تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 
 

پرده بالا رفت و سکوتی مرگبار در بین جمعیت حکم فرما شد .

دیوانه فریاد زد 27 در 27 ! و بیکباره سالن منفجر شد از صدای خنده و تمسخر .

ولی از دور دست ها آهسته و آرام پیامبر نزدیک میشد و با هر قدمش وزن سکوت سنگین تر میشد و جمعیت مشتاق آماده ی شنیدن پاسخ های بیشمار خود بودند.

اشتیاق فراوان زیبایی انتظار  را می بلعد و اجازه نمیدهد تا به میانه دریا رفتن را ، لذت حس کردن امواج سنگین و کم قیل و قال را ... جمعیت انبوه بی آنکه منتظر بماند صحنه را به استقبال پیامبر بردند و بدورش حلقه زدند ... یکی از آن میانه گفت پیامبر از تو میخواهم که عشق را تعریف کنی !

پیامبر سخنانش را از اشتیاق و انتظار  شروع کرد و شرح آشنائی اینچه محمد با ابوالحس صبا را شاهد آورد:

روزی صبا شنید در کوه های دیلمان دو تار نوازی زندگی میکند که پنجه اش بی نظیر است و استادی است بی همتا ، تصمیم گرفت برای ثبت نغمات به جستجویش رود و او را پیدا کند

پس از روزهای زیادی که حاصلش بی نتیجه بود و آتش اشتیاق را افزون میکرد از پیر مردی شنید که در انتهای مسیری که بر کوه نشان میداد قهوه خانه ای است که اینچه در آنجا زندگی میکند ... منزل به منزل صبا طی منازل کرد تا به نزدیکی قهوه خانه رسید و صدای جادوئی دو تار محمد فضای کوهستان را شکوهمند و افسانه ای کرده بود .

صبا که خود ویولونیست بی نظیر و آهنگسازی یگانه بود هرچه نزدیک تر میشد مشتاق تر و از خود بی خود تر میشد تا جائیکه وقتی به پشت در بسته ی اتاق مجاور قهوه خانه که صدا از آنجا بر می خاست رسید بی صبرانه و با اشتیاق درب را گشود و بی مقدمه گفت تو اینچه محمد هستی و من بدنبالت روزهای بسیار گشته ام و اینک در کنار تو ام! من ابوالحس صبا

هستم!

اینچه محمد ساز را به میخی کوبیده بر دیوار کاهگلی که به آن تکیه داده بود آویخت و با لحنی گرفته گفت : تو صبا هستی ولی عاشق نیستی!

در چشمان صبا هزار شکوفه ی سوال روئید ... و اینچه محمد ادامه داد که اگر عاشق بودی در چنین نمی گشودی و صبر میکردی تا کشف و شهودی تازه را به پایان برم .

جمعیت مشتاق بهم نگاه کردند و از پیامبر خواستند که ادامه آنچه بین آنها گذشته بود را شرح دهد ولی پیامبر گفت سخن به درازا کشید باشد برای زمانی دیگر چون این داستان بسیار طولانیست ولی درخواست اینچه محمد از صبا برای شنیدن نغمه هایش شاید فراز زیبائی از این داستان باشد :

اینچه محمد رو کرد به صبا و گفت اگر میخواهی تمامی آنچه دارم بشنوی شرطی دارد > آن اینست که زمانی که من در بستر مرگ قرار گرفتم و این خبر به گوش تو رسید بسرعت به اینجا بیائی و بی وقفه نغمه ی "زنگ شتر" را بنوازی تا من بمیرم ...........

پیامبر آنگاه رو به مردمان گفت که اشتیاق را پاس بدارید و ارزش انتظار را بدانید.      

 |+| نوشته شده در  84/02/31ساعت 12:47  توسط راوی  | 

 √ پیامبر پیش از آنکه بگوید نقل میکند :

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمَش پر شده بود و تنها دو روز ِخط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

 

 

 |+| نوشته شده در  84/02/28ساعت 9:48  توسط راوی  | 

 |+| نوشته شده در  84/02/27ساعت 11:53  توسط راوی  | 
 احمد شاملو     در جدال با خاموشی

  ۱
من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته‌باشم.
هرچند جنگی از اين فرساينده‌تر نيست،
که پيش از آن که باره برانگيزی
آگاهی
که سايه‌یِ عظيمِ کرکسی گشوده‌بال
بر سراسرِ ميدان گذشته‌است:
تقدير از تو گُدازی خون‌آلوده در خاک کرده‌است

و تو را
از شکست و مرگ
گزير
نيست.

من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسب‌ام با يک حلقه به آواره‌گانِ کابل می‌پيوندد.
نامِ کوچک‌ام عربی‌ست
نامِ قبيله‌يی‌ام ترکی
کُنيت‌ام پارسی.
نامِ قبيله‌يی‌ام شرمسارِ تاريخ است
و نام کوچک‌ام را دوست‌نمی‌دارم
( تنها هنگامی که توام آوازمی‌دهی
اين نام زيباترين کلامِ جهان است
و آن صدا غمناک‌ترين آوازِ استمداد).

در شبِ سنگينِ برفی بی‌امان
بدين رُباط فرودآمدم
هم از نخست پيرانه خسته.

در خانه‌يی دل‌گير انتظارِ مرا می‌کشيدند
کنارِ سقاخانه‌یِ آينه
نزديکِ خانقاهِ درويشان
( بدين سبب است شايد
که سايه‌یِ ابليس را
هم از اول
همواره در کمينِ خود يافته‌ام).

در پنج ساله‌گی
هنوز از ضربه‌یِ ناباورِ ميلادِ خويش پريشان بودم
و با شِقشِقه‌ی لوکِ مست و حضورِ ارواحی‌یِ خزنده‌گانِ زهرآگين برمی‌باليدم
بی ريشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتاده‌تر از خاطره‌یِ غبارآلودِ آخرين رشته‌یِ نخل‌هابرحاشيه‌یِ آخرين خشک‌رود.

در پنج‌ساله‌گی
باديه بر کف
در ريگ‌زارِ عريان به دنبالِ نقشِ سراب می‌دويدم
پيشاپيشِ خواهرم که هنوز
با جذبه‌یِ کهربايی‌یِ مرد
بيگانه بود.

نخستين بار که در برابرِ چشمان‌ام هابيلِ مغموم از خويشتن تازيانه‌خورد شش‌ساله بودم.
و تشريفات
سخت درخور بود:
صفِ سربازان بود با آرايشِ خاموشِ پياده‌گانِ سردِ شطرنج،
و شکوهِ پرچمِ رنگين‌رقص
و داردارِ شيپور و رُپ‌رُپه‌یِ فرصت‌سوزِ طبل
تا هابيل از شنيدنِ زاری‌یِ خويش زردرويی نبرد.

  بامدادم من
خسته از باخويش‌جنگيدن
خسته‌یِ سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته‌یِ کوير و تازيانه و تحميل
خسته‌یِ خجلت‌ازخودبردنِ هابيل.

ديری است تا دم‌برنياورده‌ام اما اکنون
هنگامِ آن است که از جگر فريادی‌برآرم
که سرانجام اينک شيطان که بر من دست‌می‌گشايد.

صفِ پياده‌گانِ سرد آراسته‌است
و پرچم
با هيبتِ رنگين
برافراشته.
تشريفات در ذُروه‌یِ کمال است و بی‌نقصی
راست درخورِ انسانی که برآن‌اند
تا هم‌چون فتيله‌یِ پُردودِ شمعی بی‌بها
به مقراض‌اش بچينند.

در برابرِ صفِ سردم واداشته‌اند
و دهان‌بندِ زردوز آماده‌است
بر سينی‌یِ حلبی
کنارِ دسته‌يی ريحان و پيازی مشت‌کوب.

آنک نشمه‌یِ نايب که پيش‌می‌آيد عريان
با خالِ پُرکرشمه‌یِ انگِ وطن بر شرم‌گاه‌اش

وينک رُپ‌رُپه‌یِ طبل:
تشريفات آغازمی‌شود.
هنگامِ آن است که تمامتِ نفرت‌ام را به نعره‌يی بی‌پايان تُف‌کنم.
من بامدادِ نخستين و آخرين‌ام
هابيل‌ام من
بر سکویِ تحقير
شرفِ کيهان‌ام من
تازيانه‌خورده‌یِ خويش
که آتشِ سياهِ اندوه‌ام
دوزخ را
از بضاعتِ ناچيزش شرمسار می‌کند.

 ۲
در بيمارستانی که بسترِ من در آن به جزيره‌يی در بی‌کرانه‌گی می‌ماند
گيج و حيرت‌زده به هر سويی چشم‌می‌گردانم:

اين بيمارستان از آنِ خنازيريان نيست.
سلاطونيان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بی‌نشاط‌اند.
جذاميان آزادانه می‌خرامند، با پلک‌هایِ نيم‌جويده
و دو قلب در کيسه‌یِ فتق
و چرکابه‌يی از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهایِ پر بر سرنيزه‌ها
به گردگيری‌یِ ويرانه.

راهروها با احساسِ سهم‌گينِ حضورِ سايه‌يیِ هيولا که فرمانِ سکوت می‌دهد
محورِ خواب‌گاه‌هايی‌ست با حلقه‌هایِ آهن در ديوارهایِ سنگ
و تازيانه و شمشير بر ديوار.

اسهاليان
شرم را در باغچه‌هایِ پُرگُل به‌قناره‌می‌کشند
و قلبِ عافيت در اتاقِ عمل می‌تپد
در تشتکِ خلاب و پنبه
ميانِ خرناسه‌یِ کفتارها زيرِ ميزِ جراح.

اين‌جا قلبِ سالم را زالو تجويزمی‌کنند
تا سرخوش و شاد هم‌چون قناری‌یِ مستی
به شيرين‌ترين ترانه‌یِ جان‌ات نغمه‌سردهی تا آستانِ مرگ
که می‌دانی
امنيت
بلالِ شيردانه‌يی‌ست
که در قفس به نصيب می‌رسد،

تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کف‌ات نهد
و قوتی‌یِ مسکّن‌ها را در جيبِ روپوش‌ات:
ــيکی صبح يکی شب، با عشق!

اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها می‌گذرد
و در آشپزخانه
هم‌اکنون
دستيارِ جراح
برایِ صبحانه‌یِ سرپزشک
شاعری گردن‌کش را عريان‌می‌کند
(کسی را اعتراضی هست؟)
و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رود
مرده‌گانِ رسمی هنوز تقلايی‌دارند
ونبض‌ها و زبان‌ها را هنوز
از تبِ خشم کوبِش و آتشی هست.

 عريان بر ميزِ عمل چاربندم
اما بايد نعره‌يی برکشم:
شرفِ کيهان‌ام آخر

هابيل‌ام من
و در کدوکاسه‌یِ جمجمه‌ام
چاشتِ سرپزشک را نواله‌يی هست.

به غريوی تلخ
نواله را به کام‌اش زهرِ افعی خواهم‌کرد،
بامدادم آخر
طليعه‌یِ آفتاب‌ام.
                            ۱۳۶۳/۴/۲۰

 

 |+| نوشته شده در  84/02/27ساعت 11:45  توسط راوی  | 

پس از من شاعري آيد
 كه اشكي را كه من در چشم رنج افروختم
 خواهد سترد
 پس از من شاعري آيد
كه قدر ناله هايي را كه گستردم نمي داند
 گلوي نغمه هاي درد را
 خواهد فشرد
پس از من شاعري آيد
كه در گهواره نرم سخن هايم شنيده لاي لاي من
كه پيوند طلايي دارد او با من
 و اين پيوند روشن قطره هاي شعرهاي بي كران ماست
ولي بيگانه ام با او
و او در دشت هاي ديگري گردونه مي تازد
پس از من شاعري آيد
كه شعر او بهار بارور در سينه اندوزد
 نمي انگيزدش رقص شكوفه هاي شوم شاخه پاييز
كه چشمانش نمي پويد
سكوت ساحل تاريك را چون ديده فانوس
 و او شعري براي رنج يك حسرت
كه بر اشكي است آويزان
نمي سازد
 پس ازمن شاعري آيد
 كه مي خندد اشعارش
كه مي بويند آواهاي خودرويش
 چو عطر سايه دار و ديرمان يك گل نارنج
كه مي روبند الحانش
غبار كاروان هاي قرون درد و خاموشي
پس از من شاعري آيد
 كه رنگي تازه داررنگدان او
زدايد صورت خاكستر از كانون آتش هاي گرم خاطر فردا
 زند بر نقش خونين ستم
رنگ فراموشي
 پس از من شاعري آيد
 كه توفان را نمي خواهد
 نمي جويد اميدي را درون يك صدف در قعر درياها
نمي شويد به موج اشك
چشم آرزويش را
پس از من شاعري ‌آيد
كه مي روبد بساط شعرهاي پيش
كه مي كوبد همه گلها به پاي خويش
نمي گيرد به خود زيبايي پرپر
نگاه جست و جويش را
پس از من شاعري آيد
كه با چشمم ندارد آشنايي آسمانهاي خيال او
 و او شايد نداند
 مي مكد نشت جواني را ز لبهاي جهان من
 و يا شايد نداند
غنچه هاي عمر ناسيراب من بشكفته دركامش
 و يا شايد نداند
 در سحرگاه ورودش من همچو شب رنگ خواهم باخت
پس از من شاعري آيد
 كه من لبهاي او را در دهان شعرهاي خويش مي بوسم
اگر چه او نخواهد ريخت اشكي بر مزار من
 من او را در ميان اشك و خون خلق مي جويم
و من او را درون يك سرود فتح خواهم ساخت

 |+| نوشته شده در  84/02/24ساعت 15:50  توسط راوی  | 

 امشب بیاد تو افتادم  !

 پرکن پیاله را .....................

 یادش بخیر وقتی که مجموعه شعر های نامتجانسی رادرست کرده بودم ودست     

 بچه ها می چرخید ،شعر های "رقص مرگ" یا "نمیدانید آن کرکس" یا لغزی بود 

 بنام    "ابر تیره تر از شب" ...

 هیچ وقت یادم نمیرود کتاب "پرواز با خورشید" را امضاء کرده بودی که به من بدهی 

 من آنروز که پیش تو آمدم چشمانت برق میزد بگذریم که این برق را همیشه داشتی

 و مرا غافلگیر میکردی چه قدر غمگین است که نیستی تا بگویی یادم هست!

 مثل همیشه گفتی بخوان ! تازه هایت را بخوان! و من خواندم ... در میانه آن شعر 

 بود  که میگفتم :

 گاه شمالی شبی گه همدانی شبی

 ای تو در این بادیه پیوسته گم

 کی بزنم جام به گلگون خم

 تو بیکباره برخاستی و کف زدی ، من ماندم تو گفتی که بیاد اشعار جامی افتادی و 

 من در شادی فضای غیر مترقبه گم شدم ....

 فریدون امروز سه شنبه است بعد از ظهر های تو مال من بود کجایی که بگویی آرام 

 باش من آرام نیستم !

 چون نمیآیم بدیدنت با من قهری ؟

 فریدون تو دوست داشتی که من زنده بمانم و بنویسم ، من زنده ام مینویسم وبلاگ 

 دارم و چه قدر جای تو خالیست و چه قدر امشب یاد تو کردم و چه قدر گریستم .

 جمعه میایم پیشت و نه با گل و گلاب و فاتحه! که میدانی اهلش نیستم با یک شعر 

 جدید که باز با هم بحث کنیم و در خاتمه  مثل همیشه لبخند زیبایت را ببینم.

 |+| نوشته شده در  84/02/20ساعت 21:6  توسط راوی  | 
    شاخه ها

    ناخواسته سر فرود آوردند

                           آنها که طاقتشان کم بود شکستند .

       شکوفه ها

      از ترس پلک می زدند

      نفس پرندگان در سینه ی کوچکشان حبس شده بود

      همه می دانند

      همه می دانند

      که طوفان سهمگین

      از پس ثانیه ها فرو خواهد نشست

                               و بلبلان عاشق

                                             در آسمان آبی پرواز خواهند کرد

      ولی راستی اینک

       کدام پرنده مرد ؟

                     کدام شاخه شکست ؟

                                     کدام شکوفه پرپر شد ؟.

 

 

 |+| نوشته شده در  84/02/20ساعت 10:28  توسط راوی  | 
 

 

   نه !

   هیچ حصار و بند و باروئی

   نه !

   هیچ غل و زنجیر و زندانی !

   هر سقفی که باشد

                          چه کاذب چه آهنین

                          چه کوتاه چه بلند

   مرغ اندیشه پرباز کنان

   بر آن خواهد  نشست

                         این رسم بایای تاریخ  است.

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  84/02/18ساعت 9:42  توسط راوی  | 
 

زمانه عوض شده

من عادت نکرده ام

مهتاب را ببین !

که می پنداشت شاهد  تنهاترین نیلوفرست  و ماه 

و نه هیچ ستاره ی کوچک .

بر این نمط  دلگیر شد

مثل جیرجیرک مثل سنجاقک ...!

***

سکوت سنگینی کرد و آنگاه از قله کوه پایین آمد و اینگونه سخن تازه کرد:

چرا

من

در عرض کسی هستم

که سر کودکش را

میبرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و زمزمه کنان  دوباره از کوه بالا رفت

زمانه عوض شده

من عادت نکرده ام ...

کرکسها بدور لاشه ای میچرخیدند

خورشید بیرحمانه می سوزاند

از تاول کهنه ی پاهایم

خون تازه می ریخت

و در سکوتی سنگین

فرو رفتم.

***

زیر پایم

جهان خاکی چه کوچک می آید

مورچه ها بدنبال هم آدم وار در رفت و امدند

من هنوز هم دچار عشقم

اگرچه زمانه عوض شده است ...

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  84/02/17ساعت 12:0  توسط راوی  | 
 |+| نوشته شده در  84/02/17ساعت 11:11  توسط راوی  | 
پروانه ها وقتی می خوابند

بالهایشان را بهم می چسبانند

پروانه ها آنقدر کوچک هستند

که جای کسی را نگیرند

اما باز می بینی چه فروتنانه

 خود را

 از وسط تا می کنند ...

این را که می بینم

دلم میخواهد در گوش همه دنیا

بگویم:

هیس!

مواظب باشید

مبادا حتی کوچکترین صدا

خواب پروانه ها را آشفته کند ....

(از نوشته های سارا محمدی در سایت آینه)

 |+| نوشته شده در  84/02/16ساعت 21:3  توسط راوی  | 
 احمد شاملو (هوای تازه)

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بی بست

 

***

گز بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

                                                                         

 |+| نوشته شده در  84/02/16ساعت 20:13  توسط راوی  | 
فاصله بعیدی است بین زنده بودن و زندگی.

 |+| نوشته شده در  84/02/11ساعت 14:27  توسط راوی  | 
  

چرا ؟

درآغوش خاک چون آرمیدم میآیی ؟

با یک دسته گل و یک مشت گلاب و چند قطره اشک ....

اکنون بیا

با لبخند

با یک شاخه گل

همراه عطر نورس عشق .

 

خوش هوای سالمی دارد دیار نیستی

ساکنینش جمله با یک پیرهن خوابیده اند

 |+| نوشته شده در  84/02/10ساعت 17:42  توسط راوی  | 

وقتی از  جنوب راه افتاد به یک چیز فکر میکرد و تا تهرون هم با خودش کلنجار میرفت که چرا ؟

غروب بود از ترمینال یکراست رفت پیش برادرش و تا صبح با هم بحث کردند بالاخره هم قانع شد که عصمت خواهرشون قدم هاشو کج برمیداره ...

صبح زود رفتند میدان راه آهن و بعدش هم قدم زنان تا نزدیکی های شوش ، قاسم یک لحظه ایستاد و بعد به رضا گفت بیا توی این مغازه که انواع چاقو و ها و ساطور ها رو داشت بعد از برانداز کردن خیلی از آنها گفت : این ساطور را ببینم و دید به رضا نگاه کرد هر دو تایید کرند و هرکدام موقعی که از مغازه بیرون میرفتند یکی از آن ساطور های کار زنجان پشت کمرشان بود.

پیاده رفتند تا مسجد شاه و در صحن حرم نمازخواندند ظهر شده بود از آسمان لعنت میبارید بعد راه افتادند بطرف میدان "خیام" و "بازارچه نو" که بوی ریحان حسین خوشکله از کبابی حاج کاشی همه ی بازارچه را پر کرده بود. حسین خوشکله سبزی فروش بازارچه بود از بس زشت بود اینجوری صداش میکردند .

عصمت تازه از سرکار اومده بود و خسته پشت شیشه پنجدری اطاقش دراز کشیده بود .

خانه ما مشرف به حیاط شان بود من 6-7 سالم بود و بد جوری تب داشتم . خانه ای که عصمت توی یک اطاقش زندگی میکرد مثل خانه قمرخانم بود یک حوض وسط حیاط و ده دوازده تا اطاق هم دورش.

در حیاط باز بود قاسم پاشو از اخرین پله که پایین گذاشت با صدای بلندی داد زد عصمت !

صداش انقدر بلند بود که مادرم بی اختیار رفت پشت پنجره و دید دو تا مرد وسط حیاط ساطور بدست ایستادند از صورت مادر و صدای وحشتناک قاسم منم دویدم پشت  پنجره .

رضا رفت بطرف اطاق عصمت در یک چشم بهم زدن عصمت داشت دور حوض میچرخید و قاسم و رضا هم بدنبالش . من خیلی ترسیده بودم پاهام خشگ شده بود بدنم بی حرکت و سرد دیگه تب نداشتم ولی چشام داشت از حدقه بیرون میامد.

بالاخره ساطور قاسم موهای بلند عصمت را در سرش فرو کرد و رضا هم کار را تمام کرد هر دو بی حرکت ماندند بعد قاسم به رضا گفت برو چادرش را بیاور .

قاسم چادر را با وسواس روی عصمت کشید و ساطور ها را در آب حوض شستند و همانجا وضو گرفتند بعد قاسم به یکی از همسایه ها که داشت از ترس میمرد گفت برو به کلانتری خبر بده .

پاسبانها که امدند قاسم و رضا رفتند به سمتشان و دستهایشان را جلو بردند صدای دستبند را شنیدم من دیگر تب نداشتم ....

 |+| نوشته شده در  84/02/03ساعت 15:8  توسط راوی  | 

در برابر امواج سهمگين

اين منم آيا ؟

كه تن به آب زده ام .

نگاه كن !

چگونه  ماهيان جسور در چنگال مرغان وحشي گرفتار شده اند .

***

از كنج زاويه ي دريا و اسمان !

آنجا كه تلقي ي عشق از سرنوشت هستي

بهانه اي ميسازد كه پاي بر شن ها بگذاري

نگاه کن !

چه غمگنانه مي گريد خورشيد ...

***

خداي را !

چرا شن ها رد عبور مرا پاك ميكنند

خداي را !

چرا به ماهيان جان دادي

كه مرغان جانشان بستانند ؟

هيهات !  

 از موج ها

از ماهی ها

از مرغان

اين منم آيا ؟

كه تن به آب زده ام .

 |+| نوشته شده در  84/02/01ساعت 14:37  توسط راوی  | 
 
  بالا