تبليغاتX
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
زمزمه هاي پیامبر و دیوانه
 
 
 

پژواک یک صدا

 

پیامبر تکه نانی را به آب انداخت

 

پیامبر به چه باید کرد میاندیشید

 

دیوانه کلافه بود و تنش را می خارانید

 

چراغهایت را خاموش کن

 

با نغمه ای دل انگیز مطرب حکایتم کن

 

... بتدریج تکمیل خواهد شد .

 

 

 |+| نوشته شده در  83/12/26ساعت 17:10  توسط راوی 

چشمم به نظربندي افتاد كه مادربزرگم در كودكي آن را مي بست به بازوي راست من هميشه آن را با خود همراه داشتم ؛ افتاده بود روي صندلي جلو؛ ميان شيشه خورده ها و چند قطره خون خشكيده ؛ آن را برداشتم وقدم زنان  كنار رودخانه نشستم و جريان اب مرا باخود به گذشته ها فرو برد...

آنروز كه ما از طلوع ماه و غروب خورشيد تا غروب ماه و طلوع خورشيد در بام جنگل بوي بوسه ميداديم از من پرسيد كه اين چيست و من برايش شرح دادم كه اين نظر بند است ؛ و او آن را بر چشمهايش گذاشت و با لبخند شيريني گفت "يعني نظر ها را مي بندد ؟" گفتم هديه ي مادر بزرگ است و براي من خيلي عزيز و گرامي  ؛ تا آن روزي كه من مردم او نيز رمز و راز آن پارچه ي سبز را دريافته بود كه منش بي اندازه دوستش ميداشتم

 |+| نوشته شده در  83/12/24ساعت 17:27  توسط راوی  | 

نه اشتباه میکردم وقتی رفتم ماشین رو بازدید کردم دیدم که انفجاری در کار نبود وقتی در حال سقوط به کف دره بود با برخورد های مکررش به دیواره دره باعث شده بود که یک چیزی شبیه بهمن از خاک و سنگ و شن یک دفعه آوار شود روی ماشین و من تو اون لحظه فکر کردم انفجاری رخ داده است .

در اطراف محل چرخیدم نوار سکوت سرشار از … که خیلی دوسش دارم شده بود اسباب بازی یک پرنده ای بنام " دم جمبانک " سر نوار را به نک منقارش میگرفت و هی میکشید فکر کنم اون قسمتی که میگه " چند بار دام بر نهادی و …" آره همونجا های نوار زیر نوک دم جنبانک بود .

سنگ بزرگی که باعث شده بود ماشین سقوط کند را هم دیدم چند تیکه شده بود یه تیکش توی رودخانه بود یه تیکش کنار ماشین ولی جالبه که همه تیکه هاش فهمیدند که من برگشتم و داشتند نگاهم میکردند.

راستی  چرا ..

 |+| نوشته شده در  83/12/22ساعت 13:47  توسط راوی  | 

از خانه به سمت مرگ  حرکت کردم نمیدانستم که آن سنگ لعنتی بر سر آن پیچ که مشرف به دره ای عمیق است سالهاست منتظر من است شاید حتی قبل از تولدم ، بیچاره چقدر صبر کردبود و چشم به جاده دوخته بود حتم دارم که آخرین باری که از آنجا میگذ شتم پیش خودش گفته بود که انتظار بسر آمده و باید ثانیه شماری کرد .

چگونه آن سنگ در آن تپه قرار گرفته  چه کسی اینکار را کرده من باور نمیکنم که همه چیز تصادفی باشد چون این صحنه بار ها به خواب من آمده بود و هر بار که از آن جاده میگذشتم به صخره های سنگی نگاه میکردم و آن روز ابتدا فکر کردم در خوابم ولی یک لحظه در میان آهن پاره ها چشم گشودم و دیدم بیدارم و بعد صدای مهیبی آمد و دیگر هیچ نفهمیدم بنظرم ماشین منفجر شده بود .

وقتی بدنم را در گور میگذاشنتد خنده ام گرفته بود چون لابلای جمعیت یکی از دوستانم را دیدم که همیشه به خون من تشنه بود و داشت گریه میکرد ولی درکنارش عزیزی بود که از ناراحتی اش دلم گرفت .

آن شب من بلافاصله بخواب رفتم چون بدنم خسته بود آنقدر شستشو با اب گرم و قشار قوی داده بودند که بد جوری کوفته شده بودم .

     

 |+| نوشته شده در  83/12/22ساعت 12:12  توسط راوی  | 
اینجا زمین نیست خانه رویایی من و او  در آسمان است  آنها تلویزیون ندارند مکروفر ندارند ماهواره ندارند کافی میکر ندارند زانتیا ندارند ، پول خردشان تراول نیست مثل بقیه آدم ها نیستند اصلا ادم نیستند دو تادیوانه زنجیری که  فقط همدیگر را دوست دارند باور میکنید خانم ها و آقایان آنها تا بحال همدیگر را ندیده اند برای اینکه بدانند با چه موجودی حرف میزنند گاهی یکی دو عکس از هم در پیششان دارند  و اگر خیلی از دوری آزار ببینند میروند به خواب هم . واقعا نه به خاطر چیزی مثل قیافه یا شهوت یا شهرت بخاطر عشق و فقط عشق ، ببینید از عشقشان چگونه همه جا سر سبز شده است ، اگر از من بپرسید این عشق چگونه متولد شد باور کنید که نمیدانم ولی این را میدانم که در آن خانه جای هیچکس خالی نیست چون فقط جای آن دو تا غیر انسان است یک پروانه و یک سنجاقک از شما خواهش میکنم که خلوتشان را بهم نزنید دارند بهم  عشق میورزند .....

 |+| نوشته شده در  83/12/17ساعت 17:35  توسط راوی  | 
 
  بالا