تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

عروسي تمام شد زمين نفس مي كشد لباس سپيد ديگر بر تن ِ كوچه ها و خيابان ها نيست زمستان شكست و رفت اينك فصل ِ پاي تختي است و این شولاي رنگ رنگ ِ بهار است بر دوش ِ هنوز سرد و لغزنده ي لحظه ها ، بنفشه ها با دسته گل هاي نارنجي و قرمز و زرد و بنفش  به پيشواز ِ نوروز آمده اند .

زمين يكبار ِ ديگر به دور خورشيد چرخيد و هزاران سيب به هوا رفت و هزاران چرخ خورد و به هزاران گونه به زمين بازگشت و باز نگشت ولي در اين ميانه اما از آن پرنده هاي تاريخي ما از آن افتخارات اتوپيايي  باز هم خبري نشد از آن روزهاي طلايي ِ گذشته هاي دور  ِ دور ؛ از آن اسب هاي بي سوار و باسوار از آن همه شبرنگ از آن همه ستاره از آن همه ... برگ هاي دفترش را كندند كنديم مي كنند مي كنيم و چنان ريز ريز مي كنند مي كنيم كه هرگز ديده نشوند نمي شنود و نخواهند شد،زمزمه هاي تجريش و دربند همچنان در بند است ، معبر ها خاطراتشان از  شانه های خاكي تهي ميشود و اكنون معابر محل عبور موجوداتي هستند كه بر روي دو پا حركت ميكنند و با اصواتي گنگ و مبهم با هم حرف ميزنند و شايد اين موجودات پاسخي باشند به حلقه ي گمشده اي كه زماني چرخه ي حيات را تكميل خواهند كرد .

رودخانه ي نزديك محل ِ تردد ِ كيسه زباله ها و شيشه و پسماند هاي كارخانه ها و ...

اينجا ايران است سرزمين دليران است ! 

ديوانه گفت دلير يعني چه ؟

پيامبر پاسخ داد دلير يعني اسير ؛ اسيري كه از ترس ِ مرگ خود كشي نمي كند ؛ دلير يعني لال يعني كور يعني كر ؛ دلير يعني كه حتي يك فرقون  از خاك وطن را نمي گذارند كه كسي متعرض شود ولي به زير ِ آن و روي آن كاري ندارند دلير يعني سكوت در مقابل ِ پيشنهاد به چشم بادامي ها كه هفتاد درصد منافع يك حوزه ي بكر  ِ نفت و گاز براي تو و سي درصدش براي ما ولي نمي پذيرد ؛ دلير يعني حقير يعني حقارت ِ مزمن ....

بلبلان كم كم نزديك ميشوند صداي پايشان مي آيد ولي چرا نمي خوانند چرا سكوت كرده اند ديوانه از پيامبر پرسيد ؟

ميخوانند چه زيبا و چه مستانه ... اگر ميخواهي بشنوي آن پنبه ها را از گوش هايت بيرون بياور !

ديوانه انگشت در گوش هايش فرو برد و چيزي در آن نديد ؛همراه با آن خنده هاي شيطنت آميزش  گفت پيامبر ! انگار پنبه ي ما را پيش از اين ها زده اند چون چيزي در گوش هايم نيست آنگاه سرش را در گريبان فرو كرد و گفت مي بيني كه من سر ندارم با همين پنبه ها شايد آن را بريده باشند !.

پيامبر به بلبلان اشاره كرد ديوانه اما با هر دو دست به ميله هاي قفس !

سكوتي ميانشان حاكم شد پيامبر به راوي گفت اين چندمين پستي ست كه مي نويسي ؟ راوي جواب داد با آن پستي كه حذف كرديد نود و نهمين پست ؛ گفت كافيست كم كم آماده شو براي يكصدمين پست كه شايد آخرين برگ ِ اين دفتر باشد .

راوي حيران به ديوانه خيره مانده بود .

 

                                                                                 فایل صوتی

 

 |+| نوشته شده در  85/12/10ساعت 16:30  توسط راوی  | 
 
  بالا