تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

نوازشگر نادیده زخمه ی دیگری بر سیمهای هستی زد ، نغمه ی بهار در گوشه ی عشق دردستگاه طبیعت طنین افکن شد .

 دیوانه گفت چرخ زمان ارابه ی عمر را یک گام دیگر به دره ی مرگ نزدیک تر کرد و ما به فرحبخشی ی این اتفاق جشن میگیریم !

 - آری نشاط از دل زمین برمیاید زمینی که گورگاه و زادگاه ماست و در هر شرایطی این تحول  شگرفِ طبیعت  من را به انعکاسی درخور وامیدارد گاه خواسته و گاه ناخواسته ، در این  چندان و چند بهاری که تجربه کرده ام نه اینکه هرکدامشان ولی در بیشترشان تفاوت های  روحی ، روانی و مکانی مختلفی داشته ام شاید علتش سرکشی و یاغیگری های روحی ام  باشد   و شاید هم نتیجه ی ساختن هویتی ست در طی ِ سالها که اینک در این خانه به نامِ پیامبرِ دیوانه می شناسندش ، در حال به سال جدید می اندیشم و به پایان برنامه های آغاز شده و  شروع دل انگیز راه های پیش رو .

 اما هوایی که برهوای بهار سایه افکنده است بس سنگین است و غبار آلوده، آیا توان آنرا  دارم  یا داریم که از پله های بهار بالا تر برویم و ابر های سیاه و غمبار را از آسمانِ گرفته  کنار بزنیم ؟

 دلم میگوید آری ! این توان به نیرویی در درون ما برمیگردد که بازتابی از تحول و تطور طلبی ِ طبیعت است ، این نیرو محرک میخواهد آتشی ست که افروختن میخواهد ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست ، بیاد میآورم که : در آن شطی که آن جنبنده تاریخ است مشو زان قطره  ها کاندر لجن ها بر کـران مانند بشو امواج ِ جوشانی که دائم در میان مانند ، چگونه شدن ! به  جنبش درآوردن ِ آن نیروی خفته ، به آتش کشیدن ِ نیِستانِ درون .

 دیوانه گفت بازگشتن به مسیری که باید ، با خواست یا معجزه میسر میشود ؟

 پیامبر در پاسخ گفت: پلی که میان ذهن ِانسان با خارج از آن وجود دارد همانا خرد است ، خرد  کتاب نیست کتابخانه نیست حاصل دسترنج کندو کاو ِ درون ماست از اشیاء از روابط بین آنها و  رسوب هایی است که از این زاویه حاصل میگردد ، سمت ِ حرکت تکاملی نیست بلکه بسوی  پیچیدگی است ، تعارض ِ همیشگی ِ وجوهِ بالنده و میرنده ی پدیده ها،و زایشی که در درون ِ  خود جنین ِ وجوه اخیر را دارد اصل لاتغیر ِ جهان ِ متغیر است .

گریز ِ ناگزیریست : نمیدانم چرا ولی وقتی به گذشته نگاه میکنم لااقل این دویست سال ِ اخیر را ، هر بار به آنچه میخواهیم نزدیک تر شدیم  به یکباره در زمان وصال از آن دور میشویم و  هربار دور تر میشویم این شوخی ی تاریخ است با ما ؟ این سرنوشت ِ مقدر است ؟ این تاوان ِ  ناپیگیری و ناصبوری و تعجیل ماست ؟ این آسیب نشناسی ِ ماست از مسیرهای آمده از راه ها  و کژراهه ها ؟ چرا اینقدر به انهدام ِ صورت مسئله ها علاقه داشته ایم و داریم ؟ وَجه ِ بالنده ی  ما چرا اینقدر گیرو گور دارد ...

 کلاف ِ گـم سر ِ سرنوشت را باید خود با سر انگشتان ِ خرد بازگشائیم ، دور شدن از خوب و  بد کردن از سیاه و سفید دیدن از منطق دوئیت را همچون کلیدی میدانم طلائی ، که قفل های  بسته ی بسیاری را رمزگشایی میکند ، به دنیای مجازی برمیگردم و از صفحه ی پیام ها  میگویم آنجا که طرز فکر و هویت ِ افراد بر منظر ِ رواق ما می نشیند در حقیقت بسیاری از  آنها  شاهدی بر حضوری منتقد و ارتقاء دهنده نیست صراحت از تلخ زبانی جداست و شکایت  نیز از مهربانی ِ قلم .

 باید پاشنه های کفشم را تعمیر کنم و اگر توانم رسید آنرا نو کنم راه درازی در پیش است همراه ِ با یارانی همدل و توانا ، دوستانی بهتر از آب روان ، عزیزانی که در پست هایشان هروقت به   جستجو نشستم دست آوردی تازه یافتم .

 آری نوازشگر نادیده زخمه ی دیگری بر سیمهای هستی زد ، نغمه ی بهار در گوشه ی عشق  در دستگاه طبیعت طنین افکن شد ، روزهایتان سبز و قلمهایتان پربار ، دهان ِ تان شیرین تر  از عسل ، دل ِ تان بی قرار و عزیزانتان برقرار ، قدم هایتان استوار و نگاهتان پرسشگر ،  شعرهایتان پرشور و نثرهایتان ماندگار ، دل بدین امید که پست هایتان این رسولان ِ دل انگیز  همیشه با خود بذر ِ پیام های نغز را در سرزمین شیشه ای که ما در آن زندگی میکنیم پراکنده  نماید که بی شک آنچه کِشته ایم درو خواهیم کرد با سلامی دوباره و درود و بدرود.

 

 |+| نوشته شده در  84/12/20ساعت 13:45  توسط راوی  | 

مرگ خودخواسته گفت كه هيچ و تاكيد نمود كه هيچ انگيزه اي بر جاي به نمانده است ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كس يازي ، به اكراه آورد از دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است و ادامه داد كه در اين ميهمانخانه ي مهمان كش روزش تاريك ، بهم انداخته اند چند كس ناهمراه چند كس خواب آلود چند كس … تا چشم كار ميكند سراب تا چشم كار ميكند خيال در هر قدمت كه حقيقت تباه ميشود مسخ ميشود به قتل مي رسد، رويا زنده ميشود جان ميگيرد و آغاز ميشود و پا از زمين بر ميگيري و در آسمان معلق مي شوي اينگونه است كه گويي هميشه دستي بر دهانت محكم چنان گرفته است تا مبادا از سر اعتراض فرياد بر كشي كه اي انسان ! راه هاي رسيدن به مطلوب  آنقدر بسيار است كه هيچگاه بن بستي را متصور نيست و چون سكوت را به تو ميآموزند گاهي پوزه بند را از انگشت دستان خود مي سازي بي آنكه بداني دستها به فرمان ديگري هستند ، طبل بزرگ زير پاي چپ ، لقلقه ي زبان سرود مردي كه خود را كشت ….

ديوانه كه حوصله اش از گوش كردن سر رفته بود (اين از نقايص دبستانهاي ماست كه گفتن را ياد ميدهند ولي چگونه شنيدن را فراموش ميكنند) گفت :

عشق شادي است ، عشق  آزادي است ، عشق سر حد آدميزادي است ، چگونه است كه طبيعت بي هيچ توجهي به هر اتفاقي كرد و كارش را ميكند ؟ در پاييز درختان را برهنه مي كند در زمستان به خواب مي برد در بهار به زايشي مجدد واميدارد ، سيل هايش زندگي مي ستاند و باران هايش هستي ميآفريند و در حال وقتي به ميان دشت يا كوه يا كنار رودخانه مي روي ستايشش ميكني ؟

اگر ما روال ها را بشناسيم چرخه ها را بازيابي كنيم و تجربه هاي تاريخي را مرور كنيم هرگز مكاشفه ي شناخت را در زير نور منور ها  آغاز نمي كنيم .

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست ، پس در سكون است كه مرگ خود خواسته شكل ميگيرد هستي ميگيرد و جان مي ستاند .

من اين روزگاران اسارت بزرگ را ، نه در نوحه سرايي بر ويرانه ها و طلب مصرانه ياري از آسمانها ، بل در گردآوري و آمار برداري دارايي هاي بر هم انباشته مان صرف كرده ايم ، دارايي هايي كه هيچ دشمن پيروز نمي تواند از ما بربايد : يادمانها.

ديوانه رو كرد به پيامبر و گفت رخصت ، پاسخ شنيد فرصت .

 

راوي:

توضيح اضافه و بي اجازه ولي چون بهار آمده است پست بعدي بدين مضمون است ولي پنهان بگويم حال و وضع  پيامبر  براه نيست جسارتا يا خود نميداند يا خود نمي خواهد كه بداند ،ولي مگر ميشود كه پيامبر نداند ، ره بر انتظار نيست…

 |+| نوشته شده در  84/12/11ساعت 21:5  توسط راوی  | 
 
  بالا