|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
چوب دستي را بالاي سرش ميچرخاند ، كبوتران را دوست داشت كه در پرواز ببيند هرگاه مينشستند بطرفشان ميرفت و با حركت اشاره وار چوبدستي از آنان ميخواست كه در بي كرانه ي آسمان هر آنچه ياد گرفته اند بنمايش بگذارند ... دور دور دورتر بالا بالا بالاتر تا آنجا كه به لكه هاي سياهي ماننده شوند و آنگاه گشودن بالها و شيرجه در گسترده اي كه در آن هيچ بندي بستي چراغي ممنوعيتي را بر نمي تابد.
اگرچه ديوانه هر بار كه بسراغ كفتر خانه ميرفت و آنان را رها ميكرد همراه هر كبوتر بخشي از خاطرات ، همراه هر كبوتر بخشي از آرزو هايش را به پرواز در ميآورد ولي هميشه نگران يك كبوتر بود كبوتري كه " آيينه چشم " بود ، كبوتر شيريني كه چشمانش قرمز بودند .
كبوتران جوان در حين ياد گرفتن تجربي پرواز نبايد مستقيما به خورشيد نگاه كنند اين يك درس ژنتيكي ست كه آنان را از نابينايي يا آيينه چشمي بر حذر ميدارد ولي ديدن خورشيد وسوسه ميكند وقتي آن عظمت باورنكردني در برابرت عريان ميشود مگر ميتواني گوش به فرامين عقل بسپاري ؟ مگر ميتواني خود را در پستوي عاقبت انديشي پنهان كني ؟ آيينه كردن چشم كه هيچ ! تمام وجودت را حاضري دانه هاي انگور كني و دل به شراب هفت هزار ساله ببندي !؟ .... اينگونه كبوتران با تشخيص صداي بال كبوتران نزديكتر ، خود را تا آنجا كه بتوانند تطبيق ميدهند ولي هميشه بهترين طعمه ها براي كركس ها و قرقي ها هستند آنان در فوج كبوتران بدنبال چشم هاي قرمز ميگردند بدنبال كبوتراني كه از فرط عشق به رويت خورشيد فرصت دفاع را از خود گرفته اند دل داده اند و دل ستانده اند .... قربانيان ساده دل و صادق .... به زمين پشت كنندگاني كه خورشيد را پرستيده اند هركدام از شما كه اين سطور را ميخوانيد آيينه چشمان بسياري را ميشناسيد یا در کتابهای تاریخ خوانده اید كه ديگر يادشان بجايشان بر سر سفره ي دل مينشيند و حسرتي فرو خورده هميشه گيپ گلويمان را ميفشارد كه در نهایت به رگبار اشكي دم ريز مبدل ميشود....
هميشه براي اينكه بدست آوري بايد از دست بدهي تشخيص فرصت لازم است ولي كافي نيست بايد جرات استفاده از فرصت را نيز داشته باشيم گاهي خارج قسمت آنچه بدست ميآيد به آنچه از دست ميرود كوچكتر از واحد ميشود و گاهي نيز بمراتب بزرگتر .... راستي واحد سنجش رضايت دروني چيست ؟
روح ديوانه همراه آن كبوتر آيينه چشم بر شاخه ها مينشست برميخاست ميچرخيد ميرقصيد آسمان را در مينورديد و آنگاه با كمي تاخير يا تعجيل بر خاك فرود ميآمد .
گاه خورشيد وسوسه گرست و گاهي دانه هايي كه بر زمين ميريزند تا برق شان ترا بسمت دامي نهفته بكشاند ولي برق خورشيد كجا و برق دانه ها كجا ؟ تفاوت از كثرت آدميان خاموش است تا قلت انسانهايي كه خاموشي را زيبنده ي مردگان ميدانند .
پيامبر كه ساعتها در زير آفتابي سوزنده به مغازله ي ديوانه با كبوتران نگاه ميكرد رو به راوي كرد و گفت :
معاشقه با خورشيد تاوان گزافي دارد كه در طول هزاران سال گذشته ي تاريخ انسانهاي بيشماري با چشماني قرمز در خاك خفته اند ، نه رنگ پوست ميتواند و نه تفاوت در زبان كه آنان را از هم جدا كند چرا كه آنان عاشق بودند و عشق در دل ولوله ميكند بيقرار ميكند و مشتاق نيز ، نام اين روايت را " آيينه چشم " بگذار و آن را در روزي چنين با صدايي بلند براي مردم سرزمينم قرائت کن !
شاخه به سمت نور می رود آنگونه که من به سمت تو می آیم ، دانه های کبریت ِ انتظار را یکی یکی در جعبه اش می گذارم فتیله ها خاموشند آنگونه که تو زمانی جرقه ای بودی زیر ِ باران ِ غمگین ِ عصر ِ سوخته ی پاییز .
در پیاده رو دست ِ کشیده ی گدایی رهگذران را به سمت خویش می خواند من دیگر قادر به راه رفتن نیستم جعد مشکین ِ گیسوان ِ تو در باد - روز - را به انتها می برد ، شب از راه می رسد و مردمان چشم هایشان را به روی ستاره ها می بندند ، کسی ماه را تماشا نمی کند .
چه کسی بود که یک ضلع مثلث را به دو تکه مساوی تقسیم کرد تو میانه نبودی مثل من که هیچوقت ارتفاع نبودم و از عمود شدن بیزارم من دیگر قادر به راه رفتن نیستم افقی ام نارنجی ام با چشمانی که ظل سایه ی ماه باز مانده است .
باز دوباره خسته شدی ؟ این هزارمین بار است که یک بازی را نیمه کاره رها می کنی ! چرا همیشه دست های تو بر خلاف پاهایت حرکت میکنند ؟ چرا پیش آمده را پس می زنی ؟ دیدی که چگونه نهری که از کنار ما می گذشت با خود تمام سنگ های بنای زندگی را برد و ما ماندیم و تاس و تخته ی شکسته ! آب همه چیز را باخود برد تا شاید در جایی دیگر و زمانی دیگر خانه ای دیگر بر پا شود .
من قادر به راه رفتن نیستم بر روی شاخه می نشینم تا به سمت نور کشیده شوم ....
صدا ، بوق ، باران ، تردد ِ سرسام آور ِ سرعت و چراغ هایی که به سختی حاشیه ی بزرگراه را روشن کرده اند .
امتحانات آخر ترم ، جزوه های انباشته و خستگی کلاس های بی روح و کسل کننده پابپای دخترک ِ دانشجو حرکت میکردند گاهی مشکلات جلوتر از ما هستند آنجا که در بالای سرمان بی کفایتی چون ابر های سیاه و سنگین ایستاده اند و گاه نیز بدنبال ما آنجا که چشم ببستیم زمان دیدن و گشودیم هنگام ندیدن ، باور می کنم که همیشه بدترین اتفاق ها زمانی میافتد که هیچکس انتظارش را ندارد .
سایه ای در مسیر ِ نگاه ِ دختر می آید و می رود جدی گرفته نمی شود سایه نزدیک تر میشود قدم هایش بی صداست نفس نفس زدنش اما همچون گوسفندی سر بریده واقعی و چندش آور است به یکباره حادث می شود چون بختک با خونی که در چشمانش جاری است و تنها دریدن ِ بکارت ِ یک نسل میتواند تیزی ِ چاقویش را کند نگه دارد .
تکه کوچکی از چمن ها زرد می شود گوسفند ِ درونش آرام نمی گیرد دلهره امانش را بریده درخت اشک می ریزد زمین نمناک می شوند دخترک به حجابش نمی اندیشد کسی آنجا نیست که به او تذکر بدهد باغبان در بسترش خواب ِ گل ها را می بیند خیابان از آدم ها خالیست سکوت رنگ شرم دارد دخترک نگاهش را به دور ها دوخته است آنجا که شیطانک ها سوار ِ الاغ شده و لوله های آفتابه را می جوند تا سریعتر به سایه هایی تبدیل شوند در حاشیه ی بزرگ راه ها .
|
|