تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

از آن زمان که تنها شده بود در این گوشه ی جنگل میزیست شیر ِ ژیانش را نه در بیشه ی سخن که در پشت ِ میله های قفس به خاک سپرده بودند ، دوستان او بسیار بودند بلوط های وحشی ، افرای شیروار ، کاج بادامی ، سرخدار، سرو نقره ای  با سنجد تلخ از اندوه میگفت با راش ها از استواری با زبان گنجشک به برگهای اکالیپتوس خبر میداد که توسکا و ملچ منتظرند ... و این انتظار نمادی بود از آنچه وجودش را آکنده بود ، از شهر دور بود آحرین باری که به آنجا رفته بود کسی را در آنجا دیده بود که میگفتند شهرنشینان انتخابش کرده اند و وقتی در مقابلش ایستاده بود  از او پرسیده بود که چگونه شب ها زیر درخت میخوابد و خود پاسخ داده بود که بختک ممکن است بسراغت بیاید و باز پرسیده بود که میدانی که بختک چیست و دوباره پاسخ داده بود بختك شب هنگام به سراغ خوابندگان مي رود و خود را بر روي آنها مي اندازد . بختك زده بيدار مي شود ولي ياراي چشم باز كردن و فرياد كشيدن ندارد. اگر كابوس زده بتواند انگشت خود را در سوراخ بيني بختك فرو كند نفس او تنگ مي شود و رهايش مي كندوگرنه بايد چند بار نام خدا را در دل ياد كند تا بختك بگريزد، وقتی که این زن ِ زیبا و راه وار به گفته های پیر لبخندی زده بود که ای حاصلجمع ِ اندیشه ی این شهر ! من هر شب زیر درخت ِ سرو ِ خمره ای میخوابم و صبح با بوسه های صدا دار ِ گنجشک ها برمی خیزم بختکی اگر هست آن جهلی ست که شما را وامیدارد که قاپک پای آهو را به نخ کنید و به گردن ِ گوسفندانتان ببندید تا به هنگام حمله گرگ ها بتوانند مانند آهوان بگریزند و آن کس گفته بود که مگر در اینجا گوسفندی هم هست ؟!

کمی دور تر از خانه ی این زن که دیگر شاید جزئی از جنگل شده بود درختی بود که درخت مقدس میخوانندش برگ هایی داشت از جنس ِ چرایی، شاخه هایی برنگ ِ تردید بر انگاره های سنگ شده و ریشه هایی جستجوگر و  وقتی پرنده های زرد و آبی بر آن مینشستند سبزیش هزار برابر میشد و کلمه ای را با حضورشان میساختند که بی شباهت به دانش نبود .

سراغ دیوانه اگر کسی میخواست برود یکراست به زیر درخت مقدس میرفت چرا که هیچکس را با آن درخت کاری نبود ولی دیوانه با آن شلوار گشاد و بدن برهنه اش همیشه آن دور و ور پلاس بود و زن هوای او را کرده بود .

وقتی به آنجا رسید دیوانه را دید که دراز کشیده و چیزی را در گوش ملخ های شاخک کوتاه که در طرفین بند اول شکمشان قرار دارد زمزمه میکند و گاهی سرش را بر میگرداند به طرف ملخ های شاخک بلند و سیر سیرکها و درگوش آنها که در قاعده ی ساق پای جلویشان بصورت حفره ای شفاف قرار دارد تکرار میکند لحظه ای ایستاد ولی دیوانه دست بردار نبود گاه میخندید با صدای بلند و گاه ادای پیامبر را در میآورد و شمرده شمرده سخن میگفت نزدیکتر شد و دیوانه بی آنکه سر بگرداند با صدای بلندی گفت : شیر خدا و رستم دستانم آرزوست ، زن در حالیکه به درخت مقدس تکیه داده بود گفت چه میکنی ؟

دیوانه : زمزمه

زن : تا کی ؟

دیوانه : تا زمانیکه جان بدهم یا جان بگیرند !

زن به دیوانه نزدیک تر شد و در کنارش بر زمین نشست و رو کرد به سمت شهر و پرسید این همه ادم این همه خانه این همه رفت و آمد این همه ... دیوانه به میان سخنش رفت و گفت آنها به خودشان عادت کرده اند مثل معشوقه های حرفه ای به" دوستت دارم" مثل پیاله بدستان به "سلامتی" مثل .... آنها داوطلبانه بلاتکلیفی را انتخاب کرده اند .

 

- راوی : گفت و گوی آن دو تا سه شب و دو صبح دیگر ادامه داشت .

 

 |+| نوشته شده در  85/05/03ساعت 14:7  توسط راوی  | 
 
  بالا