قطاعی که ما را نشان می دهد خیلی نزدیک تر است .

دیوانه با خود زمزمه میکرد پریشیدگی دل به پریشانی سر منجر می شود و کلمات رنگ جنون میگیرند .

 |+| نوشته شده در  86/05/10ساعت 15:17  توسط راوی  | 
 
  بالا