|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
آدمکهای برفی اب می شوند و از آنها شال و کلاهی می ماند و خاطره ای ، آفتاب
رد ِ مانده را نیز از بین خواهد برد انگار از گذشته نه چیزی بوده نه چیزی هست نه ...
مدام از خود گله میکنم و چلیپا بر صلیب ِنقد می نشینم و تازیانه ی نادرکجائی را بیرحمانه بر بدن ِمشبک فرود میآورم و میگویم : زندگی را باد شیرین لیک بر حضوری اینچنین نفرین .
با این خود چه باید کرد حتی برگ های زرد و خشکیده نیز در انتهای حضورشان میتوانند حداقل راه عبور ِ آبراهه ای را بربندند به اجتماع و در سر هر پیچ گلایه کنند از مسیری که بی هیچ پرسشی از آنها با خود میبرد شان و به هر سو میکشدشان .
سرفه میکنم خشک و طولانی ، رگهای ملتهب ِ پیشانی ام ورم میکند و چشمانم سرخ میشوند و پریشانی هندسه ی کلمات را بدست گرفته و باهر ضربه که به سم ضربه ی اسبان ناراهوار میماند به شکلی درمیآورد آنها را.
سمت ما سکوت است و رکود است و سرد ، روزها آتش روشن میکنیم و شبها در کنار هیزم های سوخته بخواب میرویم ، همه ی ما میدانیم که در زیر خاکستر چه غوغایی ست ولی بروی خودمان نمیآوریم زیر لب زمزمه میکنیم : آتش شعله ....
لرزش ـ سختی دندان هایم را بهم میزند دستهایم سنگین شده در اطرافم همه چیز ساکن شده نه این منم که مانده ام از رفتار ، این گوش های من است که صدایی نمیشنود تا به من بگوید : قوقولی قو خروس میخواند این چشمهای من است که نمیبیند : دشت جولانگه گرگان ِ دریوزه نیست این سوزندگی ی سرما ست که دستهای مرا در هوای دوست در هوا خشک کرده است این منم با خودی که نمی دانم باید با او چه کار کرد ، بهتر است بروم و چوب های خشک را جمع آوری کنم امشب شبِ سردی خواهیم داشت مثل شب های پیشین مثل روزهای گذشته مثل کلماتی که سنگ شده اند مثل ...
بیش از این نتوانستم سخن از زبان پیامبر بنویسم او بی حوصله و خسته است هرچه میگذرد سرفه هایش خشک تر و طولانی تر میشود ولی حس میکنم باز درحال پوست انداختن باشد ...
|
|