تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

دیشب وقتی برای خرید سیگار به یک فروشگاه رفته بودم و طبق معمول توی سرم صد تا مسئله با هم گلاویز شده بودند یک جمله از یک خانم شیک پوشی شنیدم که برام جالب بود البته  جالب بود ن جمله باعث شد به شیک پوشی ایشان توجه کنم گفتند : لطفا دو نا کلینکس بمن بدهید فروشنده پرسید چه مارکی گفت چشمک!

این جمله مدتها مرا به فکر کردن واداشت چون مصادیق زیادی پیدا کردم که عنوان تولید کننده به خورد محصول رفته باشه !

کلینکس یک مارک برای دستمال کاغذی ست ولی خیلی ها بجای محصول (دستمال کاغذی) از مارک یکی از فروشنده های  این محصول (کلینکس) استفاده میکنند چرا ؟

علت این امر اثر تبلیغات در ناخودآگاه ماست و اگر کمی از دورتر بخود نگاه کنیم به عمق ترسناک فاجعه امروزی پی میبریم چقدر از تصمیمات و انتخاب ها و حرکت های ما ناشی از تبلیغات مستمری است که در ناخود آگاه ما چهره پنهان نموده است؟؟؟

ما کیستیم ؟ خودمان هستیم یا خودی که از ما ساخته اند ؟ این خود چقدر خود است ؟

 برای لحظاتی در برابر خودم ایستادم و در چشمهایم خیره شدم آنگاه از خود پرسیدم تو کیستی ؟ از من چه میخواهی ؟

کمی به این مسئله فکر کنید  چه قدر ترس آورست که آدم با خودش آشنا نباشد !

 |+| نوشته شده در  84/01/31ساعت 12:58  توسط راوی  | 
هجران بر خلاف انتظارم آتش اشتیاق را شعله ور تر میسازد .

فرورفتگی به گودالی مبدل شد و ضربان قلبم سنگین سنگین میزند ... کند شونده و میرا .

 |+| نوشته شده در  84/01/29ساعت 12:39  توسط راوی  | 
تغییر مسیر رودخانه جاری کاری سخت و سنگین است ولی اگر باید عوض شود دست بکار میشوم که شدم .

حیفم امد که ان همه احساس ناب در حاشیه ی روزمرگی بمیرد ان گفتگو های زیبای از دل برامده در حسرت چه میکنی چه پوشیده ای چه میخوری ... ها بماند .

من نه رودخانه را انکار کرده ام نه اب را !

 |+| نوشته شده در  84/01/28ساعت 15:33  توسط راوی  | 
گاهی سخن نگفتن چه سخت است وقتی که دلتنگ میشوی و "جانمی" در انتظار تو نیست ...

گاهی محروم شدن از نعمتها انسان را به سمت شکر و سپاس میبرد چرا که قدر داشته ها را نمی دانی

غوغای ارغوانی شکوفه ها دلم را پر کرده زمان چه کند میگذرد ساعتم از کار افتاده ...

 |+| نوشته شده در  84/01/28ساعت 15:14  توسط راوی  | 

در حریم عشق جایز نیست :

1-     توقع و انتظار ( عشق رابطه خود با دل است ماییم که پل ارتباط را انتخاب و برمیگزینیم )

2-     مثل من شدن (دیگری چون مثل دیگری است انتخاب شده نه چون من است )

3-     شکایت جز با دل

4-     انتقال حس های منفی

5-     روزمرگی و عادت

6-     قیاس و استنتاج

7-     منطق ارسطوئی

 |+| نوشته شده در  84/01/28ساعت 10:6  توسط راوی  | 
 

دیروز داشتم خودم را هک میکردم یادم افتاد از تو اجازه نگرفتم

 |+| نوشته شده در  84/01/27ساعت 13:22  توسط راوی  | 
فرو می ریخت

نم نم اشکی

زچشم شمع دل

در ظلمت مرداب ....

قطره گرمی فرود امد

بر لبان غنچه ی نیلوفر در خواب .

سرخ شد از شرم !

جیرجیرک از صدا افتاد

باد می رقصید

برگ میخندید اما

در دل نیلوفر مرداب

هوای تازه ای حس رسیدن داشت ... 

 

 |+| نوشته شده در  84/01/27ساعت 13:6  توسط راوی  | 

گلنسا

زبان مادری

ذهن زیبا

وحید

فرزاد

ن ک

لیلا نوید

نثر ما

دلبسته

دیوونه

ملکه شبهای تنهایی

یک حرف از هزاران

پیرو

آب

now

صادق

مانیا

قاصدک

تبسم

موج

قرناز

گنجشکک

باد صبا

گوشه

هوای خنک استغنا

معشوق مهتاب

پاییز طلایی

حسام

سوگند دختر خورشید

علی 121

یلدا

ادمک

نگار

بنفشه

حامی و کامی

رامین

حسین

  

 |+| نوشته شده در  84/01/25ساعت 13:31  توسط راوی 
فرق مجاز (فتحه میم) و  مجاز (ضمه  میم) در تفاوت حقیقت  و واقعیت  است ، شعر بیان غیر واقعی ی واقعیت هاست مجاز است یا مجاز؟  من هستم چون عینیت دارم یا اینکه در ذهن تو هستم پس هستم ؟ هستیدن من در هستی است یا در نیستی ؟ عدم از کی آغاز شد ؟ بی نهایت کجاست ؟ حدیث مرغ و تخم مرغ چه انجامی یافت ؟ بودن یا نبودن ؟ تفاوت جنون با عشق یک تار موست این حکم مجازی ست یا مجازی؟
 |+| نوشته شده در  84/01/22ساعت 15:31  توسط راوی  | 

 |+| نوشته شده در  84/01/22ساعت 11:39  توسط راوی  | 

همچون پروانه ای نشست خیلی ظریف وشکننده بود ، نوازش نگاهم قلب کوچکش را به ضربانی رعد آور چنان دچار میکرد که گاهی میترسیدم .

چشمانش پر از مهر بود و دستانش پر از صفا ، با شیطنت زیبایی از تلاقی چشمها میگریخت انگار میدانست که تحمل و صبر در مقابل امواج عشق چه قدر شکننده و سست است و با هرموج تکه ای از غرور را به سمت ساحل پرتاب میکند .

هنوز جایی که نشسته بود خالی ست .
 |+| نوشته شده در  84/01/16ساعت 13:28  توسط راوی  | 

 |+| نوشته شده در  84/01/16ساعت 13:12  توسط راوی  | 
وقتی ابرها بطرف شمال حرکت میکنند انگار لشگر کشی میکنند بی وقفه میبارند مثل دمب (!) اسب، ادم معنی خیس شدن را میفهمه ، زیر یک درخت در میان انبوه درختان جنگلی نشسته بودم و به صدای باران که داشت درون قلبم را میکاوید گوش میدادم خاطره هایم مسیر های باریکی از آب شده بودند که به سمت گذشته در جنگل راه افتاده بودند ، خورشید که نه ! رنگ اطراف میگفت شب در حال خیمه زدن در این حوالی است و من از دیگران گریخته بودم تا در تنهایی خود با درخت و آب و خاطره باشم ... دلم هوای آتش داشت ولی هیزم ها همه خیس بودند دلم آتش پر هیمه میخواست که جواب عاشقانه ای به باران بی حوصله باشد ، همیشه دلم با امتیاز از عقلم پیش افتاده و شاید فقط یکبار توانسته ضربه فنی اش کند ولی همیشه برنده علیرغم بحث ها و جدل ها دلم بوده است . پس کنده های خیس و هیزمهایی که از آنها آب میچکید را به زحمت به نزدیک کومه بردم ، بازی با آتش ... چه قدر برایم قشنگ و زیباست ، وقتی به شعله های رنگ رنگ آن خیره میشوی ، ترا به خلسه ای دچار میکند که صدای سوختن و شکستن چوب ها گاهی بخود میاوردت و باز به جادوی رنگ ها و گرمای چسبناک خاطرات بازمیگردی . تقریبا یکساعت طول کشید که کانون آتش را گیراندم و از آن پس هیزمها بودند که کنده های روزهای رفته را خشک میکردند و در هیاهوی شعله هایی که دیگر زبانه میکشیدند مرا میخکوب کرده بودند، معاشقه ی اسب با باران در بستر زمین که گورگاه و زادگاه ماست ساعتها ادامه داشت و من گاهی باران بودم و گاهی شعله ، زمانی زمین بودم و زمانی زمان ، گاهی از روی سکو ها نظاره گر بازی عاشقانه بودم و هر وقت اراده میکردم به نقشی که میخواستم در میامدم ،و اینگونه شب گذشت .... وقتی خروس همسایه با صدای بلند خود مرا بیدار کرد بی اختیار نگاهم بسمت آوردگاه شب رفته چرخید هیزمها همه و چقدر عجیب همه آنها سوخته و خاکستر شده بودند و بارانی که همچنان می بارید محل مغازله را همچون قرار گریزنده ارامش از دلم شسته بود و برده بود ... پروانه ی بیقراری بر روی سینه ام نشسته بود و صدای تپیدن قلبش را میشنیدم ، باران بالهایش را خسته کرده بود و در نگاهش عشق گمشده ای موج میزد ، آرام برداشتمش و بر روی لبانم نشاندم ، چشمانش میخندید و من بی اختیار به او لبخند زدم.
 |+| نوشته شده در  84/01/07ساعت 12:7  توسط راوی  | 
 
  بالا