تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

 

                                                پ مثل پاییز

 

عمر پاییز از نیمه نیز برگذشته است دیگر گرما گریخته  و شدت روشنایی کاهش چشمگیری یافته است ، میدانم که گرما و روشنایی گوهر هستی بخش زندگی هستند . از برابر چشممان آبان از پی ِ مهر دور می شود ، سگی کز کرده ، گربه ی پیری در اندیشه ی رسیدن ِ شب ، دست های خالی رهگذران در جیب های شرمناک  ، عمر پاییز از نیمه نیز برگذشته است گرسنگی له له زنان از حاشیه ی شهر به درون پا میگذارد ، صدای ممتد بوق ها عروس ِ بی آبروی شعار را به حجله ی تردید می برد ، لبخند بر لبان ِ کبود ِ بی تفاوتی شهروندان قندیل می بندد ، نگاه کن که غروب ِ بی اختیار چگونه بر خشت درد نشسته تا شب ِ اخم آلود را بزاید چه خاموشی ِ بی آبی ست .

من از آن نجوایی که هرگز نشنیدم دانستم که زندگی عبث نیست که مژده ی نامسموع  ِ بهار جلوه ی نا ویژه ای دارد که پاییز فترت ِ زوال است تا زایش که عشق لذت ِ دانستن ِ آن شعله ای ست که کوچه ی بن بستی را روشن میکند تا تو با دوچشم ِ خویش انتهای بسته اش را ببینی و باور کنی که شکسته شدن ِ آیینه به خیلی چیز ها بستگی دارد که بخت ِ تو هرگز یکی از آنها نبوده است.

پرنده ی خیس در پشت پنچره ها بدنبال نه سرپناهی که دانه ای از این سوی خیابان به آن سوی کوچه سرگردان است صیحه میکشد اعتراض میکند شیشه ها بخار کرده اند و نگاه از آن رد نمی شود گاه قطره ی آبی  چهره ی خشمگین درخت ِ بی برگی را به میهمانی چشم های خواب آلوده میبرد قطرات آب شیشه را به صفحات موازی تقسیم میکند .

چهره ی ابر سیاه است کارتن خواب ِ پیر میداند که او آبستن ِ باران است آب مقوا را مچاله میکند مرگ بوی نزدیک شدن دارد قدم ها استوار میشود از او میپرسم  کجا ؟

میگوید پاییز دو سر دارد پنجره دو طرف دارد سکه دو روی دارد ، از پشت پنجره زیباست باران زیباست تگرگ زیباست زیباست آری زیباست ...

 |+| نوشته شده در  85/08/28ساعت 14:53  توسط راوی  | 

وعده ی ما وقتی بود که زمین جاذبه اش را از دست بدهد یادت هست ؟ فکر میکردی که چنین روزی برسد ؟ همه چیز در حال بی قراری ست شاخه ها به سمت نور میروند دریا ها در مدی بزرگ از اعماق فاصله میگیرند ریشه ها خشک شده اند از بس که آفتاب خورده اند ، پیوند ها نمی گیرد ، سنگ روی سنگ بند نمی شود ، بر پیشانی تب کرده ی هیچ مسافری دخترکان میزبان دستمال سرد نمیگذارند ، خاک معترض است دیگر مرده نمی پذیرد ...

من تردید ندارم که دیگر زمین حول محور فرضی نخواهد چرخید و از مدار کهکشانی خود خارج خواهد شد چرا که می بینم چرا که حس میکنم دیگر جاذبه مفهوم خود را از دست داده است تو گفتی در چنین روزی میآیی و اکنون زمان آمدن است ...  در بیست و ششمین بهار زندگیت در کنارت نبودم ولی گفته بودی که در پاییز ِ جاذبه ها تو میایی ... من به لحظه هایم رنگ سکوت و سکون نزدم  ، سر به هر سوراخی که شاید در آن معرفتی نهفته باشد کشیدم بگذریم  فرصت های مرده مرده است رخصت ِ دیدار میخواهم اگر سر قرار نیایی اگر به وعده ی خود که آمدن به وقتی که زمین جاذبه اش را از دست بدهد بود عمل نکنی من چگونه بیابمت ؟ هیچ ردی علامتی نشانه ای از تو در دست نیست نکند آب شده ای نکند بخار شده ای نکند ابر شده ای نکند ماه شده ای ؟ ای عشق ! ای استوار ترین ! من در خلائی مطلق در میان زمین و زمان شناور شده ام کمند گیسوانت را بیاویز ای دل آویز ! میخواهم از هر تردیدی عبور کنم از صاعقه ها بگریزم خورشید همیشه روشن نیست زمین از مدار خویش خارج شده است کمند گیسوانت را بیاویز ای دل آویز ! میخواهم تا  شانه هایت بالا بیایم  و آنگاه درآغوشت گیرم و در یک بوسه ی گرم و طولانی زمین را بارور کنم ریشه های نیم مرده را به خاک برگردانم شاخه ها را بگویم که سایه ی تان ضروری ست  دریا ها را حالی کنم که مد هرچند طولانی ولی بدون جذر ممکن نیست ، کمند گیسوانت را بیاویز ای دل آویز !  هر چه پیوندی بود در حال گسیختن است مگر میتوان از انگور های لهیده شرابی دبش ساخت ؟ میتوان مگر از سازی ناکوک زنگ ِ شتر یا زرد ملیجه را نواخت من زنبورهایی را میشناسم که در دره ی شکرآب زندگی میکنند ولی عسل هایشان محصول شهد گلهای زیبای طبیعت است میخواهم آن ها را هم با خود بیاورم  ، ای دلاویز ! کمند گیسوانت را بیاویز ! میخواهم تا  شانه هایت بالا بیایم  و آنگاه درآغوشت گیرم و در یک بوسه ی گرم و طولانی زمین را بارور کنم .

 |+| نوشته شده در  85/08/04ساعت 20:54  توسط راوی  | 
 
  بالا