تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

تنها در روز هاي بي خبري بود كه از اين سوي  احساس گاه به آن سوي پيروزي پر ميگشود و در هلهله ي غول كشاننده ، چهره ي با شكوه و پنهانش را در برابر چشمهاي منتظر و درد كشيده ي ما ابراز مينمود .

در طول تاريخ و در عرض حضور، هيچ نسلي پرواز آن پرنده را مستدام نديده بود ، رخ مي نماد و ديگر هيچ ….گاه خون و گاه بال شكسته و گاه پنهان شدن در زير برگها از تراوش باران .

شايد كف دستهاي خالي از پينه ي انگيزه هاي استوار ، جايي براي رشد دانه هاي آگاهي باقي نگذاشته است ، شايد چشمهاي بسته ي روشن سران سرزمين من ، گلدان مناسب و مرطوبي براي شكفتن نبوده است تا كنون  ، شايد قلبهاي هيجان زده را نبايد معطوف به آميزه هاي سرنوشت نمود ، نميدانم كه چه شايدي بايد ! ولي ميدانم كه دسته دسته به پاي ميز هاي استنطاق رفتيم و ميرويم وميروند ولي هندسه ي راه هاي پيچ پيچ را هنوز ، نه در صفحه ي اقليدسي و نه در هيچ صفحه اي شفاف ، بدانگونه كه بداني از كجاي قصه به گوش نشسته اي و كي فرا ميرسد آنزمان كه از راه درآيد …. آه كه چه بد بخت است ملتي كه قهرمان ندارد ! …

در پشت پنجره اي كه ميله هاي مورب آن را از زندگي روزمره جدا ميكند نشسته ام و محكوم مانده ام كه آسمان آبي را راه راه تماشا كنم  ، تنها نيستم همه ي كساني كه در كنار منند پرچم انتهاي حضورشان را در نقطه اي فرود آورده اند بعضي تا آخر امشب بعضي تا فردا صبح بعضي تا آخر هفته بعضي تا آخر ماه بعضي تا آخر سال بعضي تا اطلاع ثانوي ….

غروب ها و  قار قار كلاغان و سكوتي كه گويي تنها تويي در اين گسترده ي كوچك و تپانچه اي كه شقيقه هايت را مدتهاست كه نشانه  رفته است …. شاخه هاي خشكيده ، درختان بي برگ ، و خاطره هاي كهنه اي  كه از آن خون تازه ميريزد ….

چه دلنواز است و جانگداز !

 وقتي كه تو از عشق ميگويي و معشوقه هاي منفرد ،  از انكار … مگر بجز باد شرقي ، كسي ديگر سكان اين كشتي را بدست گرفته است ؟

نه !

چشمهاي مرا نبنديد !

امپراتورهاي دروغين را

از اين جا دور كنيد !

آن ها در آبهاي دروغين هميشه خونين غوطه ورند

ميخواهم در لحظه ي وداع

آسمان آبي را

صاف

تماشا كنم ….

 

ديوانه در زير باران ايستاده بود و تماشا ميكرد ، كسي جز راوي نميديد كه چند قطره اشگ نيز از چشمان شوخش سرازير ميشد ، با صدايي ميان فراز و فرود ، جنگ و صلح ، و نفرت و نوازش گفت :

پيامبر !

مگر نگفتي كه عشق به هر رنگي درآيد جز به خاكستري ؟؟؟!!!

آنگاه پيامبر به سخن ديگر باره درآمد و اين بار از سر درد و گفت :

گويي كلماتي كه من ميگويم ضمخت تر از آنست كه در گوش ظريف ديگران فرو رود  ، بهتر است كه واژه ها  را صيقل دهم آنگونه كه نخ پرك به سوزن گداخته .

در سكوتي سرآسيمه ديوانه از آتشفشان درون پيامبر خبر داشت هم نگران بود و هم  سرخوش ، زيراكه عاقبت بودن ، چگونه شدن است و هركس زيبنده تر آنگونه انتخاب طريق كند كه تاثير گذار تر .

انگار صورتكهاي جديدي بر سيماي حاضرين است :

هيهات !

هيهات !

 |+| نوشته شده در  84/08/27ساعت 21:54  توسط راوی  | 

عشق یک اتفاق قدیمی ست که همیشه در شروع شدنش تاخیر دارد ، همگرایی در عین واگرایی ست ، انسان را دچار سهل و ممتنع میکند ، دست و پای افکار را می بندد ، محدود میکند دنیای گسترده ای را که در آن اشتراک های فراوانی ست میان ادمیان ، جدایت میکند ، دورت میکند ، کورت میکند ، سقف اوجش کوتاه است نه به بلندی اسمان ، عمق شیدایی اش ناچیز است نه به ژرفای اقیانوس ها ، کلماتش اندک است نه به وسعت همه ی واژه ها ، از ده میلیون نرون مغزی تنها چند هزار تایش را به فعالیت وا میدارد ، میلرزاند ولی نه مثل یک زلزله ی ده ریشتری ، میکشاند ولی نه مثل یک سونامی ی واقعی ، میسوزاند ولی نه مثل یک آتش فشان ....

آنگاه دیوانه در برابر پیامبر که به سخنان فوق ادامه میداد ایستاد و گفت :

من میدانم که دیگر زبانت را برای ایجاب نمی چرخانی و مدتهاست که سلبی سخن میگویی ، پیامبر ! دوباره عاشق شدی ؟؟؟!!!!

- ای دیوانه دیوانه دیوانه !

مجابم کن عشق خاکستری نیست . «۰»

من از دریچه ی چشم آن خورشید که به زمین نگاه میکنم ، هاله ی سبزی را میبینم بدور جماعت انسانها ، که از ترکیب نور های آبی و زرد بوجود آمده است ، از جهل و دانش ، از عشق و نفرت ، از جنگ و صلح ، از .....

آیا ویرانه های ایوان مدائن با شکوه تر از قصر های زرنگار خلغای عباسی نیست ؟ دلم میخواهد برای لحظاتی از چشم خاقانی شروانی جهان را تماشا کنی، یا از دریچه ی چشمهای به زحمت نیمه باز مهین اسکویی که روی تخت بیمارستان دراز کشیده است راستی فکر میکنی به کدام نقش جاودانه ای که خلق کرده بود میاندیشد ؟

به نظر میرسد که حق با نیچه بوده که میگفت در حقيقت تنها يك مسيحى واقعى وجود داشته است كه او نيز بر بالاى صليب كشته شد .

بیاد آر آن بزرگ فرمانروایی را که صد ها سال پیش در منشوری تاریخی گفت :

باروی بزرگ شهر بابل را استوار گردانيدم...
ديوار آجری خندق شهر را،
‌كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاری گرفته شده به پايان نرسانيده بودند،
‌به سرانجام رسانيدم..
‌دروازه‌هايی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهايی از چوب سدر و روكشی از مفرغ ...

هنوز هم دیوانه فکر میکنی که میتوانی مجابم کنی ؟؟؟؟

 |+| نوشته شده در  84/08/15ساعت 11:2  توسط راوی  | 
 
  بالا