تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

پيامبر تكه ناني را در آب انداخت ، ماهيان از هر سو بدور آن حلقه زدند ، گاه از زير سنگي نزديك، ميآمدند گاه از آنسوي پل ، برخي ميپنداشتند ميدانستند برخي به دنبال آنانكه ميپنداشتند ميدانستند ... اردك ها نيز بدنبال سروصدا و بوي نان در تكاپوي رسيدن بودند .

كشش بودن نيازيست كه ناخود آگاه موجودات زنده را با مسيري مواجه ميكند كه پر خطر و نا اشناست ، مسير هايي كه براي برآورندگان ظاهری نياز ها روشن است ولي براي نيازمندان تاريك و مه آلود .

ديوانه گفت :

جذب و دفع دو روي سكه ي زنده بودن است اي پيامبر در جذبش اختيار است يا در دفعش ؟؟؟

پيامبر گفت :

آنانكه جاذبه ها را مي شناسند راه هاي رسيدن به آن را ترسيم ميكنند آنوقت شما مجاز به انتخاب هستيد اختيار را تجربه ميكنيد یعنی برگزيدن يك راه را!

بگذاريد يك مثال ساده بزنم :

در مرزهاي سياه جانبي ما گرگ زاده اي زندگي ميكند كه در لباس ميش خود را مينمايد نامي برخود گذاشته كه به مثل طمطراق كسي است كه شکسپیر عزیز آن را بر روی زمین نه در آبها خلق کرد !!!

در صورت خوش چهره ، در اندام خوش تراش ، در سخنوري مسلط در احساس مثل شاپركي كه دم بخت است ...

او فضا ميسازد نياز نسل جوان را ميداند از كلمات بستري ميسازد كه حكم آن مسيري را دارد كه نيازمندان را هدايت ميكند ولي به كدام سو ؟ به كدام سمت ؟ ....

در كردار گرگ زاده كفتاري ست كه دهانش زيبنده ي ادرار ماكيان است .

وقتيكه حجاب ها برداشته ميشود  سربلند ترين ادميان كسي است كه خود را بوده است نه ديگران را !؟ واي اگر که اين خود دستانش از ابتذال شكننده تر باشد .

ديوانه گفت پيامبر روزهاست كه سكوت كرده اي و امروز در خانه اي ديگر با مخاطبي نزديك نجوا كردي تا يادش نرود كه رشته ي دوستي در ميان دستهاي توست  ولي در اين جا با مخاطبي ديگر به چالش نشستي !!! آنگونه كه راوي بياد ندارد چنين سخناني را ! چگونه است ؟؟؟

پيامبر گفت قيچي دو لبه دارد روزهاست كه دوستي دوست داشتني  در جايگاه يك لبه و دشمني در لباس دوست در جايگاه لبه ي ديگرش نشسته بودند و من آزرده بودم . امروز هر كدام در جاي خود نشسته اند ... آن دوست آرام شد و اين دشمن ناارام .

گاه بايد كه بيان صريح باشد كه مخاطبين در انتخاب دچار ترديد نشوند اين رسالت پيامبران است و اين يكي ديگر از آن شمعهايي است كه ميدانم بابت روشن كردنش بايد هزينه ي گزافي بپردازم و ميپردازم تا شاید رهگذری را در خاموشی شب چراغ شود .

 

 

 |+| نوشته شده در  84/04/31ساعت 0:54  توسط راوی  | 

ری را از نیمایوشیج :

« ري را » ... صدا مي‏آيد امشب
از پشت «كاج» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي‏كشاند.
گويا كسي است كه مي‏خواند...

اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده‏ام
در گردش شباني سنگين؛
زاندوه‏هاي من
سنگين‏تر.
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي‏بينم.

ري را ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي‏تواند.

 |+| نوشته شده در  84/04/25ساعت 11:21  توسط راوی  | 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حاشیه: اخیرا پیامهایی بجای من در وبلاگ های مورد علاقه ام نوشته میشود که باعث رنجش دوستان و بیشتز خودم گردیده است واقعا جای تاسف دارد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پيامبر به "چه بايد كرد"  ميانديشيد و سنگيني اين بار او را از حركت بازداشته بود دوباره مرور كرد مردي بخاطر خونبهاي فرزندش او را بادستهاي خود جلوي ماشين رهگذري انداخت و به كشتن داد ....

به دستهای خود نگاه كرد به مرد بودنش اندیشید و پدر بودن را بخاطر آورد البته پدر بودن واقعي را نه از آن دست چند قلوهاي مجازي كه ادمياني بي درد از سر تفنن ميزايندشان و در بزرگ كردنشان ميزايند !

براستی چند بار چند هزار بار كودكت بتو بگويد كه اين را ميخواهم آن را منتظرم بايد هزينه ي اين را بپردازي بايد بايد بايد ...بايد.... بايد .... اگر شما بوديد گوشهايتان از اين همه درخواست بيجواب دراز نميشد؟ مگر نمیدانید که سیل بیکاری خانه های مقوایی ی ساحل نشینان را در هم نوردیده است؟ 

آن مرد قرباني مناسباتي شده است  كه بين نيروهاي مولده و صاحبان ابزار توليد بر قرار است .

هستي تو هيچ ارزشي ندارد! وقتي از ما بهتران بتو نگاه ميكنند چه ميبينند ؟

طبقه هاي  برج ها بر شانه هاي تو بنا ميشود ، ديواره هاي استخر ها از وجود تو و فرزندانت محكم ميشود سرويس خدمات عاليجنابان از آزاد راه وجود تو ميگذرد اگر نباشي ديگران هستند و اگر باشي به آنان بهتر سرويس داده ميشود .!

هميشه در پرسيدن سهولت بيشتري هست تا پاسخ گفتن .

در گذشته وقتي اهل كتاب به بن بست ميرسيدند ترقه بازی براه میانداخنتد ولي در اين زمانه اين نوع نگرش تاريخ مصرفش سرآمده است .

از آنکسی که به بن بست رسيده چه انتظار است ؟

دختر دم بختش آبرو ميخواهد .

همسرش نان و آذوقه اي كه حيات را استمرار بخشد  كودكان ديگرش فقط بودن را و نه چگونه بودن را .

پيامبر ساعت ها به آن لحظه اي انديشيد كه كودك بيگناه را چگونه ميتوان به سپر ماشيني كوبيد باور كنيد روزهاست كه پیامبر از باور این حادثه  نخوابيده و اين كابوس لحظه هايش را پريشان كرده است ...

ديوانه كه حال پيامبر را ديد به سراغ آن مرد  فرزند کشته رفت و در كنج سلولي نمناك او را يافت و داستان باز گفت و از او خواست تا به سخن درآيد و باز گويد آنچه را كه گذشته است .

ساعتهاي زيادي را آندو با هم گفتگو كردند ...

ديوانه نزد پيامبر باز گشت و گفت :

دليل عدم صحت يك اقدام نميتواند انگيزه ي اقدام كننده باشد .

چه ! بسياري از ادميان با انگيزه هاي پاك دست به اقدامهاي ناپاك ميزنند و مثال اورد كه مگر آن كسي كه خود را با هواپيما  در 11 سپتامبر به برج هاي دوقلو كوباند و انتحار كرد قلبي پاك و ارزويي شيرين نداشت ؟؟؟ نتيجه چه شد اشغال افغانستان و بعد حمله به عراق ايا اين سناريوها از قبل نوشته نشده است ؟؟؟؟

آن پير مرد 62 ساله كه در خيابان صفا كشته شد مگر نان آور خانواده نبود ؟

آه  اي اسفنديار مغموم !

بهتر آن باشد كه چشم فرو پوشيده باشي .

ديوانه ميخواست پيامبر را ارام كند ولي ولوله در شهر برپا شده بود ميخواست كمك كند ولي پرده ها را بالا زده بود .

ديوانه كه از ان خنده هاي شيطنت آميز همیشگی اش را به لب داشت رو به پيامبر كرد و گفت :

بنظر شما بهتر نبود كه وقتي اسفديار را به زير آبشار آب حيات ميبردند چشمانش را باز نگاه مي داشتند که مجبور نمیشد  اسیب پذیر گردد ؟!

 پیامبر به چه باید کرد فکر میکرد به مناسبات بین نیروهای مولده و صاحبان ابزار تولید ، به مناسباتی که باید دیگرگون شود تا دیگر شاهد چنین دلخراش حوادثی نباشیم که این روز ها شاهد آنیم.

 

  

 |+| نوشته شده در  84/04/18ساعت 23:24  توسط راوی  | 

دیوانه تنش را می خارانید و کلافه بود گفت : پیامبر چگونه است که در ظلمت شب که چشم چشم را نمیبیند پشه ها براحتی در تاریکی مطلق ما را پیدا میکنند و نیششان را تا بناگوش در تن ما فرو میکنند

پیامبر گفت ترا چه چیزی جذب میکند؟

 دیوانه: آن چیزی که بدنبالش نیستم

پیامبر : بدنبال چه چیزی نیستی ؟

دیوانه : چیزی که به آن نیاز دارم .

پیامبر: در پاسخ های تو همیشه نکته هایی نهفته است که عاقلان را گیج میکند ولی من میفهمم که چه میگویی؛

همیشه از نهاد پرسش و پاسخ با تو گزاره ی صحیحی استنتاج نمیشود ولی آن پشه ها را حرارت تن تو جذب میکند و گرما را تاریکی مستور نمی کند بهتر است که تنت را به آب بزنی .

دیوانه که خنده ی شیطنت آمیز همیشگی را بر لب داشت گفت :

اگر حرارت تن ما در شب برای پشه ها ملموس است پس تاریکی چه چیزی را برای ما ادمها مستور نمیکند ؟ دوستی ها ؟ عشق ها ؟ نفرت ها ؟ کینه ها ؟ ...

پیامبر :

نوری که بر ذهن تو میتابد ترکیبی از قدرت اراده؛ جستجوگری؛ چنگجوئی برای دفاع از حریم خویش است مراقبت از روح این نور را شدت میبخشد پس تاریکی میتواند به ذهن راه نیابد .

دیوانه با عصبانیت مداد نتراشیده ای را از جیب درآورد و به پیامبر داد و گفت بنویس !

آنگاه پشه ای را در هوا گرفت و گفت این پشه روز و شب مرا حس میکند ؛ من چه چیزی را شب و روز باید حس کنم ؟؟؟

پیامبر به فکر حرف روزهای پیش "صادق" افتاد و آن مردی که کودکش را جلوی ماشین انداخت تا با خونبهای او کودکان دیگرش را سیر کند .

پیامبر این ماجرای واقعی را برای دیوانه شرح دادو گفت آن مرد تاریک نبود تنها به نان می اندیشید و چه کسی میتواند او را که بیکاری جهیزیه دختر هزینه اجاره رخت لباس غذا نان.... مثل پشه هایی که شب و روز در تنش نیشی دردناک فرو میکردند تقبیح کند ؟

دیوانه دیگر نمیخندید و غرق در بهت ی حیرت آور شد و دلش میخواست بپرسد چه باید کرد ؟.

پیامبر بی آنکه دیوانه سخنی بگوید گفت : خواهم گفت .

 |+| نوشته شده در  84/04/14ساعت 11:39  توسط راوی  | 

چراغ هایت را خاموش کن ! نور خیره کننده ات چشمانم را میزند و جائی را نمیبینم، اینچنین گفت با خود گوینده ای در تاریکی .

روز ِ روشن در مسیر ِعادت به شب ِ تار میرسد، شب از شب زائیده نمیشود در تاریکی هاست که نوری هرچند ناچیز جلب توجه میکند و شعاع ِترکش ِیک نگاه، دل را هدف میگیرد، دل در تاریکی ست ؟ روشنائی از کدام سمت میآید؟ ما کجائیم ؟؟؟

بر قالیچه ی پرنده ی کدام اختیار از بودن در زمین ،به شدن در زمان ،ره باید سپرد که هم رویت زیبائی های نیلوفران و مرداب را از دست ندهیم و هم به ستایشگر  ِ ابدی ِستاره ها و ماه تبدیل نشویم ؟

از پله های لغزان هزار سوال بالا میروم اینجا هیچ اثری از شاخه های لوبیای سحرآمیز  ِ پاسخ ها نیست احساس میکنم ،در خلائی از ماده ،به انکار برخاسته ام  قانون جاذبه زمین را ، بالا میرویم رفیق یا پایین و شاید هم فرو میرویم دوست من !.

چراغ های بی اعتمادی بر سر چهار راه هایی که انسان ها را بهم میرساند همیشه قرمزمیمانند باید خیابانها را سبز کرد ؟ قوانین را دیگرگونه کرد ؟ و یا بزیر غلطک تجربه رفت و له شد بر سنگفرش خیابان مثل یک ورقه کاغذ و دوباره متولد گردید .

خویش را بخود بسته شخم میزنم بذر میافشانم و در لا به لای ورقهای کتاب هستی به شکوفه های خشک شده ی احساس خیره میشوم .

امروز یک کارتن خواب مرد میتوان نتیجه گرفت که یک نفر از تعداد کارتن خواب ها کم شد بدون آنکه یک گرم به سنگینی وزنه ای که بر وجدان جامعه قرار دارد اضافه شود.

دیوانه به میان فرمایشات راوی رفت و گفت :

تو از وجدان حرف میزنی !!!!

آن قالیجه ی پرنده که از آن حرف میزنی اسمش شده است " کایت "

آن شاخه های لوبیا که گفتی شده " اسانسور "

مگر نمیبینی که هر روز " وجدان " سوار کایت میشود و ازقله های برج های عاج  بر فراز شهر چرخی میزند و در دامنه های جنوبی البرز فرو مینشیند .

دیوانه ادامه داد اینها را ببین که هنوز نتوانسته اند  ته سوزن را در عصر آی تی سوراخ کنند تو تنها میتوانی در این روزگار مشاور باشی و دستور بدهی که کارتن خوابها را سرشماری کنند .

آنگاه دیوانه پشتش را به راوی کرد و گفت :

مشاوران در این روزگار مفت حرف نمیزنند ولی حرف مفت زیاد میزنند .

راوی به فکر فرو رفت بالا میرویم یا ....

 |+| نوشته شده در  84/04/13ساعت 9:3  توسط راوی  | 

 

 پیامبر از سفری سخت باز آمده بود خستگی در صورتش آشکار بود رو به راوی کرد

و گفت اینک در پرتو شعور نبوتم قلمت را بر دار و بنویس :

 

با نغمه ای  دل انگیز   مطرب  حکایتم  کن

   خود شکوه گوی دردم  ای واژه همتم  کن

ای دل تو راز خود گوی با دلستان به نجوا

   تا کی به درد و مستی حاشا شکایتم کن

 نیمیم  گشت  بیمار  نیمیم  شد  به  تیمار

    ای تیغه ی  حقیقت برخیز  و  قسمتم  کن

.....

 

این قصه ی  غمم  را  راوی بگوش  بسپار

 با شور  و  حال  دیگر  روزی  روایتم  کن

 

 |+| نوشته شده در  84/04/12ساعت 11:28  توسط راوی  | 

سنگینی سایه نگاه کودکی مرا از رفتن باز ایستاند و در جا میخکوبم کرد سر بسویش گرداندم هیچ کس نبود ولی حسي کوکانه در مسیر نگاهم به دور دست به پرواز درآمده بود چيزي ميان خواب و بيداري ....

به یاد تو افتادم ... که  سیخ کباب مرد روستائی چگونه شكمت را دریده بود .

بیاد پدرم افتادم که انگشت کوچکش را نيم قرن پيش با انبردست دوبار چرخانده بودند ... نميدانم چرا  بیاد سیاهي ها می افتم ، تارگي ها نه ! مدتهاست که گرفتار تصور خاطرات عذاب آور شدم ....

بگذار آگاهانه بیاد تو بیافتم و آن لحظه ی خاصي که گفتم :

هنگام آن رسیده است که دندانهایت را در یک بوسه ی گرم و طولانی همچون شیری گرم بنوشم .

و تو پیش از آنکه چیزی بگوئی ...  یادم آمد من اجازه ندادم که چیزی بگوئی !

آن روز ها آن روزهای اشتیاق ، اندازه ی انتظار  بیشتر از 60 دقیقه بود در یک ساعت ،  و اندازه ي حضور خيلي كمتر از ۶۰ دقيقه بود در يكساعت ......

خودت حساب کن اندازه ی سالهای انتظار را که اكنون بیشتر از تمام زندگی من میشود .

اگر هرمی را تصور کنیم که از راس بر زمین قرار دارد اولین دیدار ما راس هرم بود هر چه به قاعده نزدیک تر میشدیم من گسیخته تر میشدم مثل یک تکه پارچه ی قدیمی تار وجودم از پود معنایی ی حضورم جدا تر میشد نخ نما تر میشد مثل یک تکه ابری که باد حادثه از شمال و باد سیاهی از جنوب آن را همزمان بطرف خود میکشند ریش ریش ميشدم و شدم.

آسمان بار امانت نتوانست کشید .... چرا من باید سنگینی ی این بار را به تنهایی تحمل کنم چون پیامبرم ؟ و یا بدلیل اینکه در سینه درد جانسوزي نهفته دارم ؟ که نه ماه و نه خورشید این دردانه های آسمان و نه هیچ ستاره ای را توان تحملش نیست ؟

دیوانه به میان سخنان پیامبر رفت و گفت :

پیامبر! تو گفته بودی رازهای درون را با اب رودخانه باید گفت پس چرا آنها را متنی کردی و به دست جارجیان دادی تا در شهر مجازی جار بزنند ؟

پیامبر دهانش را از واژه ها خالی کرد ساعت ها طول کشید تا آخرين واژه بيرون بريزد آنگاه به تایید  سر تکان داد و خاموش ماند .

در دریای سکوت او  شوق گفتن موج میزد چه خروشنده ! چه طوفنده ! چه ناتمام ! ....

 

 

 |+| نوشته شده در  84/04/08ساعت 0:17  توسط راوی  | 

پرده بالا رفت ....

"اشتیاق" در گوشه ای نشسته بود "امید" راه میرفت "مرگ" در سکوت زانوی غم به بغل گرفته بود "دیوانه" سخن میگفت "پیامبر" آرام بود.

"مرگ" : کدام یک  از شمامن برترید ؟

هر نشانی که بر سینه هر کیانی که در سر هر ثروتی که در دست هر صورتی که برچهره داشته باشید در نهایت در چنگال من گرفتار خواهید شد .

دیوانه گفت :

نهایت کجاست ؟

اشتیاق :

رسیدن به معشوق

مرگ :

معشوق خود منم که از هر مسیری که ره بسپارید به سمت من میآیید .

دیوانه به امید نگاه کرد امید به سخن درآمد :

تو ای مرگ ! در تمام طول زندگی در کنارمان هستی ولی تنها زمانی در برابر ما می ایستی که به اخر خط میرسیم و هر کسی خطی جداگانه دارد ولی همیشه در آن انتهای راه هستی انتهایی که خود میتواند ابتدا تلقی شود.

مرگ دندانهای برتر بودن خود را بهم فشرد و لبخندی زد .

پیامبر که تا آن لحظه سکوت کرده بود خطاب به حاضرین گفت :

"مرگ" طلب زمین و "امید" بدهکاری آسمان است به انسان ها . اشتیاق چیزی میان زمین و آسمان است آنجا که میتوانید پرواز کنید اگر بالهای شما مثل اپیکروس با موم به تنتان چسبیده است مراقبت کنید که به خورشید نزدیک نشوید .

ایا شما قصه ی ربوده شدن قلم عزرائیل را شنیده اید ؟؟؟

روزی از روزگار عزرائیل دقترش را برداشت و به سراغ نویسنده ای رفت چون در مقابلش ایستاد گفت :

آمده ام که جانتان بستانم .

نویسنده گفت : چگونه

عزرائیل جواب داد وقتی با این خودنويس طلائي و تنها با این خودنويس طلائي  بر روی نام تو خط کشیده شود تو میمیری ! 

نویسنده به فکر فرو رفت و با حیله ای در سر گفت من با قلم های بسیار کتابهای زیادی نوشته ام و شهرتی فراوان دارم ولی فقط یک ارزو دارم و آن اینست که اگر اجازه بفرمائید با آن خودنويس طلائي افسانه اي شما آخرین صفحه ی آخرین کتابم را امضاء کنم .

عزرائیل نپذیرفت نویسنده اصرار کرد و در خاتمه اجازه یافت که با خودنويس طلائي فقط یک امضاء نماید .

نویسنده وقتی خودنويس طلائي را از عزرائیل گرفت پا به فرار گذاشت و آن چنان گم شد که هیچ کس از او خبری نداشت.

مرگ در سراسر جهان متوقف شد با گذشت چند سال ، دیگر از آن روز هیچ موجودی نمی مرد جمعیت مدام زیاد میشد بر تعداد پیر مردان و پیر زنان از کار افتاده افزوده میشد بحران آب و غذا در گرفته بود همه جا را فساد و تباهی آلوده کرده بود هیچ کس از مرگ نمی ترسید .

از فرط مصیبت وارده جهانیان به اجماع رسیدند که باید نویسنده را پیدا کرد خودنويس طلائي را از او ستاند و به دست عزرائیل سپرد .

دیوانه گفت آخرش چه شد پیامبر !

خودنويس طلائي به مرگ یعنی عزرائیل برگردانده شد ؟

پیامبر گقت بله و اینک چنانکه میبینید در این صحنه مرگ در مقابل امید ایستاده است .

اشتیاق گفت یعنی امید می میرد ؟

پیامبر گفت بله امید میمیرد ولی اميد تنها موجودیست که تا زمانیکه درد ، حسادت ، کینه ، نفرت ، جنگ ، تقلب ، حق کشی و ... زنده اند او نیز دوباره زنده میشود .

می میرد اما دوباره زنده میشود تا مرهم دل ستمديدگان باشد .

 

 |+| نوشته شده در  84/04/04ساعت 20:17  توسط راوی  | 
 
  بالا