تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

اگر جرم ِ سکون بیشتر از انرژی ِ امید و انگیزه باشد سیاهچاله ی روزمرگی لحظه ها را بدرون ِ خود میکشد، کر کره های چاک چاک را به یک سو میزنم ، پنجره ها را میگشایم تا صدای "هنوز" را بشنوم تا نسیم ِ رازناک ِ " همیشه " را در زیر ِ پوست ِ ابدی ِ سرنوشت ِ سپری شده و ناشده ام حس کنم ، خورشید بی دریغ مهر میورزد و گهگاه نم نم ِ باران تداعی ِ اشک ِ شوق ِ آسمان است که بر گونه هایم فرو می غلتد .

آه که چقدر فاصله افتادست میان ِ من و خودم ؟

نه ! درد ِ فاصله ها را " آه " درمان نیست هراسی نیست ، اگر چه به گودالی ژرف میماند که اهلی نشدگان میدانند چه عمقی دارد این چاه ولی مسافری که مقصد برایش بهانه ایست برای سفری تازه تر از مسیر های پیچ پیچ و طولانی خسته نمی شود هر چه تشنه تر باشی آب چشمه گوارا تر ، هر چه عاشق تر باشی معشوق جذابتر ، هر چه بیقرار تر باشی انتظار شیرین تر میشود .

چاله ها هرگز یکدیگر را نمی بینند اما قله های کوه های بلند سینه به سینه ی هم ایستاده اند ، رخ به رخ و چشم در چشم به معصیت ِ تاریخ میاندیشند و به بردباری زمینی که گورگاه و زادگاه ِ ماست ، به شکوه ِ تابناک ِ انسان هایی از جنس ِ بلور از جنس ِ ریشه از جنس تواضع و اندیشه.

چاره چیست چاره نیست جز پر کردن ِ فاصله ها با خاکستر ِ تجربه ها .

........

......

....

...

..

.

 

 |+| نوشته شده در  85/02/26ساعت 13:32  توسط راوی  | 

از آن کشف و شهود تاریخی میگفت ، روز های دود و باروت بود، امید و یاس ، لحظه های ملتهب و باردار ، خیابانهای نفس گیر و کوچه های در خود پنهان کرده آدمیانی را از جنس شجاعت و انگیزه ... شاعر که آیینه ی شفاف ِ زمانه است و احساس ِ عمومی را در بعد ِمفاهیمی فرازمانی در قالب کلماتی اثر گذار بیان میکند در آن روزگار ِ پر ملات و رنگین ، از رنجها و دردها میگفت ، از شور و اشتیاق ، و لحظه هایی که مشر ِف شدند تا بسراید : "شب است و چهره ی میهن سیاهه ..." و استاد شجریان آن سروده را پرچمی کرد افراشته :

شب است و چهره میهن سیاهه      نشستن  در  سیاهی ها  گناهه  

        تفنگم را   بده  تا   ره   بجویم          که هر کی عاشقه پایش به راهه

        برادر بی قراره، برادر شعله واره، برادر دشت سینه ش لاله زاره

        شب و دریای خوف انگیزو طوفان      من  و اندیشه های  پاک  پویان

        برایم   خلعت   و خنجر   بیاور     که خون میبارد از دل های سوزان

        برادر نوجوونه، برادر غرق خونه، برادر کاکلش آتش فشونه

        تو که با عاشقان  درد آشنایی     تو که هم رزم و هم زنجیر مایی

        ببین خون عزیزان را به دیوار      بزن  شیپور   صبح     آشنایی

        برادر بی قراره، برادر نوجوونه، برادر شعله واره،برادر غرق خونه

        برادر کاکلش آتش فشونه ...

بدو گفتم که این شعر را به تمامی سرودی یا بتدریج ورز دادی اش ، جواب داد زمانیکه میگیرد مثل درد زایمان است و بیادش افتاد  وقتی را که پشت فرمان ِ کامیون نشسته بود و در حال دور زدن بود فشار ِ سنگینی را در وجودش حس کرده بود که به اجبار فقط سروده بود که " بشکن نترس بشکن نترس فرمان ِ این غول ِ ..." .

آن شب ِ قدیم را در خاطره حک کرده بودم چون در چنین روزهایی بود بیادش آوردم ، آنشب به من فرصت داده شد که نوسروده هایم را بخوانم خواندم و پرواز کردم توگویی پر باز کردم ولی من نمیدانستم که شیرینی ِ این فرصتی که در انتظارش بودم به یک اتفاق به چه تلخابه ای منجر میشود که تا امروز و از پس ِ سالیانی دراز  باید آنراجرعه جرعه بنوشیم ، مادر ِ علی از در وارد شد و در حالی که انگشتانش تا ناخن در پوست صورتش فرو رفته بود نامی را تکرار میکرد که طنین صدایش از آن ده شب تاریخی هنوز در گوشها مانده است و زنجموره زنان میگفت او  ور پرید ...

 

 |+| نوشته شده در  85/02/19ساعت 10:10  توسط راوی  | 
 
  بالا