|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
بهتر از گشودن و انتظار است ، آري دستهايم را ميگويم دستهايم را در جيبم فرو ميكنم و در امتداد زمان به رفتن ادامه ميدهم و انديشه ام را پي ميگيرم .نه براي گفتن كه براي زنده ماندن مجوز مي بايد ولي اگر بداني كه زمانه از تو سرخي گفتار ميطلبد قدري براي بودن و چگونه بودن تامل نه ! تدبر ميكني .
ديوانه گفت : زندگي اين يگانه فرصت بودن و شدن را چه ارزشي ست اگر زنداني جبر آهنين باشي ؟ جبر آهنيني كه ترا به هستي ات منكوب ميكند و با غل و زنجير به خاكت ميسپارد ؟
ما تسخيرشدگانيم آنچه كه به آگاهي آورده ايم جهل است و آنچه در ناخودآگاه رسوب نداده ايم آگاهي ست ، اينگونه است كه ورق هاي تاريخ سرزمينم دردناك و دشوار كنده ميشود از حسرت آكنده ميشود و بي شك دل مان از اين همه تيرگي ميگيرد .
پيامبر آيا بايد نشست و تماشا كرد ؟
بايد سكه ها را در آب انداخت ؟
بايد زمين را به دنبا ل چشمه در كويري خشك حفر كرد ؟
آب را به ريسمان بست ؟
باد را در قفس كرد ؟
هوا را در هاون كوبيد ؟
آيينه را شكست ؟
...
پيامبر به ميان سخن ديوانه رفت و گفت :
راه ها هميشه از ميان ريگ ها و الماس ها ، از ميان خارها و گلبرگ ها ميگذرد ولي گاهي بايد به چشم صبر به طبيعت نگاه كرد در ميان تلاطم دريا به آب زدن جز مرگ ارمغاني ندارد بهتر است كه اگر وقت هست دريا را بشناسي و جنس امواج را حس كنيم غرق شدن افتخار نيست با دريا شدن نه ! بر دريا شدن و گذشتن از سد موج ها و رسيدن به جزيره ي مطلوب هنر است .
ديوانه تعجيل كرد كه انگار گزكي يافته بود گفت پيامبر موج سواري ؟؟؟؟ (اين جمله را ديوانه با آن خنده هاي شيطنت آميزش مي گفت )
پيامبر پيراهنش را بالا زد و پشت به او كرد و گفت اين شيارها را مي بيني ؟ خط كشي محل عبور پياده ها نيست اين خطوط موازي ما به ازاي درسي ست كه پدر روزگار به من آموخته است و نشان از ثابت قدم بودن در طول حياط و عرض جغرافيايي سرزمينم دارد .
بدان كه آنچه كه گذشته ميتواند چراغ راه آينده باشد ولي بدون شناخت تحليل ميسر نمي شود و براي تحليل روش هايي است كه صرفا با نشستن و مشاهده كردن و يا خواندن و مطالعه كردن ميسر نميشود بايد تن به اب زد كم كم خيس شد و شنا كردن آموخت وگرنه همچون ... مجازي مجبور به خود زني خواهي شد ...
با اجازه ي مرادم بامداد ميگويم كه روزگار غريبي ست نازنين ! هيچ چيزي را در پستوي خانه نهان نبايد كرد آب در يك قدمي ست جستجو بايد كرد فوران بايد كرد ...
نه ! "حياتي" در كار نيست، مژه برهم نمي زنم ولي به واقع حياتي در كار نيست، كنجكاوانه از گوشه ي "حياط" نگاه مي كنم ، انگار نه انگار كه از اين جا بديع الزمان فروزانفر برآمد و بزرگ دانشكده ي ادبيات تهران شد، كمال الملك نقاش را پرورانده است، علي اكبر خان داور را يك حرف و دو حرف آموخت تا پايه گذار دادگستري مستقل ايران شود، سرم گيچ ميرود نام ها و نشانه ها به حركت در ميآيند پاي بر پلكان تاريخ مي گذارم و پايين ميروم چه هياهويي بر پاست گوش كن ! چشم هايت را ببند و گوش كن ! صداي ميرزا تقي خان امير كبير را ميشنوي كه دارالفنون را افتتاح مي كند صدوپنجاه سال پيش بود ....
ولي افسوس كه بوي چندش آور زباله هاي تاريخ مرا به خود ميآورد و اين سفر را كوتاه ميكند از پلكان زمان بالا ميآيم و به حسرت نگاه ميكنم در اين روزگار به چه روزي افتاده است، در گوشه اي زباله ها و در گوشه ي ديگر خرت و پرت هاي پس مانده ي بي مصرف ... از توپخانه بوي دود ميآيد ، اي پرده خوان! چرا پرده ي خرافه گشوده اي ؟
آه! آري در ابتداي خيابان ناصر خسرو مدرسه دارالفنون اين سنبل و نطفه ي اصلاحاتي كه در دوران قاجار و عصر ناصري شكل گرفت اكنون به خرابه ميماند .
ديوانه كه بر لبه ي ديوار نشسته بود و لبخند تلخي به لب داشت ( باور نمي كنم از آن خنده هاي شيطنت آميزش خبري نباشد! ) گفت :
پيامبر! ياد خطابه ي واپسين امير در حمام فين كاشان افتاده ام كه به فرستادگان مرگ گفت شما دستور كشتن مرا با خود داريد چگونگي اش را بعهده خودم بگذاريد و آنگاه رو به دلاكش كرد و از او كه وارسته و پاكترين در آن جماعت بود بدستور خواست كه رگش را بزند و درحاليكه خون از رگانش فوران ميكرد ادامه داد مرگ سخت است اما شوق رفتن از ميان شما مرگ را بر من آسان ميكند ...
پيامبر كه درخود فرو شده بود در حياط مدرسه ي دارالفنون قدم ميزد و زير لب زمزمه ميكرد با نوايي كه براي ديوانه و من (راوي) قابل شنيدن بود :
امروز با ديدن اين مدرسه ي مخروبه ي تاريخ و رواق منظر پوسيده اي كه بوي كهنگي و مردگي از آن منتشر مي شود در ادامه به تجربه دريافتم كه جماعت روشنفكر هرگز به دنبال كشف حقيقت نبوده است هميشه بدنبال اثبات اين نكته بوده اند كه حقيقت برابر است با ايدئولوژي كه خود برگزيده اند و چه سخن ها كه از اين مقال برآيد .
آري آري آري يك قرن و نيم گذشته است ولي طنين آن شوقي كه مرگ را به امير آسان ميگردانيد همچنان باقي است ، فرستادگان مرگ را ببين !!!
در حیاط مدرسه دارالفنون تنها من بودم و پیامبر و دیوانه ...
|
|