تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

به فردا امید بسته بود در اعماق وجودش نوزاد ِ پیر شده ای بنام  انتظار زندگی میکرد می پنداشت که اوضاع بهتر خواهد شد مهربان تر میشوند نیاز ها برطرف شده و بجای کسی تصمیم نخواهند گرفت و حریم خصوصی کلید واژه ی مضحکه ی رسانه ها نمی ماند ، وقتی به او نگاه میکنم می بینم براستی به فردا امید بسته بود و این امید بر لبانش نقش  ِ لبخند می بست و گاهی به آهی در چشمانش برق زده میشد او اکنون دیگر زنده نیست در کنار ما آرمیده و اگر آیینه ای به سمت ِ صورتش  نزدیک کنیم هیچ اثری بر شفافیت آیینه نمی گذارد ، او که ما است وقتی می میرد  با خودش امیدش را هم می برد و مجموع این امید ها در زیر خاک هر لحظه متورم میشود ،  شکافی که میان ِ زمین و زمان وجود دارد برای رهایی امید از بند سنگ ها و جمجمه ها و استخوان هایی ست که دست و پایش را بسته اند و هر از گاهی که تورمشان بیش از حد شد از میان ِ شکاف ِ زمین و زمان با شدت به میان آدمیان پرتاب می شوند تا درد های آنان را تخفیف بدهند و از آه و ناله هایشان بکاهند .

هیچکس اما نخواست به " امید " فردایش را ببندد همه یاد گرفته بودند به " فردا" امیدشان را ببندند ، بستن ، گره زدن ، پیوند دادن .....

دیوانه برای بستن ، ریسمان ِ زیادی آورده بود کلاف در کلاف ، رنگ وارنگ ، با ضخامت های مختلف ولی سر ِ رشته های هر ریسمان گم شده بود گم سر شده بودند دیوانه می خندید از آن خنده های شیطنت آمیز و میگفت : این آن روی سکه ی سنگی ست که در چاه می اندازم ، با آن دوبند ِی جل و شلوارگشادش جولان میداد و با صدای بلند میخواند : بیایید بیایید امید است امید است ببندید ببندید که فردا نه چنین است .....

دیوانه به راوی گفت وقتی پیامبر نیست اگرچه من راحت تر حرف میزنم ولی به نگاه های سنگینش عادت کرده ام .

راوی گفت : او طولانی و  بسیار سکوت کرد نیزه ی کوتاهی آن زخم کهنه اش را خراشیده بود ولی در همین نزدیکی ست در کنار آن درخت ِ امید ، همراه آن پرستوی فردا ، در حنجره ی آن قناری که مرا و ترا به سمتش میکشاند ....

دیوانه قلم مویش را در سطل ِ سبزی که دخترک ِ باده فروش به او هدیه کرده بود فرو برد و تصویر فردا را نقاشی کرد .

 |+| نوشته شده در  86/02/22ساعت 15:19  توسط راوی  | 

رگبار ِ تند ، رعد و برق ، گرفتگی  ِ عضلات ِ زمین ، خمیازه های متواتر ِ کرگوشان ، همآغوشی ابر های سهمگین ِ سیاه ، آبگرفتگی  ِ خیابن هایی که زیر تگرگ های حق ِ مسلم چه خون ِ دل ها خورده اند ، گل آلودگی ِ سفره ها که بکارت ِ نفت را درون بشقاب های خالی به دردی مزمن مبتلا کرده است ، آب رفتگی ِ پارچه ها ، امنیت اجتماعی ، شالهایی که خود را روسری فرض کرده اند،خطر بزرگ ِ فاق ِ شلوارها ،دست های کوتاه زیر آستین های بلند ، هیاهوی بسیار برای هیچ ، هیچ ما همه آن ها ، توهم  ِ دشمن ساز ، فرافکنی ، در جستجوی دیوارهای کوتاه ، کوتوله پروری با سس  ِ من از همه قد بلند ترم این است رمزو راز ِ تسریع  در وقوع  ِ انفجار بزرگ ، بیگ بنگ !!!

پدری  به کودکی قول داد تا برایش دوچرخه بخرد تا با آن به مدرسه اش که بسیار دور بود از منزلشان برود و بیاید ، خرج عیاشی و بی بندوباری بی تدبیری و بی مسئولیتی پدر آنقدر زیاد بود که او نمی توانست به وعده اش عمل کند و هر شب که دیر وقت به منزل میآمد یک چیزی را بهانه میکرد و قبل از آنکه پسر به دوچرخه اشاره کند آنقدر میزدش که فرصتی و فضایی برای طرح آن باقی نمی ماند .

دوچرخه اما بهانه بود پدر نه روحش نه جسمش هیچوقت در خانه نبود وقتی که خوب فکر میکنم می بینم که آن پدر اصلا پدر نبود ...

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  86/02/09ساعت 18:3  توسط راوی  | 
 
  بالا