|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
پیامبر گفت :
دهان گشوده چنان نشسته اید که تا شاید از آسمان معجزتی رخ دهد ؟ ولی مردم ! بدانید که امید هیچ اعجازی نیست ، انتظاری چنین ساکنانه جز ذره ذره به پوسیدگی دچار شدن و همجوار موران و ماران شدن راهی به جایی نمیبرد ، اینگونه مربع نشستن ها را دیگر مجالی نیست ....
دیوانه گفت ما عادت کرده ایم که پیش از آنکه به قناری فکر کنیم به قفس بیاندیشیم ای پیامبر ! از آن پیشتر که در پروازی بلند متمرکز شویم به ساطور سلاخی خیره میشویم که برق آن به هیچ رنگین کمانی مهلت گستردگی نمی دهد.
در مرکز فرماندهی ما ، مغز تنها نظاره گرست این دستها ، پاها ، چشمها و گوشهاست که فرمان میرانند ، ببین ... برو .... بیا .... گوش کن ....اینگونه است که موجهای حرکت زا به صخره های سنگین مقاوتی پنهان برخورد میکند و در انعکاسی مرگ آور منهدم میشوند .
پیامبر چنین گفت در پاسخ دیوانه :
درد مزمنی که هرگز جراح فرهنگی در طول تاریخ این سرزمین به سراغش نرفته است حدیث " چوپان رمگی " است ، نگاه کنید وقتی مرغ ها در کنار انسان زندگی میکنند نوعی بیماری مشترک را بوجود میآورند که به آنفلوآنزای مرغی معروف است و میتواند میلیون ها نفر را ظرف چند روز به کشتن دهد ، یا سگها که میتوانند هاری را با انسان تقسیم کنند و انسانهای هار میتوانند ظرف چند روز هزاران نفر را از بین ببرند .
این نوع مبادله های حیوان - انسانی گاه تا همیشه تاثیراتش را بر روی جوامع بشری میگذارد توده گذاری هایی که تغییر شکل میدهد ولی نابود نمی شوند و گاه نابود نیز میکنند.
درد دنباله روی و تبعیت از دیگران که بزرگی آن را به "چوپان رمگی" مختصر کرد از امیزش بز ها با انسان بوجود آمد و شاید مخربترین و شایع ترین نوع بیماری امروز سرزمین های جهان است .
ما که هستیم ؟ اینجا چه میکنیم ؟ به کجا در حال حرکتیم ؟ چرا مینویسیم ؟ چرا میخوانیم ؟ ...؟....؟ چرا چگونه میاندیشیم ؟
پیش فرض ها بلای نسل امروز است اگر پذیرفتیم که فاصله ی عدد یک از دو ، برابرست با فاصله ی عدد سه از چهار ، ما مجموعه ی اعداد صحیح را باور کردیم اگر چه در عالم طبیعت هیچ دوبرگی مساوی هم نیست هیچ دو درختی فاصله ی شان از دو درخت دیگر یکسان نیست ولی بدیهی ست که استدلال و استنتاج از استحمار جداست .
بیایید در پیش فرض ها تجدید نظر کنیم ، نگذاریم مبانی ذهنی مان سنگ شود سنگی شود سنگین شود تا جائیکه قدم از قدم نتوانست برداشتن .
عادت های نانوشته ای که به قانون تبدیل شده اند و پیش فرض های پذیرفته ی بدون تامل و تدبر ، دو بال پرنده ی شومی است که در دسته های انبوه با هیاهو ی بسیار ، آسمان سرزمین مان را سیاه پوش کرده اند .
سکوت ممتد ، باور گریزی ، انزوا ..... و بسیاری از معلول های دیگر راوی را بر آن داشته است که تا چندی مطلب بر این قرار روایت کند.
هر چند که از صورت دیوانه میشد فهمید که همچنان زیر پوستی در حال خندیدن است .
هوا گرگ و میش بود دیوانه از پس خنده های شیطنت آمیزش با خود بلند بلند فکر میکرد و برای مردمانی که در انتظار پیامبر بودند نه ! برای خودش ولی با صدایی که به گوش دیگران میرسید مطلبی را از شاعری که از عرض خیابان سرنوشت عبوری دیگرگونه کرده بود تکرار میکرد ، دیوانه از رویت سیاهی و سکوت خسته شده بود و دلش میخواست سخن تازه تری در گیرد :
زیبا تر از جهان امید ای دوست ،
در عالم وجود جهانی نیست ،
هر عرصه را خزان و بهاری هست در عرصه ی امید خزانی نیست ،
صد بار زهر یاس مرا میکشت گر پاد زهر من نشدی امید ،
در تیرگی رنج رهم بنمود بس شام تیره تابش این خورشید ،
تا آنزمان که شب پره بر جای جای من فکند سایه ،
در کارزار و زندگی ام بادا
از جادوی امید بسی مایه .
جوانکی در آن میانه گفت از امید گفتی از عشق نیز بگو .
دیوانه گفت اگر کسی به شما گفت که میخواهد خود کشی کند بدانید که هرگز چنین قصدی را نداشته و نخواهد داشت .
جوانک خندید و گفت پریشان میگویی ! و جماعتی نیز خندیدند.. .
دیوانه ادامه داد که گاهی اثبات برای انکار است و گاهی انکار برای اثبات ، اگر چه فرض محال محال نیست ولی جمع نقیضین نیز ممکن نیست ! ، بسیارند مردمانی که بر سر عمارت خود ، عبارتی از عشق مینویسند و یا از حنجره هایشان مخلوطی از ترکیبات عشقی می پراکند و وقتی راه میروند هر چه نامشان را صدا بزنی بر نمیگردند ولی اگر و فقط اگر یکبار بگویی : عاشق ! بر میگردند و با لبخندی از سر سادگی میگویند با من بودی ؟؟؟
اینان نه اینکه صادق نیستند ، به مثل کودکی را مانند که میگوید به میان اقیانوس خواهم رفت بی آنکه بداند آنجا جای بازی نیست ، عشق را به هجا و زبان و کلام نیازی نیست .
وقتی تورق میکنیم در صفحات ملون مجازی ، بیشتر عشق را بهانه ای برای گلایه میبینیم ، و اگر کلماتی از این دست را در یک کفه ترازو بگذاریم دریغا که در کفه ی دیگر نیازی به وزنه نیست ، چشمهای شاهین های عدالت بهم خیره خواهند شد.
جوانک گفت : چه باید کرد ؟
دیوانه دوباره به سخن درآمد:
سقف عشق را بر ستون امید بزنید اما نه بر لب ساحل که ماسه های زمان ، روان است و چون بخود آیید آن عشق نقش بر آب خواهد شد .
گاه دلیل انتخاب یک فرد فرافکنی ی نداشته هایمان است بر او و گاه نیز آیینه نمودن خود در او ، که این هر دو بیراهه های جاری است که دست آورد تورق صفحات مجازی بود .
برای عاشق شدن باید آگاه بود و دل داشت ، شناخت از ابزار آگاهی است ، بیدار ماندن در شبی چنین سیاه امید میخواهد و شمعی که شکوه واژه ها را در دلمان زنده نگهدارد بی انکه از رفت و آمدشان بر زبانمان سائیده شوند .
راوی :
جمعیت سوالهای دیگری پرسید و دیوانه پاسخ گفت و من مکتوب کردم تا برایتان روایت کنم .
دیوانه به آسمان خیره شد و به ریسمانگونه ای که مسیر پرواز درنای مهاجر بود و دیگر هیچ نگفت .
سنگین سنگین میگذرند روزها و لحظه ها ، چنان در هم پیچیده ام که گویی کلافی گم سر را بدست کودکی داده اند تا راز و رمزش را بگشاید و تن پوشی از آن ببافد که لرزش این دست ها را بگیرد ....این مداومت خاکستری چنان چتری گشوده که خورشید را به مثل تا مدتهاست که ندیده ام و دریغ که در تاریکی دستم به قلم نمیرود که هیچ ، فرسایشی دل آزار را هم این گونه بدنبال میکشد .
دست خالی به استقبال پاییز رفتن را هرگز تجربه نکرده بودم ... سر به آستان خجلت سودن و چشم از سحابی ی خاکستری دزدیدن و روی از برگهای زرد برگرداندن ... همه از آثار غمبار خستگی ، ساییدگی و فشار بی امان زندگی است .
منتظرت بودم اگرچه با گلایه و شکایت ولی صبورانه و عاشقانه ، میدانستم که میآیی و من در حضور تو شکفته میشوم ، پاییز جان پاییزم ....
به صورتم نگاه کن اشتیاق و انتظار دیدن تو هرسال شکسته ترم کرده ، ولی تا هستی ، تازه میمانم و زنده میمانم ، گاه با رقص جادویی ی رنگ زرد در فاصله ی میان شاخه ها تا زمین ، گاه با صدای شکستن خشک ترین برگها ، گاه با نم نم باران گاه با بارش تند دلهره آور ... همهمه ی کلاغ ها در آخرین نفسها در وداع ها ...
در بهتی شیرین مسیر آب را نگاه میکنم انجمن قطراتی که دست به دست هم داده اند وقتی از اسمان میامدند گویی هر یک خود ابری بودند مستقل ... همه میدانند که چه میخواهند ... من اما دستانم را به عبث بر سطح ناهموار خواستن میکشم چیزی در انتظار نیست ،از خود می پرسم آیا شکوفه تردید پیش از آنکه بشکفد پژمرده بود ؟
در خوابی عمیق بدنبال بیدارشده ی کامل میگردم تا بدیگران نشانش دهم و بگویم هان اینست که چون منی بر دوپا ایستاده است .
پاییز ...پاییز ! من در بدو ورودت رنگ پریده شدم ...
|
|