|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
گماشته ي بي حوصلگي تا لغایت ِ صبر زدايي قدوم ِ شوم ِ خود را برداشته بود ... بهتر است كفشهاي بدون بند بخريم چون راحت تر از پاي درميآيد .
شب ها ديگر مثل گذشته براي خوابيدن و استراحت كردن نيست بلكه انگار كارگردان ماهر كه جوايز بيشماري از جشنواره هاي پنج قاره در جيب دارد چنان صحنه ي شب را ميآرايد كه همه ي مصيبت ها ، درد ها ، دربدري ها ، مشكلات ، حسرت ها و آه ها با شبكلاهي از نشانه ي روز ِ قدر بر پيشاني ِ كوتاهي از بي سايگي ی ناشي از نبود ِ افتاب رخ مينمايند و نمايش را آغاز ميكنند ...پرده هايي از فطرت خواب و بيداري چيزي شبيه برزخ و يا سرگراني در فضاي سرگرداني ی مفرط .
خواسته هايم را آنقدر محدود كرده ام تا هرچيزي از دايره ي بي تعريفش عبور نكند و اين امواج خواستن بقدري عقب نشيني كرده اند كه مكافاتشان شده است يك كف دست زندگي !
گفتم كه بچه جان اينقدر زمين را گود نكن كه باران ها را ناخواسته چنان هدايت كني كه درياچه درست كني و در آن غرق شويم ... گوش نكردي چنين شد كه ديگر جليقه ي نجات را نه ميتوان به تن و نه ميتوان پيراهن عثمان كرد .
ديوار بي اعتمادي بلند تر ميشود و از اتاق كوچك زير شيرواني ديگر كوچه پيدا نيست چه برسد به دوره گردي كه هندوانه را به شرط چاقو ميفروشد و يا پير مردي كه جغجغه را تكان ميدهد تا كودكان را به اشتياق بادبادك و پولك و آرد نخوچي بدور خود جمع كند .
ميترسم كه اين يك تيكه آسمان را هم از من بگيرند و بابت ديدن هر ستاره اش تاواني گزاف بپردازم ... راستي چه ترسي مگر نمي پردازم .
ديوانه از سخنان پيامبر در شگفت بود . چرا كه تا اين حد عصيان را در كلمات پيشين نديده بود كمي با احتياط نزديك آمد و با نگاهش اجازه خواست ... آنگاه سكه اي از جيبش درآورد و رو به پيامبر گفت كدام سويش را انتخاب ميكني ؟ پيامبر با خنده انتخاب كرد و ديوانه سكه را به آسمان پرتاب كرد و گفت اگر من جاي شما بودم كاري ميكردم كه وقتي سكه به زمين مي آفتاد انتخابم را ميكردم !!!
پيامبر در اين جمله هنجاري شگفت يافت و به آدميان بي شماري انديشيد كه بخاطر رعايت قوانين بازي ، زندگي شان را از دست داده اند ... راستي قوانين را بر چه اساسي مينويسند و به چه منظوري؟
آنگاه پيامبر مربع نشست و به اسمان نگاه كرد در اين انديشه كه سكه اي كه ديوانه به هوا پرتاب كرده هرگز به زمين باز نگشته بود ....
در حالي كه يك دست ديوانه مشت شده بود !!! سرودي ناشنيده را با سوت مينواخت... شب نزديك شده بود صحنه بايد اماده ميشد بازيگران منتظر ورود بودند .
خطوطي كه گاه از هم دور ميشدند و گاه نيز نزديك ، زماني همديگر را قطع ميكردند و زماني به موازات هم تا حاشيه ي سالها ميرفتند ، صورتش پر چين و چروك شده بود تا جائيكه پبروي به او گفت پير شده اي پير !
از كوچه سار تب دار بي قراري ها كه عبور ميكرد در انبوه شاخه هاي گيلاس و هلو گم ميشد درختان گردو را دوست داشت و به خصوص آن گردوي سالخورده ي بالاي تپه را كه كلاغي در سكوتي شكوفنده و به قیمت زندگی اش آن را كاشته بود .
كلاغهايي كه بسيار عمر ميكنند مثل مردماني هستند كه هميشه دوست دار وضع موجودند و از ساده ترين و واخورده ترين خوراك ها تغذيه ميكنند كمتر به خود زحمت جستجو كردن و انديشيدن را ميدهند .
پاي برهنه ي اشتياق چه مشتاقانه سنگلاخ معرفت را طي ميكند تا به مرز هاي يافتن دست يابد بدون ترك خوردن و خليدن هاي درد آور چگونه به آن چنان بينايي دست يابيم كه افتادن يك سيب از درخت را جور ديگري تماشا كنيم؟
سرو بن ، سپيد آسا ، رقص بلورين شاخه ها در وزش مخملي ي نسيمي جوانگرا كه برگ فندق را قايقي ميسازد تا سنجاقك خسته لختي بر آن بياسايد . شعبده ي شاخه ها و مسير كوچه سار و عطري كه مشام پيرانه را به جنوني آشكار هدايت ميكرد و هنگامه ي درهم درختان كه همچنان بر پا بود .
تركه ي سبزي را با وسواس انتخاب و آنگاه آنرا از شاخه جدا كرد و با مقراض تيزي بر پوست تازه ي تركه نقش هاي بغايت زيبايي را كشيد كنده كاري كرد نقش ها رنگ چوب گرفتند در زمينه اي سبز ....
{خداي را شوريد گان را چرا در سرزميني افريدي كه كلام شان تركش بيداري هيچ خفته اي نگردد؟؟؟؟ }
ديوانه از پشت پرچين خاطره يك چشمش به درخت سيب بود تا جور ديگر ديدن را تجربه كند و يك چشمش به دستان پير مرد ، با خود ميانيديشيد كه حدوث اتفاق را تا چه حد ميتوان حدس زد و آيا هميشه بايد واقعيتي رخ دهد تا با آن مواجه شويم ؟ نقش های زیبا را میتوانستیم پیش از آنکه مقراض بدست گرفته شود در ذهن خود بیآفرینیم ؟
تركه ي سبز در تصور انديشه ي اين سوال به ماري ماننده شد كه هر پيچ و تابش زمين را ميلرزاند و هر بار كه زبانش را در هوا ميچرخاند به طوفاني مبدل ميشد كه از پرچين تنها خطوطي برجاي ميماند كه گاه از هم دور ميشدند و گاه نزديك ، زماني همديگر را قطع ميكردند و زماني به موازات هم تا حاشيه ي سالها ميرفتند ...
كلاغها در نفرتي عاميانه قار قار ميكردند ... گلوي پير مرد سوراخ شده بود و از آن آبي زلال ميچكيد مردمان ميگفتند هر قطره اش شفاي دل شیدایی ست كه از آن كوچه سار تب دار بي قراري ها عبور كرده است .
|
|