|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
در گردش ِ پیوسته ی زمین بر حول محور فرضی همچنان روزها شب میشوند و شب ها روز ، و تو همچنان بر کالسکه ی زرین هر سپیده دم مینشینی و میخرامی در مسیر ِ شرق به غرب ِ آسمان ، ابر ها را به باریدن وامیداری دریا ها را به تبخیر ، دل های سرد را گرمی میبخشی و دستهای خسته را توان ، شکی بر جای بنمانده است که هر چه هست از تو و هرچه نیست نیز از توست ای یادگار ِ همه ی دوران ای معشوق ازلی و ابدی ِمن ، ای تسخیرکننده ی روح و روانم ، ای حسرت ِ سنگینی که گاه همچون آواری از رنگ و نور و تلو تلو ِ خاطرات بر اعیانی ِ وجودم فرو میریزی ...
یادم آمد وقتی به آسمان میرفتی تا بر کالسکه ی زرین تکیه زنی گفتی که امید را از قفس رهانیده ای تا مرحم ِ زخمهای کهنه ی من باشد و شد ، هرلحظه که قدم در قدم قفل میشود به آسمان که نگاه میکنم پرنده ی طلایی امید را میبینم که عاشقانه به طرفم میآید و راه را میگشاید .
از میان ِ شاخه های درخت بادام ِ کوهی ، از لابلای برگهای توت ِ قرمز و انبوه ِ تیغهای تمشک ِ وحشی که به رودخانه نگاه میکردم زمان را میدیدم که با شتاب جسد ِ دیروز را بر شانه های امروز میبرد و طیفی از کمان های رنگین از دوردستهایش نغمه های دل انگیز میسرود و برق ِ شادی را در چشمهای من که در پس ِ سایه ی گردوی سالخورده نشسته بودم روشن کرده بود.
تواتر ِ اتفاق ها بر اساس ِ دلخواسته های ما نیست گاه کودکی بزرگی میکند و گاه نیز دندان ِ تازه ای در دهان ِ پیر مرد ِ کهنسالی میروید مهم شاید درک ِ چرایی ِ زیستن است وگرنه گوساله ها گاو میشوند و کرمهای در پیله پروانه ، مکیدن ِ پستانک روزمرگی کمتر ما را به یاد مادرانی میاندازد که برای تکان دادن ِ گهواره ی تاریخ از جانِ خود گذشتند و پدرانی که در زیر چرخ ِ ستم در هم شکستند .
دیوانه که تا این لحظه آرام به درخت ِ سپیدار تکیه داده بود برخاست و صورت درهمش را خنده ی شیطنت آمیزی فرا گرفت ، کوله پشتی اش را جلوی پیامبر تکاند و بر زمین نشست درحالی که گردو ها و بادامهایش را یکی یکی میشکست گفت در این سرزمینی که کشت ِ دیم رایج است نظم از درون بی نظمی حادث میشود شما نگران حرکت ِ بردار های خرد مباش آنها هیچوقت موازی هم نیستند در یک راستا نیز نیستند همیشه در حال خنثی کردن ِ هم هستند و اگر در لابلای صخره ای بر گذرگاه ِ صعب العبور کوه میبینی که درخت ِ گردویی روییده است بدان که دست کلاغی در کار است که سفره ی امنش را بدور از چشم اغیار آنجا پهن کرده است و الا در نظر بازی ما بی خبران حیرانند ما چنینیم که نمودیم دگر ایشان دانند .
کدام فرمانروا ؟ کدام رامشگر در سنه ی چند هزار زیر ِ گوش ِ تو چنین نجوا کرد و لالایی خواند ؟ سحر بود یا افسون ؟ دختر تاک از این جا عبور کرده است یا ارابه ی خشخاش ؟؟؟
دست و پای این گربه ی اینک خفته در فلات ِ هزار ساله به خواب ِ عمیقی فرو رفته است تن ِ خسته ی سرزمینم سالهاست که گرفتار ِ خمیازه ی طولانی و کشداری ست که از خاک به خاک میشود و از خواب به خواب می رود انگار نه انگار که منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد از زیر خروارها خاک این مرز و بوم بیرون کشیده شده است .
قدمهای سالخورده ای که در گوش ِ فلک قیژ قیژ میکند ، و همچنان سینه به سینه قصه های مکرر نقل میشود و با هیئتی متفاوت تکرار نیز .
نیمی از طرح درمان پیموده میشود اگر که درد را تشخیص دهیم ولی این از آن درد هایی ست که روح را میآزارد بدن را اما به رخوت وا میدارد و علائم ظاهری اش کشیدگی ی تار های عصبی ، کشتن ِ ناجوانمردانه ی زمان ، قتل عام ِ لحظه های شاد ، گوشه گیری ، خود را بد بخت پنداشتن و دیگران را مقصر دانستن ، تصور شورش نسل بشر بر علیه ما ، چرا که ما تخم ِ دو زرده ی تمامی اعصار و امصار هستیم ، عصاره ی بشریت و گل سر سبد ِ آفرینش ، همگان باید از ما فرمانبری کنند چرا که پست های ما جهان ِ نت را می ترکانند و نظر های ما اگر بر تارک ِ خانه ها به طلا کوبیده نشده اند از سیاه بختی ِ صاحبخانه هاست … دیوانه بر سنگ ِ خطابه ی پیامبر در مقابل مردم شهر ایستاده بود و بی وقفه کلمات را بافشار از دهان ِ کف آلودش در هوا منتشر میکرد آنگاه رو به پیامبر کرد و ادامه داد :
فکر میکنید چگونه مورچه ها بدنبال ِ هم صف طویلی را طی میکنند و عجبا که بدون کلام بدون علامت بدون نشانه یکدیگر را می یابند و بدنبال هم میروند ؟
تا بحال شده است که در یک نقطه از مسیر پیوسته ی شان انگشت خود را بر زمین بکشید و با خطی عمود راهشان بر خاک را منقطع نمایید ؟ من چون دیوانه هستم از این کار ها زیاد کرده ام -- مثل آنانیکه به کرات بر مسیر تاریخ خط کشیده اند -- میدانید چه میشود ؟ مورچه ها چون به آن نقطه میرسند متفرق میشوند گسیخته میشوند . علتش را اگر خواستید در بحث آسیب شناسی مسیر مورچه ها خواهم گفت ولی اکنون کار ِ دیگری با شما دارم : آی مردمی که سخنانم را میشنوید انگشتهایتان را بالا بیاورید پیامبر با شما هم هستم میخواهم بیشتر بشناسمتان و ببینم و بدانم که انگشت کدامیک از شما ها خاکی ست !!!
|
|