|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
وقتی از ماشین پیاده شد در مقابل درب بزرگ آهنی بود سکوت و سرمای پاییز، شنیده هایی از تخت و تازیانه و تکفیر، شکوه ِ سلسله جبال ِ البرز و کوههایی که هر صخره و سنگش شاید تصویر چشمهای مردان و زنانی از جنس اعتراض را منعکس میکند آنانیکه برای خود هیچ نمی خواستند بگذریم که شاید بعضا کژراهه ای را برگذیده بودند ولی هرگز به انگیزه های پاکشان تردید نباید کرد ، برفهای منفرد در آسمان ِ گسیخته اضطراب را به این سو و آنسو میبرد و میزبانی که تنها غرور ترا میخواهد ، سکوت و سرمای پاییز و شاخه های انبوه ِ اینک تهی از برگ ، قار قار ِ کشیده و خشک کلاغان کلاف ِ حوصله را هر چه تر گم سَر میکرد .
او را روز هاست که دوباره در آیینه می بینم با همان لبخند با همان ابروانی که گاه از سر ِ حیرت همچون مد ِ دریای خلیج فارس میشود و درختان ِ اندیشه اش باجنگل جنوبی ِ جزیره قشم چنان به زیر آب فرو میرود که گویی شباهنگام تا چشم کار میکند آب بوده است و آب و دیگر هیچ ...
دیوانه گفت پیامبر با او چگونه رفتار کنیم اویی که در این حال و روز ِ شیشه ای تنهاست در جمع منهاست و زمانیکه یک حرف و دو حرف را ساز میکنیم دوباره از سر خط شروع میکند و گویی هیچ بویی از کله مطبخش متصاعد نمشود جز بوی قرمه سبزی ؟
دیوانه با اندکی تسامح و تساحل ادامه داد ای گول ! زمانه عوض شده است مثل ِ طول ِ مانتوها مثل عملکرد ِ باطوم ها یا باتوم ها مثل تجاهل تحکیم ها دیگر صورتبندی اقتصادی و اجتماعی موضوع ِ مجادله نیست نه اینکه صورتپذیری که صورت پذیری موضوع گفتگوهاست ، کمی به این روزگار نظر کن ! اگر رواق منظری نمی یابی در آلاچیق ِ انتظار آرام بگیر و هر از گاهی سرت را از ساعت ِ میدان ِ بهارستان بیرون بیاور و بگو دنگ دنگ که مردمان ِ سالهای فراموش شده با خود نپندارند که همچنان تنها و غریبانه باد گیر های چوبی را نشانه رفته اند .
گاه آیینه را باید شکست گاه آیین را ، ولی لشکریان ِ خاموش را چگونه باید به شور و هلهله وامیداشتم من در ایوان مداین ایستادم و فریاد زدم ای های ! راه های پیموده را چند باره باید پیمود ؟ سواران به سرعت اینسو و آنسو میدویدند اما دویست سال سکوت و حمله ی سلجوق ها و غزنویان و مغول ها و ها و ها و ها، شرمدانه های تاریخ از صورت کدام نسل، با من بگویید کدام نسل سرازیر میشود ؟؟؟
دیوانه خطاب به آینه گفت :
تویی که در ته ِ کوچه ی کوپاییان زاده شدی و خاک بازی را در گود عربها یاد گرفتی و سایه ی جهود ها در باغ انگوری چنان به فکرت میانداخت که هرگز از آنسو ترک نمی گذشتی چه ات افتاد که زبان گرفتی و هیهات میکنی ؟
میان ِ ماندن و رفتن کمی تاخیر افتاده است شما را به راوی ببخشید هزار گفته ی نا گفته مانده است اگر چه تا ابر ِ تیره ای میشود نفس ، کز گرمگاه سینه میآید برون باید گفت و نهراسید گفت و بر قرار ماند باید گفت و بی قرار ماند حتی اگر در این دنیای مجازی متروک ماند مهجور ماند .
|
|