|
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
|
||
دیشب وقتی برای خرید سیگار به یک فروشگاه رفته بودم و طبق معمول توی سرم صد تا مسئله با هم گلاویز شده بودند یک جمله از یک خانم شیک پوشی شنیدم که برام جالب بود البته جالب بود ن جمله باعث شد به شیک پوشی ایشان توجه کنم گفتند : لطفا دو نا کلینکس بمن بدهید فروشنده پرسید چه مارکی گفت چشمک!
این جمله مدتها مرا به فکر کردن واداشت چون مصادیق زیادی پیدا کردم که عنوان تولید کننده به خورد محصول رفته باشه !
کلینکس یک مارک برای دستمال کاغذی ست ولی خیلی ها بجای محصول (دستمال کاغذی) از مارک یکی از فروشنده های این محصول (کلینکس) استفاده میکنند چرا ؟
علت این امر اثر تبلیغات در ناخودآگاه ماست و اگر کمی از دورتر بخود نگاه کنیم به عمق ترسناک فاجعه امروزی پی میبریم چقدر از تصمیمات و انتخاب ها و حرکت های ما ناشی از تبلیغات مستمری است که در ناخود آگاه ما چهره پنهان نموده است؟؟؟
ما کیستیم ؟ خودمان هستیم یا خودی که از ما ساخته اند ؟ این خود چقدر خود است ؟
برای لحظاتی در برابر خودم ایستادم و در چشمهایم خیره شدم آنگاه از خود پرسیدم تو کیستی ؟ از من چه میخواهی ؟
کمی به این مسئله فکر کنید چه قدر ترس آورست که آدم با خودش آشنا نباشد !
فرورفتگی به گودالی مبدل شد و ضربان قلبم سنگین سنگین میزند ... کند شونده و میرا .
حیفم امد که ان همه احساس ناب در حاشیه ی روزمرگی بمیرد ان گفتگو های زیبای از دل برامده در حسرت چه میکنی چه پوشیده ای چه میخوری ... ها بماند .
من نه رودخانه را انکار کرده ام نه اب را !
گاهی محروم شدن از نعمتها انسان را به سمت شکر و سپاس میبرد چرا که قدر داشته ها را نمی دانی
غوغای ارغوانی شکوفه ها دلم را پر کرده زمان چه کند میگذرد ساعتم از کار افتاده ...
در حریم عشق جایز نیست :
1- توقع و انتظار ( عشق رابطه خود با دل است ماییم که پل ارتباط را انتخاب و برمیگزینیم )
2- مثل من شدن (دیگری چون مثل دیگری است انتخاب شده نه چون من است )
3- شکایت جز با دل
4- انتقال حس های منفی
5- روزمرگی و عادت
6- قیاس و استنتاج
7- منطق ارسطوئی
دیروز داشتم خودم را هک میکردم یادم افتاد از تو اجازه نگرفتم
نم نم اشکی
زچشم شمع دل
در ظلمت مرداب ....
قطره گرمی فرود امد
بر لبان غنچه ی نیلوفر در خواب .
سرخ شد از شرم !
جیرجیرک از صدا افتاد
باد می رقصید
برگ میخندید اما
در دل نیلوفر مرداب
هوای تازه ای حس رسیدن داشت ...
همچون پروانه ای نشست خیلی ظریف وشکننده بود ، نوازش نگاهم قلب کوچکش را به ضربانی رعد آور چنان دچار میکرد که گاهی میترسیدم .
چشمانش پر از مهر بود و دستانش پر از صفا ، با شیطنت زیبایی از تلاقی چشمها میگریخت انگار میدانست که تحمل و صبر در مقابل امواج عشق چه قدر شکننده و سست است و با هرموج تکه ای از غرور را به سمت ساحل پرتاب میکند .
|
|