|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
در زیر ِنور ِ چراغ ِ خِرَد ، مسیر ِ پیچ پیچ ِ ناامنی را آغاز میکنیم ، در شب سایه ها پر رمز و راز اند و جاده به کسانیکه به باز گشت میاندشند رحم نخواهد کرد .
نه زمزمه های باریکه ی احساس ، نه جوشش ِ آب ِ زلال در چشمه های حسرت ، نه نمای بزرگ شده ی شاخ و برگ های خود بر دیگران را دیدن ، آری نه ، بجز ستاره ها و مه ، سکوتی توام با تردید ، بجز آسمان ابرآلوده و شهاب های گمریشه و بی سرانجام چیزی در شب سایه های حقیقت خویش را بر شعاع حرکت ما نمی تابد ، حکایت بازی تاریکی و نور است هنگامیکه دره های عمیق در انتظار سقوطی خونین خود را بخواب زده اند ، تو میروی چون ماندن یعنی در دایره ی گرگ و کفتار گرفتار شدن ،تو میروی چون رنگ آسمان در گوش های ضمیر ِ مضطربت شفافیت ِ سپیده را زمزمه میکند ، تو میروی که تا پیش از آنکه مجلس ترحیم تمام شود فاتحه ای برای خودت قرائت کنی .
در این مسیر طولانی و پیچ پیچ هرگز نمی فهمی کِی اولین پرتو نور آسمان را نیم روشن کرده است همچنانکه درون ما نمی فهمد کِی از آنچه چشم ها عکس گرفته اند تعبیر عشق میکند ولی کم کم هوا روشن میشود و نور ِ چراغ دیگر به کار ِ رفتن نمی آید و خورشید ِ امید دستهای ترا مجبور میکند که سایه بانی شوند تا بتوانی پیچیده شوی همراه با پیچ های دلهره آور ِ لحظه ها و تکامل آن روی سکه ی پیچیدگی ست .
کسی چشم براه نیست همیشه این ماییم که با خود انتظار را همراه میکنیم و انگاه که نمی رسیم آن را فرا میافکنیم به چهره ی حق بجانب ِ آنکس که دوستش داریم و آنگاه که می رسیم آن را آیینه میکنیم در وجود ِ ناخفته ی خویش ، کسی که صدایمان میکند گاهی در دره های عمیق خود را بخواب زده است و گاهی همچون شهاب ِ بی اعتبار به پیگیری ِ ردّی ناممکن فرایمان میخواند ، هوا دیگر کاملا روشن شده است ستاره ها مرده اند و رودخانه و چشمه و درخت زنده شده اند تا کجا باید رفت ؟
گاه همچون حبابی از لحظه ی تولد تا مرگ را بدست ِ باد می سپریم اگر به زمینمان نزنَد در هوا منفجر میشویم ، در حرکت زنده ایم در سکون مرده و این فاصله را مسیری میپنداریم بس طولانی که اگر از فراز آن درخت ِ معرفت به طول ِ زندگی نگاه کنیم بس کوتاه است و ناچیز ، هر کس که زاده میشود بر جاده گام گذاشته است سِیر ها همیشه به سیرورت نمی انجامد و برای شدن چقدر تعریف میکنیم مرز میگذاریم و مراعات میکنیم .
در شب سایه ها پر رمز و راز اند و جاده به کسانیکه به باز گشت میاندشند رحم نخواهد کرد ، روز هاست که در شب بیدار مانده ام به خط کشی ِ کنار جاده عادت نمی کنم چراغ های مقابل چشمانم را درنوردیده است در پَس ِ هر پیچ پیچی دیگر در پس هر حادثه حادثه ای دیگر در پس هر دل بستن دل کندنی دیگر ، در پس ِ هر کلمه کلامی دیگر ...
گاهی برای خواب چشمانت را میبندی گاه این خواب است که چشمانت را می بندد ، گاه از خوابت دیگران آسوده میشوند گاه در انتظار باز شدن ِ پلک هایت بیدار میمانند ولی وقتی خواب ابدی بسراغمان میاید منتظر نمی ماند که دندان هایت را شستشو دهی ، دندان ها قفل میشود و هیچ کلیدی آن را نمی گشاید ...من هزار واژه ی نا گفته در دهانم است و هزار آرزوی برنیامده در دلم اما دره ها بیدارند فقط خود را بخواب زده اند ... روزهاست که در شب بیدار مانده ام ... اگرچه میروم ولی شبیه ایستادن شدم مثل ِ ماندن ... مثل بودن .
جوجه های مرده را بیاورید سیخ ها آماده ی کباب اند !
منقل ِ پوسیده بی قرار گشته است و دیگر آن را قرار نیست ، باد خاکستر های فراموشی را شعله ور میکند و بوته های گُل ِ آتش دیگر به رنگ ِ ارغوانی نیست.
در کوچه سار ِ یادگار های اینک استخوان پوسانده ی برگ مرده ، پا بر خاک ِ گفتگو میگذارم صدا صدای روزگار ِ رفته نیست طنین لحظه های بر نیامده را دارد اگر پرندگان سیاه پوشیده اند از سر ِ سوگواری نیست هُرم ِ سوزنده ی شِدَتناک ِ گزنده ی تب کرده ی بی هیچ انگاری ِ جمجه های مردمان ِ ناگزیرست که گریزشان همه از روی تردید است که ایستادن قدم اول ِ استواری ست و چرا ایستادن مقدمه ی ثابت قدم بودن است .
پیامبر آرام آرام میرفت و بلند بلند میگفت :
هر کجا آب بود درخت و خاطره و اندیشه نیز بود آبی که در صد درجه بجوش آید و در صفر درجه منجمد شود آبی که جاری باشد آبی که جان دهد نه جان بستاند ، دیوانه گفت شلیک از بالا ، رَکَب از پایین ؟
نه این بازی برای بردن نیست از هر کجا که ببینی چیزی که خواهد ماند زمین ِ سوخته و قربانیانی به الک ِ ناتدبیری بیخته ، هرچه بیشتر میگذرد چاه و چاله یکی تر میشود عمیق تر میشود و دوباره میپرسم آیا گربه ی بخواب رفته در خواب خواهد مرد ؟
دیوانه گفت مگر نه آنکه جرم یک جسم ثابت نیست و با تغییر سرعت تغییر میکند ؟ پس طبیعی ست که جرم جهل در مسیر ِ مانده آنقدر به بی نهایت میل کند که هیچ شِکَر زبانی نخواهد ماند در زیر فشار ِ سنگینی اش تا به طوطیان هند طعنه بزند !
- قوانین طبيعت براى ناظرين مختلف كه يكنواخت حركت مى كنند يكسان است-
سلطان جنگل یاسای خود را وضع میکند مرزها برای جدا کردن ِ حساب های بانکی دینار از درهم و یورو از دلار است ولی گرسنگی همه جا گرسنگی ست درد همه جا درد است امید همه جا امید است .
پیامبر گفت درکندوی جهانی زنبور عسل وظیفه زنبور کارگر جمع آوری شهد - گرده - آب - بره موم - پاسبانی از کندو - تولید عسل - رسیدگی به ملکه - پرورش نوزادان - رسیدگی به کندو و پاکیزهگی آن است ، دیوانه گفت ولی نیش زنبورهای کارگر خاردار است پیامبر جواب داد بله و طول آن در حدود ۱ میلی متر میباشد. به خاطر وجود همین خارها پس از نیش زدن و ورود زهر به بدن موجوداتی که ساختار گوشتی دارد نیش در پوست گیر کرده و موجب جدا شدن کیسه زهر از زنبور میشود. و پس از چند دقیقه زنبوری که نیش زده خواهد مرد ....
دیوانه به کندوی جهان فکر میکرد و ملکه ای که تعداد زیادی زنبور نر بارورش میکنند به نیش های زنبور کارگر و مرگ ِ زودرسی که در انتظار اوست ... رو به دیوار کرد و گفت
كه خفتهاي تو در آغوش بختِ خوابزده
پ ن – رکب به فتح ر و ک بمعنی یه دستی زدن است .
|
|