تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

آنسو تَرَک گسیختگی ابرها دل دیوانه را ماند اینسو تَرَک فشردگی غمبار ابر ها دل پیامبر را  ماند و زمینی که زیر پای ماست و آماده ی پذیرش است و در همهمه ی بیداد و داد طیف گسترده ی رنگ ها را بخود میگیرد و از پاییز تا پاییز را حتی اگر همه بنشینند یا همه برخیزند طی میکند و من مانده ام در شگفت که از اینهمه ناهمدمی نمی پاشد ز هم دل ها چرا ؟

25 سالش بود با خنده اش همه جا شکل شادی میشد وقتی در من آشیانه ساخت  گرم بودم او در من تخم گذاشت زمانیکه کودکان درونش بزرگ شدند او دیگر رفته بود و من به شکل آشیانه ماندم و کم کم سرد شدم ، نمناکی حوادث به تجزیه ی زودهنگام وحدت وجودم انجامید چگونه است که تن با روان در هم میامیزد تا ادمی به انسانیت نزدیک شود و یا زن با مرد تزویج میشود تا زندانگی به زندگی تبدیل شود همانگونه بود که من ضمیر دیوانه ام را برگزیدم تا بتوانم از ریزش مداوم انگیزه هایم بکاهم و از زیر فشار شهوت ناک سکوت رهایی یابم .

من مینویسم پس هستم و شما به این هستیدن شهادت میدهید کلمه ها مثل قطره ها هستند کیفیت معانیشان وقتی جدا جدا باشند فرق میکنند تا زمانیکه در کنار هم مینشینند و ریسمانی آنها را بهم می دوزد  مثل جوی مثل نهر آب مثل رودخانه ...

قطره های جدا جدا مثل آدم های جدا جدا هستند شادی و نشاط آنگه دوام و قوام میگیرد که حاصلجمع اجتماع باشد دیده اید که شکم برآمدگی ناشی از بی عدالتی ها چگونه مثل عدد صفر ضرب میشود در حیات عده ی بیشماری از رنجدیده گان ؟

روزهای سخت تری پیش روی ماست این را نه کلاغان خبر چین که امواج ِ در انتشار میگوید و دردهای مشترک دل های ادمیان را بهم نزدیک تر میکند من اما زنگ ِ کاروان ِ صبح را از میان ِ این همه اصوات ِ گنگ میشنوم .

سال چهار فصل دارد که یک فصلش سرما است و خواب ِ زمستانی در چنین روزهای پاییزی میگویم من به آمدن بهار ایمان دارم .

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  85/07/22ساعت 15:28  توسط راوی  | 

پاییز جان آمدی ؟

چه شوم چه وحشتناک بود آنروز که خرقه ی خشم بر دوش ِ خسته ات گرفتی و در دلگیری و اسارت با دهان کف کرده بی آنکه کسی به بدرقه ات آمده باشد هجرت کردی ، چه سخت بود چه الیم !

سبز ها نارنجی شده اند ولی هنوز برگ ها جان دارند و تو میتوانی از روی شیار هایشان رد ِ مسافران عبوری را دنبال کنی ، وقتی دیدم قبر ها را شسته اند و گل های تازه ای روی آن ها گذاشته اند فهمیدم که هنوز نارنجی ها زرد نشده اند اگر چه خاکستر ِ قطوری شعله های اندوه را پوشانده است ، به تماشا بیایید ! من مراسم استقبال را آماده کرده ام تو فقط تیرت را از کمان رها کن ، کلامت به دوردستها خواهد رفت نشسته بربال خیال پاییز .

درختان بلند ، سکوتی که می شکند کلاغ ها را ، چرک و خون ، و وعده های غذایی که به سفره نمی رسد ، مگر این نت ها چه سنفونی ِ رمزآلوده ای دارند که بخاطرش باید کبوتران سپید  از این سوراخ نی درآیند و به آن سوراخ فرو شوند ؟ انگشتان طبیعت مهربان است اگرچه چیزی را که میگیرد هرگز پس نمی دهد .

پاییزم عزیزم چقدر دلم برایت تنگ شده بود تو آمدی من قدمهایم را با قدمهای تو میزان میکنم ...

باران رعد و برق و جاده ای که عادت کرده  به کارگرانیکه در حال کارند و تعمیر هایی که او را دست به دست میکنند ، ولی ابراهیم وار عبور میکنند  آنانکه پاسخ پیچیده ی خویش را به پرسش ِ ساده ی چرا زیستن دریافته اند ، می بینی پاییزجان تابلو ها فقط خطر ریزش سنگ را ! رسیدن به پیچ ِ باریک را ! .... گوشزد میکنند.

باد میاید خاطره ها را در همه جا منتشر میکند و در همه چیزی نگاه ِ جذاب و گرم تو جاری ست چقدر باید حواس ِ دلم را پرت کنم که چشمانش بدنبال تو نگردد ؟ چراکه خوب میداند تو دوباره آمده ای و این بار بر بال ِ خیال ِ پاییز نشسته ای ؟

 |+| نوشته شده در  85/07/05ساعت 14:6  توسط راوی  | 
 
  بالا