تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

روز بود مثل امروز بود ، سه تن از راه رسیدند همه میدانستند که حادثه ای به کمین نشسته است درب ِ آهنین گشوده شد در آسمان ستاره بود ولی دیده نمی شد روز بود آنها برای انتخاب ستاره ها آمده بودند صدایی شنیده شد که مامور بودند من گفتم ولی معذور نبودند میتوانستند نمی توانستند ؟ هرکسی برای رسیدن به موقعیتی که در آن قرار دارد از اختیارات  و انتخاب های خود بهره میجوید بی دلیل نیست که در سواحل دریای هامون اسفندیار برای رستم رجز میخواند و پیکر در خون تنیده اش را می فرساید او برای رسیدن به چنین موقعیتی سر های بسیاری را از تن جدا کرد ولی آنچه از شهرتش در دل تاریخ باقی ماند بواسطه ی رستم است که عارفانه  به کیش ِ مهر در آمده بود .

بر فراز افق جنوبی آسمان غوغایی به پا بود ماه وارد صورت فلکی عقرب شده بود اما قلب سیاه و تپنده ی  عقرب قصد داشت تا در پس ماه پنهان شود و اختفایی هولناک را به نمایش گذارد .

قرار گرفتن ماه در برج عقرب چندان خوشایند نیست ولی هیچکس باور نداشت که آن سه تن که از درب بزرگ آهنین وارد شده بودند هزاران ستاره را به زمین خواهند کشید ، آسمان مثل ِ صفحه ی سپیدی در دستان ِ فردوسی آماده ی حکایت های تازه می شد کبوتران سپید ستاره های به زمین افتاده را به پرواز درآورده بودند روز بود مثل امروز بود ......

 

 |+| نوشته شده در  86/04/18ساعت 12:3  توسط راوی  | 
 
  بالا