تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

کم کم ما طفره می رویم ، همیشه آهسته و آرام خود را مبرا میکنیم و کمتر با وسواسی درخورد ، غبار از روی آیینه پاک می کنیم  ، زمان به سرعت می گذرد دیگران پیر می شوند ما شهادت می دهیم زمین زیر پای ماست ولی هنوز هم نمی خواهیم که لحظه ای زمان را با دست های تجربه مان لمس کرده باشیم .

دیوانه راست میگوید که اگر شما یک قهوه خانه پیدا کردید که در آن بجز چای قند پهلو و دیزی ِ آبگوشت چیز دیگری را تعارف کند اگر بگویید یک فنجان قهوه میخواهم به شما میخندند ، آری در قهوه خانه بدنبال قهوه نگردید در مطب و بیمارستان به دنبال حکیم نگردید ،  کارخانه  محل کار نیست آری صدا و سیما نیز محل ِ شنیدنی و دیدنی ها نیست ، وقت آن رسیده است که فرهنگ واژه ای جدید بسازیم تا دیگر مجبور نباشیم که سر و صورت دیگران را به درو دیوار ِ خود ساخته بکوبیم تا شاید مجبورشان کرده باشیم که با ما همراه گردیده باشند .

در پشت پنجره تعزیه می گردانند طبل ِ بزرگ زیر پای راست ! آدمکها در صف ایستاده اند مراسم  ِ  رژه آغاز میگردد توپخانه شلیک می کند گلوله ها مضربی از کاغذ و قیچی هستند موش ها اما  استوارند گربه ها نیز پیگیر ِ مین روبی از میادین ِ مکعبی شکلند ، صورتکها به نظم ِ دف نزدیک میشوند هیچکس نیست که شهادت دهد هابیل برادر قابیل بوده است .

دخترکان قالی باف نقش ِ سفره های رنگینی را میزنند که بر حلقه های چاه پهن شده اند و سوخت های فسیلی آن ها را معطر کرده اند ، آرزو ها از پشت میله های بافتنی بر پشت ِ جلیقه ها کوبیده می شوند یکی زیر دو تا رو یکی زیر دو تا رو....

دیوانه کلافه تر از آنست که آرام گیرد با صدایی که به فریاد می ماند میگوید که جاذبه عمومی نیوتنی وضعیت فعلی حرکت سیاره ای را توضیح نمی دهد بلکه آن را تصویر می نماید .

همیشه قطاری که از این ایستگاه می گذرد آخرین قطاری است که از برابر چشمانمان عبور کرده است ولی راستی اگر این بار ریل ها را هم با خود برده باشد ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  85/11/09ساعت 0:9  توسط راوی  | 
 
  بالا