تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

قصه گوی دیوانه گلو صاف کرد به خواندن ِ پرده ایستاد چوب به هواچرخان دست ها به سیاق نقالان بهم زد و گفت :

در آن روزگاری که جهل بود و عقل نبود غیر از جنگ ِ میان ِ آدم با طبیعت ِ آدم نما هیچ چیز  ِ دیگر نبود ، فرقی میان انسان و گیاه و حیوان نبود همه جذب میکردند از هر کجا لف لف ، همه دفع میکردند به هرکجا تف تف ، گله و شکایتی هم در میان نبود خورشید و ستاره و ماه هم در کار نبود .

هیچکس برای کودکی که نمی دید ولی میدانست که از گرسنگی میمیرد گریه نمی کرد چشم ها در پی ِ زنده ماندن بود دست ها بدنبال ِ کندن ، کشتن ، دزدیدن و قربانی کردن ِ هر جنبنده ای که قدرت دفاع کردن نداشته باشد ، روز همین روز بود آن روزگار مثل ِ دیروز بود .

مردان سپیده دمان که سپید دندانان عو عو میکردند از دهکده ها بیرون میرفتند و شامگاهان که گرازان برای خوردن ِ آب از تپه ها پایین میامدند با دستانی گل آلود و خونین به خانه باز میگشتند و در بستر های ناهموار با تن زدن های مداوم بر تعداد خویش میافزودند تا در برابر ِ دشمن پیروز تر شوند .

کله بزرگ ها هر شب از انتهای چاه بیرون میامدند و کبوتران چاهی را در جیب هایشان میگذاشتند تا در میان ِ شعبده های دود آلود آن ها را بال و پر زنان به مصداق ِ مرا هم در شام خود شریک کنید بر بام خانه ها پرواز دهند آن ها در آسمان خطوطی ترسیم میکردند که در بی نهایت بهم میرسیدند ولی آن ها راز عددی را که در عدد هفت ضرب میشد تا عدد بیست و هفت بدست آید را به هیچ کس نمی گفتند و این رمز زندگی طولانی شان بود و بدین سان بود که عمر آنان دراز شد و هسرایی ِ ضجه و ناله آغاز شد  .

دیوانه تسخر زنان چرخی زد و چرخی زد و چرخی زد ، رو به راوی کرد و گفت :

روز همین روز بود مثل ِ دیروز بود از آن روزگار که جهل بود و عقل نبود کم کم عده ای یاد گرفتند که میتوان بجای طبیعت آدم ها را خورد عده دیگری هم بر آن شدند که خورده شدن را به دیگران بیاموزند  .

دیوانه به دیوانگی با چوبدستی اش به گوشه ی پرده اشاره کرد و گفت این جا که میبینید نه آبی هست و نه نانی و نه هیچکسی که  درز شکافته ی شلوار ِتاریخ را بدوزد و ماله به دیوار ِ ورشکسته ی از ما بهتران بکشد و  ابر ها را کنار بزند و راز آن عدد مجهول را برملا کند .

 

 

 |+| نوشته شده در  85/09/19ساعت 14:18  توسط راوی  | 
 
  بالا