تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

چندت کنم حکایت !

شرح اینقدر کفایت

باقی نمیتوان گفت الا به روزگاران ...

وقتی طی ِ طریق میکنی از میان ِ ریگ ها و الماسها ، به تدریج درمی یابی که راه با راه رونده یکی شده است تنها ما گاهی از سر درک ِ نا نجیب ِ معانی مصدع  ِ اوقات ِ بی حوصله گی های تصور ِ خویش می شویم .

موجها در موجها گره میخورند با آبی ها یکی میشوند تا با هیجان ِ قرار از کف ربوده ای به من که در ساحل نشسته ام بگویند که سپیده ی صبح را ، در خاطره ها جستجو نکنم  که خورشید را از مشرق ، در طلوعی دیگر میتوانم نظاره کنم ، که حس کنم اشتیاق ِ مروارید بودن را در صدف های خالی ِ انتظار .

آه که من چقدر کشیده شده ام رگه های وجودم از اقتدار بی قراری ها ترد شده است آستانه ی  صبرم از سطح دریا فاصله گرفته اینجا در ارتفاع ، تنفس به سختی امکانپذیر است  ....

به سقف حوصله روزهاست که دیوار ِ انگیزه میزنم خشت ِ خام را معنی میکنم ولی تکه تکه ی وجودم پخته میشود ، آه میکشم در آینه ، اما تصویری از تبار ِ گمشده ام را میبینم که در حال عقب نشینی به سمت ِ دریاست لطفا عقب تر نروید ! غرق میشوید ! مقاومت کنید ! شمشیر نیاکانم را  باز پس بگیرید  ...

از پله های زمان بالا میروم بالا میروم و با خود فکر میکنم که مختصات ِ جغرافیای مطلوب ِ شدن را اگر گم کرده باشم  مثل آن نمیشود که به پایین میروم ؟ به سراشیب حل شدن در گل و لای بودن و جقدر لزج است وقتی دست در کندوی تجربه میکنی با رسوب ِ منقبض ِ جبر ِ آهکین مواجه میشوی.

هادی سخن از هدایت شدنش میزند؟ این حرفها پیامبر گونه نیست تو کیستی که چنین گستاخ از زبان پیامبر سخن میگوئی ؟؟؟

گستاخی ؟ نه من گستاخی نکردم رشته ی افکار را همچون حجمی سیال بر امواجی خودساخته راندم اندکی را باز گفتم از هر هزار جمله یکی را .

بر امواج خود ساخته ؟؟؟

صخره ای باید ساحل یا مانعی باید تا امواج شکل بگیرد !!!

باد شرقی مدتی ست وزیدن گرفته است قایقی به ساحل نزدیک تر میشود راستی  کجایید؟ راوی ! دیوانه !  شما ها را میگویم  بیائید کمکم کنید  تا پارو بزنیم  پارو بزنیم ....

 

 |+| نوشته شده در  84/03/31ساعت 13:15  توسط راوی  | 

گریزانند از هر آنچه که آنان را مجبور کند تا ناخواسته زمانگیر شوند  پیامبران رسالت دیگری دارند  .

گذشتن از تونل تاریخ همان مسیری که دو ردیف ِ دیوار انسانی ترا هدایت میکند که به اجبار رهنمون شوی قرص های جادویی را ببلعید تا در برابر ِ مهربانی جنگ کنی در مقابل عشق نفرت بورزی و زندگی را نقطه های سیاه بهم پیوسته تصور کنی میدانید که چه میگویم ؟

تاریخی که ستمگران مینویسند ستمدیدگان انکار میکنند به یاد بیاورید که زمان، قاضی بیرحمی ست به اعتدال حکم میراند و بی گذشت اجرا می کند .

آری تاریخ بر تن پیامبر زخم هایی بر جای گذاشته که هیچ مرهمی را توان ِ شفاعت ِ آن نزد ِ تندرستی نیست او محکوم است به حرکت ، باید همه ی جهان ِ خاکی را طی کند تا به مردم ، نه بشارت فردایی موهوم که بضاعت نشاط ِ حاصل از ثلاثه ی کار و کوشش و آفرینش را گوشزد کند تا بشنوند پیام ِ پیامبر را که میگوید :

آی مردم ! امروز را فدای امروز کنید نه دیروزی که رفت و نه فردایی که نیامده است .

در سرزمین هند شطرنج بازانی بودند قدر که در طی بازی تا جند حرکت ِ بعد ِ خود را پیش بینی میکردند آنگاه سواران و پیاده ها و اسبها و فیلها و ... را بحرکت وامیداشنتد ولی در ایران زمین فردی بود که عوام دیوانه اش میخواندند او قدرت پیش بینی حتی دو حرکت ِ بعد را نداشت ولی همیشه در بازی بزرگان پیروز میشد میدانید چرا ؟

چون او در هر کجای این صفحه و هر مرحله بازی چه شروع چه گسترش چه پایان ، میتوانست صحیح ترین و مطمئن ترین حرکت خود را انتخاب کند.

آری پیامبر گریزانست از هر آنچه که او را مجبور کند تا ناخواسته زمانگیر شود پیامبران رسالت دیگری دارند .

در شهری که آدمهایش قمار ِ سیاه  بر سر ِ دل میکردند چه بسیار سنگهایی که بر صورتش کوبیدند آنان قاپ ِ  عشق بر زمین میریختند قهقهه ی نفرت در هوا سرمیدادند او را  9 روز در بیابانی خشک بر زمینی از خار و خشونت گرداندند تا هزار تاول بر جای جای بدنش آهنکوب شود هنوز هم پیروان در آثار آن جراحات حیرانند ،

او سخن از اختیار میگفت و هزینه های سنگین مختار بودن ... خود بودن ...به اختیار برگزیدن .... خدا بودن ...  او را تکفیر میکردند سخن از جبری میگفت که کودکانی بی گناه را در معرکه های مضحکه ی درباریان به دلقکانی تبدیل میکرد چندش آور، او میگفت تن برای کشیدن بار هویت است نه نمایش ...نه فروش ....نه جای سیگار خاموش کردن ... نه جای تازیانه ...  دهانش را نتواسنتد با تهمت و افترا ببندند لبهایش را دوختند ، پیامبر میگفت ای کسانی که سالهاست میگویید : درجا، یک، دو، ولی هرگز به سه نمیرسید و حرکت نمیکنید باور کنید که آسمان و زمین از آن شماست و بر این باور پای بفشارید تا گامهایتان رنگ ، تازگی بگیرد استوار شود و زمین را هنگامیکه خود را شناختید پس از آن که  راه میروید بلرزاند .

مردمانی نیز بودند به تعداد اندک و به معنی بی شمار که  رکاب ِ پیامبر را برکتی  ابدی و ازلی میدانستند وهم او را از جشم به خود نزدیک تر میپنداشتند .

اما اینک و حسی که  راوی را به روایت وا می داشت این بود که پیامبر بیش از همیشه در خلوت نشسته و این خلوت از جنس خلسه نیست ، هاله ای از عروج در اطرافش منتشر شده، او را در سکوتی اینگونه هرگز ندیده بودم ، نه راه میرود نه می خوابد نه حرف میزند به سمتی خیره شدست که هزاران مورچه در رفت و آمد همیشگی اند  دیوانه میگوید من میدانم زمان پوست انداختن است .

ولی من، راوی  ِ روایتهای پیامبر ِ دیوانه نگران آینده هستم اگرچه میدانم که دیوانه همیشه میتواند صحیح ترین و مطمئن ترین حرکت خود را پیشنهاد و انتخاب کند ولی ...

نگاه کنید ! عجب صحنه ی نادری ! آیا در بیداریم ؟ نه !  این صدای ترسناک شکستن صخره ها هر خفته ای را بیدار میکند در خواب نیستم نگاه کنید !

ابری در اسمان نیست

ابری در اسمان نیست

 ولی نگاه کنید

باران می بارد ....

 

 

 

 |+| نوشته شده در  84/03/28ساعت 14:24  توسط راوی  | 

مرد خود خواه از دیوانه پرسید :

قدر علف نمدار را گاو کهن میداند و قدر یونجه ی تازه را الاغ چموش  ای دیوانه ! تو قدر چه چیزی را میدانی ؟

دیوانه خندید و گفت :

سهم من اینست که با تساهل و تسامح شما را تحمل کنم و قدر جنون را بدانم که از دودکش سیاهش همیشه دود سپید بیرون میاید .!

صدای خنده ی مردم مرد خود خواه را شرمنده کرد  در حیرت از پاسخ دیوانه گفت اگر جای من بودی که را بر میگزیدی ؟

هوای تازه همه با هم کار می سازمت وطن ......

دیوانه گفت  آنکسی که میخواهد بازی تاریخ را تمام کند .

 آنکه دمش آنقدر کوتاه باشد تا هر کجا پا گذاشتیم نگوید پایتان را از روی دمم بردارید

 آنکه قلم به شرط مزد نزند

 چوپانی را که گوسفندانش را در آغل زندانی نکند اگر چه هرچوپانی برای سر بریدن گوسفندانش را پروار میکند .

مرد خود خواه در این همه تدبیر در شگفت شد آنگاه از در دیگری وارد شد و گفت اگر جای من بودی به چه کسی رای نمیدادی ؟

دیوانه  گفت :

آنکسی که رفیقان را کوتاه میخواهد تا کوتاهی عقلش به چشم نیاید

آن کس که بی نشان سردار شد

آنانی که در تولدشان بیش از هزار سال تاخیر داشته اند

انکسی که به اصرار میگوید که من راست میگویم

ان کس که ترا عاقل می پندارد و مرا دیوانه

.....

در این میانه صدای چند انفجار رشته ی سخن آندو را از هم گسیخت  

دیوانه گفت که این هیاهوی بسیار برای هیچ است تو برو و رآی خود را در صندوق بیانداز فراموش نکن به کسی رای بده که آمده است تا بازی تاریخ را تمام کند.اگر پیامبر هم اینجا بود همین را میگفت ....

ولی دیوانه زیر لب خنده ی شیطتنت آمیزی داشت .

 |+| نوشته شده در  84/03/24ساعت 10:12  توسط راوی  | 

دیشب تا پاسی از شب راه میرفتم و  این شعر ِ سایه را زیر  ِ لب زمزمه میکردم  در خود بودم و میپنداشتم که جز در صفای اشک دلم وا نمی شود .

در اين سراي بي كسي ، كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما، پرنده پر نمي زند

يكي ز شب گرفتگان، چراغ برنمي كند
كسي به كوچه سار شب، در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

گذرگهيست پر ستم، كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر، كسي تبر نمي زند

خوب  اینطور نیست همه چیز همیشه جای خودش نیست گاهی زمستان است و  هوا بس ناجوانمردانه سرد است و گاهی پاییز و  با صدای سایش برگ باد ولگرد جار میزند پاییز پاییر  ... گاهی هم ....

با این همه  زندگی میگوید اما باز باید زیست .

 |+| نوشته شده در  84/03/22ساعت 11:40  توسط راوی  | 

مردم :

 گناه ما چیست پیامبر که اینگونه سرگردان و مغضوب شده ایم که هر" گاو گند چاله دهانی " امروز بشارت بهشت گونه فردایی را میدهد که تا دیروز خود سوزن بان جهنم بودند .

اگر میگویی ما " بی چرا زندگانیم " تو خود شاهدی که به "چرا مرگ خود" آگاهمان نکردند .

اگر میگویی ما مسئول زیبایی گل هایمان هستیم اختیار از ما ربوده اند . ما بی اختیار مردمانی هستیم در سرزمینی که "مزد گورکن از ازادی آدمی " افزون تر است .

اگر میگویی رمه وار زیستیم کجاست آنجائیکه در علفزارش میتوان تناول اندیشه کرد ... پیامبر! سخنی بگو .

پیامبر :

به سمت سپیداری اشاره کرد و گفت که می بینید  چگونه پا در زمین سفت کرده است و هیج باد هرزه ای را توان کندن آن نیست .   

بار ها و بار ها باید به درون خویش سفر کنید و هر بار کشف تازه ای را با خود همراه کنید و چون این خود مستقل از زمان نیست باید بر قالیچه ی جستجوی هویت نشسته و بازگردید به گذشته و همراه تاریخ و مردمی که بدست عربها ترک ها مغول ها ... تاراج شدند و درد کشیدند همدردی کنید و در کنارشان به افتخاراتشان ببالید ریشه هایتان را بشناسید و آبیاریش کنید.

کدام شما مزدک را میشناسد  ؟

سکوت

مانی  را چطور ؟

منصور حلاج  را میگویم ... سکوت...  ابن مقفع  ....  شیخ اشراق  ...

شمایی که میگویید سوزن بانان جهنم  " گاو گند چاله دهانان "  بشارت بهشت گونه فردایی را میدهند که خود توهین به شعور فردی و جمعی تان است میدانید که  میوه ها ی آماده  را دوست تر دارید بی آنکه به هزینه ی تکامل آن اندیشیده باشید چه رسد به آنکه سهم خود را از آن پرداخته باشید.

یکی ار آن میانه  تیر و کمانی را برداشت و از کوه بالا رفت

جمعیت همهمه کنان او را نظاره میکردند

بر فراز کوه ایستاد و چله را کشید تا آنجا که هر جنبنده ای به حیرت افتاده بود   

پیامبر با کشواد سخن میگفت که لباسی از جنس تاریخ بر تن داشت .  

کوه از جمعیت سیاه شد و جمعیت از انگیزه لبریز...

هزاران هزار سپیدار با شاخه هایی که به آسمان میرسید

دیوانه از شوق میگریست ....

 

 

 

* نقل قول ها از بامداد است.

 |+| نوشته شده در  84/03/21ساعت 13:52  توسط راوی  | 

باد ابر ها را گسیخته کرده بود

امواج تا ارتفاع مرگ بالا میآمدند

هیچ ستاره ای در آسمان نبود

خورشید مرده بود

روز سیاهی بود مثل شب

شبیه ِ بالهای کلاغ  ِ سر بر سنگ نهاده ای

من

در فاصله تردید بودم

میان رفتن و ماندن

و شاید فرو رفتن و پرواز کردن

سالها بود که از خود دور شده بودم

کور شده بودم

و دستانم سنگین و سرد .

اینک این ابر های گسیخته

این ارتفاع مرگ

بی ستارگی

بگذار امروز در مصیبت آن سپیداران تبر زده  زنجموره کنم

فردا

راه درازی در پیش است .......

 

 |+| نوشته شده در  84/03/17ساعت 18:3  توسط راوی  | 

چنین گفت پیامبر

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال  بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ، اما...تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟ پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.  زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند. انسانها عمل شما را فراموش می کنند.اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.

به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند

 |+| نوشته شده در  84/03/16ساعت 12:6  توسط راوی  | 

دیوانه :

آن دو چشم شوخ را از سر در خانه راندیم تا پیامبر به این سرزمین بازگردد.

 

 

                   

 |+| نوشته شده در  84/03/16ساعت 11:3  توسط راوی  | 

وقتی فکرش را میکنم که اون  دو تا چشمِ شوخی را که بالای سر هممون گذاشتند شاید 4 سال باید تحمل کنم سخت بر می آشوبم ..... پیامبر گفت با خودت چه میگویی دیوانه ؟

دیوانه : چیزی نمیگویم

پیامبر : اون عکس کیست که بر سر در خانه ی من و سزار و مانیا و بقیه آویختند ؟

دیوانه : حضرت عالیجناب است

پیامبر : حضرت ؟ عالیجناب ؟  نامش چیست ؟

دیوانه : پیامبر جون مادرت ارام باش و گوشت را بیاور جلو .... عالیجناب  سر....

پیامبر : بی اجازه آمده چه ... بپوشد چه خاکستری من که تحملی زیاد داشته ام صبرم بسر آمده بیا از اینجا برویم به جائیکه درون خانه امن باشد و هیچ چشمی ناخواسته ما را نپاید .

پیامبر رفت شاید برای همیشه شاید هم نه ، تنها دیوانه بود که میدانست در سر پیامبر چه میگذرد .

پیامبر دور میشد در عالم کشف و شهود بود در پرتو شعور نبوت قرار گرفته بود شعر میگفت و با صدای بلند میخواند :

با نغمه ای غم انگیز مطرب حکایتم کن !

خود شکوه گوی دردم ای واژه همتم کن !

ای دل تو راز خود گوی با دلستان بنجوا

تا کی بدرد و مستی حاشا شکایتم کن !

.....

این قضه ی غمم را راوی بگوش بسپار

با شور و حال دیگر روزی روایتم کن ! 

....

وقتی پیامبر نباشد راوی چه چیزی را روایت کند پس من نیز سکوت خواهم کرد ...بدرود .

 |+| نوشته شده در  84/03/11ساعت 15:24  توسط راوی  | 

دیوانه گفت :

    کشورم به نخ نما قالیچه ای ماند

   در اتاقی با

   پنجره های شکسته و

   سماوری خاموش ...

پیامبر این سخن شنید و دست بر شانه های دیوانه گذاشت آنگاه ادامه داد :

   ـ  چشم هایمان را می شو ییم  :

      شیشه ها ی شکسته

      آیینه میشوند .

   ـ قالیچه ها را می تکانیم :

     داستان رستم و سهراب نه!

     نقش های مرده ِتان جان می گیرند

  - سماوران را  می افروزیم :

    تا مادران به انتظار فرزندان دوباره  بنشینند

    و  از کلاغهایی بگویند که هیچ وقت به خانه ی شان نمیرسند

   چون قصه ها دروغ بود و در کاسه ی  سر ِ جمجمه ها همیشه دوغ بود ... 

   دیوانه از جا برخاست و شادی در زیر پوستش موج میزد و برق چشمانش گواهی میدادند از این 

   هیجان ِ درون  گفت چه گونه ؟

    پیامبر زیر لب زمزمه کرد :

    اگر بخواهید و نه همچون قطره هایی که در لجنزار در کران میمانند بلکه همچون قطره های

  جوشانی که دائم در میان میمانند . 

 |+| نوشته شده در  84/03/09ساعت 12:23  توسط راوی  | 

غریبانه به کوچه زدم آنجا که بوی یاد های رفته را میداد چقدر صدایت کردم چقدر ناله چه قدر آه ، چشمانت بسته بود نمی دیدی ام ، گوشهایت گرفته بود نمی شنیدی ام ، میرفتی و میرفتی هیچ اما نمی گفتی !

سنگفرش خیابان هنوز قرمز بود و برگ های سبز ،  شبنم که نه اشک در چشمانشان بود شبنم که از اسمش پیداست روز ها نمیآید ....

هر چه پاپتی ست دور خودش جمع کرده این جمله را همیشه خان عمو میگفت و تو عصبانی میشدی  و داد میزدی شما میدانید چرا چرا شکمتان بزرگ شده  است ؟؟؟ چون از شکم پاپتی ها انتگرال گرفتی و او هرگز نفهمید تو چه میگوئی چون نمی خواست بفهمد  شکمش را دوست داشت....

کمر کوچه ی تقدیر

کمی بالاتر

نهر ابی ست که از خاطره سر میگیرد

و موازات خیال میرود زیر پی ی منزل من

خانه من باغ است

پر از سوسن و یاس

پر از اطلسی های دم بخت

یاس من را اما ...

سوسنم را ....

تو هم سهراب را دوست نداشتی ولی تعجب کردی و گفتی من این شعر را از سهراب نشنیده بودم و من خندیدم که خوب آخه این شعر سهراب نیست هنوز توی هیچ کتابی نرفته و تو باصدای بلند خندیدی و مرا غرق در بوسه کردی .

روزهای بنفش با جیغ های خاکستری و خطوط قرمزی که گنجشکها را از گربه ها جدا میکرد.

گفتم حیوانات گیاهخوار غذای حیوانات گوشتخوارند و تو گریه کردی و من گریه کردم یاد گنجشکها افتادیم یاد قصاب باشی یاد فراش باشی یاد ....

دیگر کوچه ... تو میرفتی  چقدر صدایت کردم چقدر ناله چه قدر آه ، چشمانت بسته بود نمی دیدی ام ، گوشهایت گرفته بود نمی شنیدی ام ، میرفتی و میرفتی هیچ اما نمی گفتی ! تو بر دوش پرندگان به سمت آسمان پرواز میکردی ...چه قدر گریه کردم ....کوچه اما هنوز ... من  اما خاکستری ام و دیگر صدایی نیست... 

 |+| نوشته شده در  84/03/08ساعت 15:59  توسط راوی  | 

... فردا را امروز ميكنيد و امروز را ديروز بي آنكه قطره ي آبي در كادر حضورتان اعوجاجي ايجاد كند كه اين تصور مفلوك را بميراند كه زنده نيستيد! روي سخنم اينك با شماست .

پيامبر با خود حرف ميزد اگر چه به تمامي در اطراف شنيده ميشد .

به اين گل سرخ نگاه كنيد و از فرقش با آن  گلهاي سرختري كه در منزلگاهتان  در گلدانهاي زرنشان كاشته ايد با من سخن بگوئيد نه! با خود سخن بگوئيد؟

اين گل ميميرد و دوباره ميايد هر بار به هيئت تازه و در خون گلبرگهايش زندگي جاريست انتظار را در من معنا ميبخشد حضور را هجي ميكند و مرگ را نشانم ميدهد ...

ما زماني زيبائيم كه تازه باشيم و براي تازه شدن بايد از كهنگي ها گذشت از انچه بدان فخر ميكنيم از  موفقيت هاي گذشته از انچه ما را سنگ ميكند آري بايد گذشت .

دوران جستجوگري بعد از دوران كودكي ميتواند آغاز شود چه بسياريد از شما كه در كودكي ميمانيد و در مسير رانده شدن از بهشت به كودكي و بالعكس روزگار ميگذرانيد تا بميريد .

دوران جستجو گري سخت و طاقت فرساست بايد به اندازه كافي جنگجو باشيد به اندازه كافي دهنده 

باشيد نه از آن دهنده هاي قلابي كه براي گرفتن از چيزي ميگذرند بل گذشتن براي رسيدن به تازه ها و  نه گرفتن !

پيامبر ادامه داد:

تازه باشيد و تازگي را تنفس كنيد آنچه تا بحال بدست آورده ايم در مقابل آنچه بايد بدست مياورديم هيچ است .

كار كوشش و آفرينش ثلاثه ي زيبائي و تازگي شماست .

پس شمايگاني كه مرا ميشنويد با خود زمزمه كنيد:

بر اين زمين عبث مرو ! بيآفرين !  بيآفرين !

 

 |+| نوشته شده در  84/03/05ساعت 11:39  توسط راوی  | 

پیامبر ساعتها بر زمین سبز و مرطوب به مثل درخواب ولی بیدار بود و بی حرکت ؛ پرندگان بر سینه اش مینشستند و از سینه اش بر میخاستند او به فکر عمیقی فرو رفته بود.

صدای گرسنگی ی کفتاری که بالای سرش ایستاده بود او را خیزاند هر دو خیره در چشمان یکدیگر شدند آنگاه پیامبر به سخن درآمد:

نمیبینی که آن دور تر گورکن پیر از کتف افتادست !

هر طرف ویرانه ای و نغمه ای مرثیه ای جغدی که میخواند ؛ لاشخور پنداشته یاسای جنگل حکم تقدیر است ...

رگان گردن پیامبر اینک ورم کرده بود و با صدای آمرانه و با صلابتی که به گوش های گورکن برسد فریاد زد :

بکن ای گورکن گودال ژرفی را به حجم شب !

بخوان ای جغد آن آواز شومت را فراز کاخهای جور

که از آن دور های دور

زنگ کاروان صبح می آید ....

کفتار  به سمتی که پیامبر اشاره کرد راه خویش گرفت و رفت اگرچه در دل کباب پیامبر را باد میزد و در سر دشنامش میداد.

نگاه پیامبر در جمعیت انبوه مورچگانی که اطرافش پراکنده بودند و از بوته های تمشگ بالا و پایین میرفتند گم شد و از خود پرسید چه تاثیری در زندگی این جماعت گذاشت وقتی که کفتار زیر پاهای سنگینش ده ها مورچه را له کرد ؟!

کفتار مورچگانی را له کرد که دوست تر داشتند در میان سبزه ها آزاد باشند و رها ؛

و در زیر پرگهای تمشک موهای عافیت را شانه نمی زدند و خورشید را نمیخواستند که از سایه اش بشناسند .

چشمان پیامبر از سپیدی پر شده بود و ابروانش در هم گره خورده بودند به سمت صدای ریزش آب رفت و سرش را در چشمه فرو برد .....

 |+| نوشته شده در  84/03/04ساعت 11:4  توسط راوی  | 

"....جمعیت انبوه بی آنکه منتظر بماند صحنه را به استقبال پیامبر بردند و بدورش حلقه زدند ... یکی از آن میانه گفت پیامبر از تو میخواهم که عشق را تعریف کنی !"

پیامبر سخن گفت:

عشق بی تعریف است!

نامحدود را چگونه میتوان محدود کرد و آنگاه با چند کلمه بیان نمود؟ مگر میتوان تصویری از جهان را با همه ی جزئیاتش قاب کرد و به دیوار آویخت؟

برادران شما موشکهایی میسازند که قاره ها را می پیماید تا برادران دیگرتان را از روی زمین محو کنند تمامی محاسبه ها بر اساس مدل های ریاضی ست و چه کسی است که نداند ریاضی یک علم مجرد و انتزاعی است که بر پایه بی تعریف ها استوار گشته است . مجموعه اعداد طبیعی فقط در ذهن ما وجود دارد آنگاه پیامبر خم شد و از روی زمین برگی برداشت و رو به جمعیت کرد و گفت به طبیعت نگاه کنید کدام برگ را مییابید که با این برگ مساوی باشد یکی باشد برابر باشد ؟

همهمه در گرفت و مردمان در حیرت افتادند آنگاه پیامبر نه با زبانی فاخر چنان که امپراتور ها سخن میگویند که با زبانی ساده ادامه داد:

نقطه تعریف ندارد صفر تعریف ندارد ولی تمامی راز های طبیعت را علم ریاضی درنوردیده است .

عشق تعریف ندارد ولی اساس جهان و تبیین جهان بر اساس عشق است.

حریم عشق بشدت خصوصی است و هیچ کدام شما نباید پای بر گلیم عشق دیگران نهید حتی اگر آشنا باشید.

و قضاوت عشق های دیگران را نکوهیده میشمارم و از جمله ی عادت های زشت است ... عشق را باید تجربه کرد دچار شد و از زاویه ی نگاه خود آن را دید .

لحظاتی که

بی قرار میشوید    

دلشوره دارید

و به معراج می روید وقتی که نام خود را از زبان معشوق میشنوید

دیوانه وار نامش را در دل تکرار میکنید

بی اختیار با او سخن میگوئید

....

شما عشق را تجربه میکنید ...

اما همیشه سعی کنید که فاصله ی خود را با عشق حفظ کنید .

آنگاه پیامبر بیاد جمله ای افتاد و زمزمه کنان آن را بر زبان آورد و از جمعیت دور شد:

عاشق و معشوق همچون دو ساحلی هستند که دریای عشق در میانشان است گاه آرام گاه طوفانی ...

گاه آرام گاه طوفانی ...گاه آرام گاه طوفانی ...

از میان آنهمه ی مردم تنها دیوانه بود که قطرات اشک پیامبر را می دید و از طوفانی که در دلش بر پا بود خبر داشت .

 |+| نوشته شده در  84/03/02ساعت 9:21  توسط راوی  | 

"....جمعیت انبوه بی آنکه منتظر بماند صحنه را به استقبال پیامبر بردند و بدورش حلقه زدند ... یکی از آن میانه گفت پیامبر از تو میخواهم که عشق را تعریف کنی !"

پیامبر سخن گفت:

امروز به نشانه همبستگی با آنان که قلم شان شرافت دارد و به نشانه اعتراض هیچ نمی نوشند و هیچ نمی اشامند مهر سکوت بر دهان میزنم و سخن نمیگویم! 

 |+| نوشته شده در  84/03/01ساعت 11:42  توسط راوی  | 

"....جمعیت انبوه بی آنکه منتظر بماند صحنه را به استقبال پیامبر بردند و بدورش حلقه زدند ... یکی از آن میانه گفت پیامبر از تو میخواهم که عشق را تعریف کنی !"

پیامبر سخن گفت:

عشق بی تعریف است!

نامحدود را چگونه میتوان محدود کرد و آنگاه با چند کلمه بیان نمود؟ مگر میتوان تصویری از جهان را با همه ی جزئیاتش قاب کرد و به دیوار آویخت؟

برادران شما موشکهایی میسازند که قاره ها را می پیماید تا برادران دیگرتان را از روی زمین محو کنند تمامی محاسبه ها بر اساس مدل های ریاضی ست و چه کسی است که نداند ریاضی یک علم مجرد و انتزاعی است که بر پایه بی تعریف ها استوار گشته است . مجموعه اعداد طبیعی فقط در ذهن ما وجود دارد آنگاه پیامبر خم شد و از روی زمین برگی برداشت و رو به جمعیت کرد و گفت به طبیعت نگاه کنید کدام برگ را مییابید که با این برگ مساوی باشد یکی باشد برابر باشد ؟

همهمه در گرفت و مردمان در حیرت افتادند آنگاه پیامبر نه با زبانی فاخر چنان که امپراتور ها سخن میگویند که با زبانی ساده ادامه داد:

نقطه تعریف ندارد صفر تعریف ندارد ولی تمامی راز های طبیعت را علم ریاضی درنوردیده است .

عشق تعریف ندارد ولی اساس جهان و تبیین جهان بر اساس عشق است.

حریم عشق بشدت خصوصی است و هیچ کدام شما نباید پای بر گلیم عشق دیگران نهید حتی اگر آشنا باشید.

و قضاوت عشق های دیگران را نکوهیده میشمارم و از جمله ی عادت های زشت است ... عشق را باید تجربه کرد دچار شد و از زاویه ی نگاه خود آن را دید .

لحظاتی که

بی قرار میشوید    

دلشوره دارید

و به معراج می روید وقتی که نام خود را از زبان معشوق میشنوید

دیوانه وار نامش را در دل تکرار میکنید

بی اختیار با او سخن میگوئید

....

شما عشق را تجربه میکنید ...

اما همیشه سعی کنید که فاصله ی خود را با عشق حفظ کنید .

آنگاه پیامبر بیاد جمله ای افتاد و زمزمه کنان آن را بر زبان آورد و از جمعیت دور شد:

عاشق و معشوق همچون دو ساحلی هستند که دریای عشق در میانشان است گاه آرام گاه طوفانی ...

گاه آرام گاه طوفانی ...گاه آرام گاه طوفانی ...

از میان آنهمه ی مردم تنها دیوانه بود که قطرات اشک پیامبر را می دید و از طوفانی که در دلش بر پا بود خبر داشت .

 |+| نوشته شده در  84/03/01ساعت 11:20  توسط راوی  | 
 
  بالا